برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

مهد کودک

تو فکرم بود که پسری رو از بهار بذارم مهد. تو این دو ماه تزم رو تموم کنم و وقتی برای نوشتن مقاله و تز مشغولم، پسری بره مهد که هم عادت کنه، هم من همراهش باشم و هم اینکه زمستون بچه ها همش سرماخورده اند از همدیگه تو مهد میگیرند.

با این پروژه راه اندازی زبونش واینکه دکترا میگن تا سه سالگی مغز انسان رشد میکنه و الان فرصت طلایی برای آموزش پسری است. این مدت رو همش مشغول بودم. رفتم مرکز گفتار درمانی دکتر مفیدی تو مهرویلا، یک جایی مثل دخمه بود تاریک و وحشتناک؛ پرسیدم همین یک مرکز رو دارید؟ و بروشور مرکز رو گرفتم یک مرکز هم برای بچه های مبتلا به اختلالات نافذ رشد داشتند تو دولت آباد. رفتم اونجا رو دیدم. باز خیلی بهتر بود لااقل نور داشت. مثل مهد بود از صبح تا ساعت یک و نیم 300و  خرده ای هزار تومن. مربیاشون و بچه هاشون و کلاسهاشون رو دیدم. بچه ها اکثرا اوتیسم داشتند. یک وقت برای هفته دیگه گرفتم که خود دکتر مفیدی ارزیابی رو انجام بدن و بگن چند ساعت گفتار درمانی لازم داره و آیا کار درمانی هم لازم داره یا نه. این مرکز دولت آباد اصلا به درد ما نمیخورد. شبیه بیمارستان بود. پسری فقط حرف نمیزنه مشکل هوشی نداره.  رفتم مرکز نیکان تو طالقانی رو دیدم خوشم نیومد. عصرش رفتم کانون ققنوس تو 205 مهرشهر. گفتند پسری رو بیار ببینند. رفتم پیش مادر بزرگش و پسری رو آماده کردم و اومدیم ققنوس. مسئولشون آقای یمینی نژاد بودند. و کل کانون قائم به وجود ایشون بود. طبق معمول پسری عربده می کشید و نمی اومد. ایشون هم گفتند که بچه تون نازپرورده است و چون هر چی خواسته دادید، حرف نمیزنه و خیلی وابسته به شما است. یاد گرفته با گریه کارهاش رو پیش ببره. شما دخالت نکن بذار من ساکتش کنم. پسری رو بردند تو سالن و گفتند اگه گریه کنی نمی ذارم بری پیش مامانت! وای. پسری هی سعی میکرد با تلاش فراوان ایشون رو کنار بزنه و بیاد و کشاکشی بود. بعدش البته آقای یمینی نژاد اعتراف کردند که خانم پسرتون واقعا قویه. اصلا فکر نمی کردم اینقدر قدرت داشته باشه. الان دو سال و نیمه است فکر کنید چهار سالش باشه چی میشه. حتما کمکش کنید حرف بزنه، وگرنه مجبور میشه از زبون بدنش استفاده کنه و با توجه به قد و قامت و زورش اتفاقات بدی می افته. خلاصه ما چهار ساعت تو کانون بودیم بعد از یک ساعت پسری آروم شد و شروع کرد به بازی و دویدن و چرخیدن و از مکعبها بالا رفتن. کلاس خلاقیت و نمایش عروسکی و تئاتر در این مدت برگزار میشد. آموزش های تخصصی خوبی بود. محل کانون خیلی قشنگ و دلباز و پر از رنگ بود. و پسری ارتباط خیلی خوبی برقرار کرد. مشکل من این بود که امور بر اساس دیکتاتوری انجام میشد. بچه از مربی میپرسه چرا باید این کار رو بکنم؟ جوابش اینه که چون من میگم. و خیلی بچه ها رو دعوا می کردند و سرشون داد می زدند و نکته دیگه اینکه بچه های کوچکتر و بزرگتر با هم بودند بدیهیه که بچه های بزرگتر بهتر از کوچکترها کارها رو انجام میدادند و بیشتر تو چشم بودند و بیشتر هم بهشون توجه میشد. در واقع بین بچه ها فرق گذاشته میشد. ولی جالبه که بچه ها شاد بودند و راحت. و این خیلی خوب بود. شهریه 480 هزار تومان از 9 تا 1، 800 هزار تومان تا 5 و 1200 تا 7 بعد از ظهر. جدا از وسایلی که باید بخریم.

فرداش زنگ زدم با یکی از دوستهام که دکترای روانشناسی دارند مشورت کردم، گفتند به نظرم نذارش کانون. من پسر خودم رو میبردم دردانه. تعریف دردانه رو قبلا هم شنیده بودم. جاش عوض شده بود. رفته بود 203 رفتم اونجا و با مسئولشون صحبت کردم. گفتند از 8 تا 12 و نیم 650 هزار تومن و فکر کنم برای دو شیفت میشد یک میلیون و خرده ای و یک ورودی 500 هزار تومنی!  رفتم یک مهد تو فاز 4 به اسم سپند. تعریف اون رو هم شنیده بودم. مدیرشون خیلی وارد و خوش برخورد بود یکی ذو ساعت اونجا بودم و باهاشون صحبت کردم. خوب بود. البته راضی کننده نبود اما همین که ادمهای فهمیده ای بودند و 17 سال سابقه کار با بچه داشتند، بهتر از جاهای دیگه بود. مشکلش این بود که پله داشت. و خفه بود و در اصلی مهد به خیابون باز میشد و ناهار رو باید خودمون بپزیم ببریم که برای من فاجعه است. 195 هزار تومن ماهی.

دیروز با پسری رفتیم مهد شهرک. گفتیم نکنه آب در کوزه و ما تشنه لبان بگردیم. بدو ورود دوباره پسری عربده کشید فجیع.  بعد از یک مدت مدیرشون اومد و گفت خانم بچه رو بغل کن بریم بیرون صحبت کنیم. رفتیم تو حیاطشون و پسری رو سوار تاب کردیم و صحبت کردیم درباره شرایطشون. ماهی 140 هزار تومن. مربیشون 4-5 تا بچه تو این گروه سنی داشت. دو ساعت با پسری اونجا بودیم. آروم شد اما مثل ققنوس پا نشد بازی کنه. بچه ها به شدت مریض و سرما خورده بودند.  خوب بود.ما بالاخره نفهمیدیم روش درست برخورد با عربده کشی بچه چیه؟ مدیر اینجا که میگفتند خانم بچه رو بغل کن، دستش رو نگیر و هر چقدر لازم داره پیشش بمون تا اروم بشه و با خاطره بد نیاد مهد. سیستم یک مقدار مادر بزرگی بود. تو این مایه که حالا دور همیم دیگه. مهربون بودند.

اومدیم فاز پهار و پسری رو مهد سپند ثبت نام کردم. با اینکه خیلی عربده کشید اما تونستند ساکتش کنند و کلی قربون صدقه اش رفتند و گفتند وای این پسر چقدر خوشگله شبیه بچه های تو کتابهای کانون پرورش فکریه. گفتم اره شبیه تیستو سبز انگشتیه. اینو که گفتم برق از چشم مدیرشون پرید گفتند وای شما هم تیستو رو میشناسین؟! کتابش رو خوندین. من عاشق تیستو بودم. هر روز میخوندمش و خلاصه کلی خوشحال شدند و نشستیم از اون قدیم ندیمها! و کیهان بچه ها و کتابهای مشهور اون موقع مثل تصویر دوریان گری حرف زدیم و خوب بود. گفتند خانم بچه شما بسیار باهوش ولی تنبله. بچه های خیلی باهوش و بچه هایی که یک کم مشکل دارند هر دوشون باید هل داده بشن. مطمئن باشید که بچه تون هیچ مشکلی نداره. مشکلش هوش زیاد و تنبلیه. به سلامتی 280 تومن بابت ثبت نام و ورودی گرفتند و یک لیست دو صفحه ای از لوازم تحریر دادند که بخریم و ... مشغولیم فعلا. دست مادر اقای همسر و عموی پسری درد نکنه تو این شرایط خوب همراهی می کنند.

ماشینم دوباره خراب شده و روغن ریزی داره، مجبور شدم از برادر آقای همسر خواهش کنم ببرنش تعمیرگاه. عصای دستمه.

پسری دیشب تب کرد. و فکر کنم سرما خورده. امروز خونه موندیم که پسری بهتر بشه. هنوز نرفته بیرون سرما خورد.

تو این هفته هزار تا کار دیگه هم کردم که چون پسری مریضه و باید برم براش سوپ و بخور درست کنم، نمیتونم بنویسم. روزهای بسیار بسیار پر تلاش و مزخرفیه. وقتی یک کار با اولویت بالا میاد وسط برنامه ریزی ادم و همه کارهای دیگه رو مختل میکنه، فشار زیادی به ادم میاد. به خصوص که هی کارهای جدید هم بهش اضافه میشن. خدا قدرت بده بتونم انجامشون بدم.

میخواستم تو این هفته برم برای تولد آقای همسر یک گوشی خوشگل بخرم که بتونه وصل به اینترنت بشه. با این هزینه های پیش اومده و هزینه مهد پسری دیگه پولی برام نمیمونه. پولی رو هم که ماه پیش برای این کار پس انداز کردم خرج شد.

 

البته من کار زیاد رو میتونم مدیریت کنم و انجام بدم. دست تنها بودنم و مسایل عاطفی جانبی اش و دوری از پدر و مادرم که دیدنشون همیشه حالم رو خوب میکرد و توقع های زیاد بعضی ها و حواشی کار اذیتم میکنه و بخش عمده انرژیم رو میگیره. خیلی خسته ام. من واقعا اونقدر که بقیه فکر میکنند یا خودم نشون میدم قدرت جسمانی ندارم. خیلی ضعیف ترم و این فشارهای طاقت فرسا که به اذعان همه اونهایی که در جریان امورن شگفت اگیزه، داره از پا درم میاره. خستگی اثرش رو رو بدنم و صورتم گذاشته...

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۸
تگ ها : شخصی
comment نظرات ()