برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

این هفته

شنبه رفتم پیش استاد راهنمای دوم از ساعت 8 صبح تا 11 و نیم معطل بودم تا بتونیم یک قرار رو فیکس کنیم. براشون توضیح دادم که تا حالا چی کار کردم و پاورهام رو نشون دادم. خیلی تعریف کردند و خیلی تعجب کردند که این همه کار انجام شده.  بعد با استاد راهنمای اولم رفتیم موسسه. قرار بود قبل از جلسه هیات تحریریه نتایجم رو ببینن و البته قرار بود که مدلسازی های توی دیزاین رو ببینن و نظر بدن و من همش فکر میکردم انتخاب فرمولهای نهایی و الگوریتم ژنتیکم رو هم باید تا دو شنبه انجام بدم. تو راه صحبت کردیم و یک دستبند نشونم دادند برای سنجش وضعیت خواب و بیداری که با یک اپلیکیشن به موبالشون متصل میشد و نشون میداد چقدر طول میکشه به خواب برن، چند بار تو شب از خواب میشن، انواع موجهای آلفا و تتا و .. رو نشون میداد. جالب بود. پاورهام رو که دیدند اصلا سراغ نتایج تو دیزاین نرفتند. گفتند شما و دوستتون فراتر از حد انتظار و تصور گروه کار کردید. هیچ کس باور نمی کرد شما دو تا خانم متأهل و کارمند و بچه دار اینجوری کار کنید. از بقیه دانشجوهای دکترا خیلی بهتر بودید. (به دوستم گفتم خندید و گفت چروکهای رو صورتمون نشون میده به چه بهایی بوده!). خلاصه گفتند همین نتایج کافیه. هیچ کار دیگه ای نکن. یک سری چیزها رو هم گفتند اصلا برای سمینار یک نگو. زیاد میشه. تأکید کن که چه کارهایی مونده. خیالم راحت شد.

یکشنبه تازه فهمیدم باید داور هم داشته باشیم. هماهنگ کردم با استاد راهنما و داور و مسئولش و یک سری کارهای اینجوری. پنجشنبه و جمعه قبل خیلی بهم سخت گذشت، عوضش این هفته کاری نداشتم و خیالم شب سمینار راحت بود.

دوشنبه صبح زود رفتم که قبل از نفر ساعت 10 فایلهام رو بریزم رو سیستم و چک کنم. رفتم دانشکده. دفعه قبل که من این کلاس رو دیده بودم معماری سبک رضا شاه رو داشت. اتاق گرد با سقف خیلی بلند و پنجره های کشیده. سقف کاذب زده بودند و کلی تغییر و دکوراسیون جدید و نکته جالبش یک صفحه نمایش لمسی بود. مسئولش یک دوره آموزشی هم برام گذاشت که چه جوری ازش استفاده کنم. رفتم از سادات حسینی شیرینی خریدم برای پذیرایی. سمینار برگزار شد. خیلی خیلی خیلی خوب بود. همه راضی بودند. کلی از من تعریف کردند و تشکر کردند.

سه شنبه برادرم اومد کرج. رفتیم کار وامش رو درست کنیم. بعدش هم اومد خونمون یک سری خرده کار داشتیم که آقای همسر وقت نمیکرد انجام بده. برام پرده آشپزخونه رو عوض کرد. آب کولر رو خالی کرد. پشت پنجره ها رو پلاستیک زد و یک چراغ قشنگ برای آشپزخونه داشتم نصب کرد و رفت. رفتم پسری رو از پیش مادر بزرگش بیارم ظاهرا خیلی شلوغی کرده بود. عموش هم که با دوستاشون رفتن شمال. مادر بزرگش خیلی خسته بود.

چهارشنبه پسری رو پیش خودم نگه داشتم. به مادر بزرگش گفتم که پسری رو نزدیک ظهر میارم که شما بتونین یک استراحتی بکنین و برید استخر. رفتیم پوشک و شیر خشک و سرلاک خریدیم و بنزین زدیم و رفتیم مهرشهر پسری رو گذاشتم پیش مادر بزرگش و رفتم موسسه . ضامن دومم همراهم اومدند رفتیم فرمها رو تکمیل کردیم و برگشتیم و تا بعد از ظهر موسسه بودم.

پنجشنبه با پسری یک چرخی تو شهرک زدیم و کلی تو حیاط خونه بازی و شادی کرد. ساعت 12 بود که برادر آقای همسر زنگ زد که شما میان به ما سر بزنین. گفتم بله ما برای عروسی میایم مهرشهر که از اونجا همه دستجمعی بریم. زود ناهار و مربای در حال پخت و ...  جمع و جور کردیم و رفتیم خونه مادر اقای همسر . بعد از ظهر عروسی بود که البته ما به آخرش رسیدیم. خوب بود. مراسم شادی رو دوست دارم.

جمعه رفتم امام زاده طاهر دلم خیلی گرفته بود. کلی گریه کردم. خوبی قبرستون اینه که میتونی بلند بلند گریه کنی بدون اینکه کسی با تعجب نگات کنه. یک خرده سنگ قبرها رو خوندم و کسایی رو دیدم که با همه امیدها و آرزوهاشون الان زیر خروارها خاکند و دستشون از این دنیا کوتاهه. کسایی که همسن و سال من بودند و الان نیستند. وقتی میرم سر مزار مرده ها حالم خیلی بهتر میشه. پیاده اومدم تا فاز 4 تو راه کیک یزدی خریدم و یک دسته گل نرگس. زیباترین گل این فصل. نرگس رو واقعا دوست دارم و عطر بی نظیرش رو. یک آژانس گرفتم و رفتم خونه مادر آقای همسر. پسری رو برداشتم. آقای همسر و برادرش داشتند اونجا رو پشت بوم سنگ انتیک کار میکردند. تو این هنر متبحر شدند. برگشتیم شهرک و یک مقدار تو حیاط بازی کردیم. حیاط اینجا و خیابونهاش خیلی خلوت و تمیز هستند. واقعا پسری شانس آورد که میتونه در این فضا بزرگ بشه. خیلی کار دارم که باید انجام بدم این مدت اینترنت به راه نداشتم کارهام جمع شده. قبض برق و تلفن رو پرداخت کردم.

شنبه. پسری رو نبردم پیش مادر بزرگش. گفتم یک استراحتی بکنن. پسر گلیه. داره از صبح با خودش بازی میکنه. الان ماژیکهاش رو انداخته تو بخاری برقی داره سعی میکنه از لای نرده های جلوش درشون بیاره.  مرتب به من میگن که این بچه ضریب هوشی بسیار بالایی داره، مراقبش باش، این بچه مدت زیادی پیشت نمیمونه،میبرنش (لابد ناسا!!! :)). میبینم راست میگن. راه حلهایی پیدا میکنه که از سن بچه دو نیم ساله بالاتره. یک لیست نوشتم از کارهایی که باید انجام بدم.

1- انتخاب واحد (کامپیوتری انجام دادم)

2- پرداخت کمک ماهیانه ام به موسسه خیریه اشرف الانبیا (کامپیوتری انجام دادم). موسسه خوبیه. به چشم خودم دیدم که به خانواده های نیازمند و ابرو دار کمک میکنه.

3- یک سری فرم برای دانشگاه باید پر کنم.

4- یک مقاله داوری کردم نسخه اصلاح شده اش برگشته باید بررسی کنم.

5- یک پروپوزال جدید از یک دانشگاه اومده باید براشون داوری کنم. خوشبختانه در حوزه روغنه و عجله هم نداره گفتند یک ماهه جواب بده.

6- قراره دو تا مقاله از طرحی که گزارش پژوهشیش رو مینوشتم در بیاریم. باید دوباره انالیز اماری هاش رو انجام بدم و احتمالا نمودار و جدول و ... بکشم.

7- یکی از دانشجوهام میخواد تا آخر بهمن دفاع کنه. باید بشینم فصل 3 و 4 و 5 رو تا اینجایی که نوشته بخونم. فردا یک قرار داریم که بیاد انالیز اماریهاش رو چک کنم و براش مدلسازی و بهینه یابی کنم.

8- یکی از دوستهامو بهش قول دادم کمکش میکنم تا آخر هفته کارهای آمار یایان نامه ارشدش رو تموم کنه . طفلک ترم نه ارشده هنوز نتونسته دفاع کنه. بسکه وسواس به خرج میده. میخوام کمکش کنم، از این وضع دربیاد. دو هفته است نتایجش دست منه، هنوز کاری براش نکردم.

9- هفته پیش یک بنده خدایی زنگ زد که استاد راهنمام سلام رسوندن گفتن که بیام پیشتون نتایج بافت سنجی هام رو بیارم شما ببینین نظر بدید. چهار شنبه اومد. پسر خوبی بود. کلی زحمت کشیده بود. نتایجش هم خوب بود. طفلک تیم خوبی تو تزش نداشت هی پاسش داده بودند به هم. پرسیدم که خوب من باید براتون چی کار کنم. گفت والا نمیدونم. استادم گفتند شما باید کارم رو تأیید کنید. زنگ زدم به استادش که کارش مورد تأییده. گفتند کمکش کن جمع و جور کنه کارش رو. گفتم چشم. طفلک پسره وقتی دید من بدون چشم داشت و با روی باز دارم کمکش میکنم. گفت خانم من مدتها است که ادم خوب ندیدم! آخر هفته نشسته فصلهای 4 و 5 رو نوشته و برام میل زده باید بشینم بخونم براش.

10- استاد راهنمام گفتن دیگه هیچ کاری نکن. اول بیا دو سه تا مقاله از این قسمتها بنویس بره برای بررسی و پذیرش بعد برو مرحله بعدی. باید در اسرع وقت این کار رو بکنم.

11- باید برم تکلیف طرح موسسه ام رو روشن کنم. یک طرح دارم که من مجری ام و مجری مسئول از یک موسسه دیگه است. برای من معوقه زدند!!!

12- باید برم نتایج فیبرم و فاکتورش و فاکتور رئولوژی ها رو از انستیتو بگیرم.

13- از همه مهمتر باید پسری رو ببرم پیش یک متخصص. همچنان اعتصاب کرده حرف نمیزنه. نزدیک دو ماهه که تلاش میکنم وقت بگیرم، منشی شون میگه باید هر روز بین سه تا سه و نیم زنگ بزنی اگه وقت بود بیای بین مریض. اگه نه که دکتر کلا پذیرش بیمار جدید ندارند. برم ببینم لازمه گفتار درمانی ببرمش یا نه.

14- یک مشت خرده کار دیگه هم تو همین مایه ها دارم که قراره همشون تا اخر این هفته انجام بشنتعجب


 

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٧
تگ ها : عمومی
comment نظرات ()