برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

مرور این چند روزه

روز چهارشنبه دو تا از دوستهام اومدند خونمون مهمون بازی :) از وقتی ما اومدیم خونه نهال و بذر قرار بود یک قرار بگذاریم و خانوادگی دور هم جمع بشیم و یک پنجشنبه جمعه ای از صبح تا عصر پیش هم باشیم و آش رشته درست کنیم و بچه ها با هم بازی کنند، اما نمیشد. اخرش دیدیم برنامه ها جور نمیشه گفتیم این طلسمه بشکنه یک بار دوستهام خودشون بیان، بعدش هی مرتب برنامه بذاریم خانوادگی رفت و امد کنیم. خیلی خوب بود به من که خوش گذشت. زحمت کشیده بودند کلی کادو برای خونه و برای پسری آورده بودند. پسری هم سرحال بود و شادی میکرد. برنامه خوبی بود.

خونه نهال و بذرمون رو دوست دارم چون به نسبت خونه قبلیمون اینجا دستم برای دعوت مهمون و رفت و امد بازتره، یک جورایی به اختیار خودمون هستیم.  اینجا رو دوست دارم. حس میکنم خانم خونه ام هستم. با لذت کارهای خونه رو انجام میدم و از اینکه یک چیزی برای خونه بخرم یا یک تزئینی توش انجام بدم حس خوبی پیدا میکنم. حس اینکه دارم زندگی میکنم، خانم خونه تو یک زندگی مشترک هستم. تو خونه قبلی هیچ وقت نذاشتند این حس رو داشته باشم. روز به روز جای اینکه به سمت جنبه های زنانه روحم پیش برم مجبور بودم به سمت جنبه های مردانه رو بیارم.

روز پنجشنبه هم مهمون داشتیم. :) تو دنیا فقط یک دختر هست که پسری تحویلش میگیره و دستشو میگیره و باهاش بازی میکنه. اسمش کیمیاس و یک سال از پسری بزرگتره، تا دلتون بخواد مهربون و شیرین زبونه و خودشو تو دل همه جا میکنه. زنگ زدم به مادر کیمیا که ببینم برنامه هاشون چه جوریه؟ گفت شوهر من امشب میره بانه ، سفر مجردی!!!!! امان از دست این آقایون که به چشم و همچشمی هم چه که نمیکنن. فعلا این کک تو تونبونه همه افتاده که برن سفر مجردی و خانمهای هر سه چهار تا دو دوستهای آقای همسر همشون شاکی اند اساسی. فکر کنم تنها کسی که سر این مساله جنگ و دعوا راه ننداخته من بودم که هی صبوری میکنم و تو خودم میریزم. خلاصه، گفتم آقای همسر من هم از وقتی تغییر دانشکده داده ان روزهای پنجشنبه هم میرن اضافه کاری فردا خونه ما هم مرد نیست. بچه ها رو بیارین با هم باشیم. عصر چهارشنبه رفتیم یک مقدار میوه خریدیم و روز پنجشنبه بازم به ما خیلی خوش گذشت. به بچه ها هم همین طور. ناهار قیمه درست کردم. مهمون بازی اینجوری رو هم دوست دارم. تا بریم اونها برسونیم خونه شون و برگردیم حوالی هشت شب بود.

روز جمعه رفتیم تهران شنبه هم تهران بودیم. اون یکی برادرم هم اومده بود. طفلک در بیست روز گذشته کلی کشیک واستاده بود، چون میخوان گروه تخصصی نوزادان تشکیل بدن و گروهشون رو از اطفال جدا کنند و کلا تو بیمارستان دو تا فوق تخصص نوزادان دارند مجبور بودند سختی بکشن تا گروهشون جا بیفته. 96 کیلو رفته بود 91 کیلو برگشته بود. اما سر جمع راضی بود. چند ساعتی دور هم بودیم. خوب بود. وقتی میرم تهران حالم خوب میشه. به سطوح بالاتری از رفتار و افکار ارتقا پیدا میکنم. کرج که هستم اونقدر در گیر حواشی میشم که یک وقتهایی خودم از خودم بدم میاد که چرا اینقدر حقیر شدم و دغدغه ام این چیزها شده ولی تهران رفتن و بودن  در کنار خانواده ام برام خوبه.

شنبه عصر برگشتیم.

یک شنبه پسری رو گذاشتم پیش مادر بزرگ و عموش و رفتم خیابون قزوین. یک انگشتر داشتم دادم سر پاساژ ازادی برام تنگ کرد، آقای همسر برای تولد پسری برام خریده بودند ولی چون خیلی گشاد بود نمیتونستم استفاده کنم. جواهر سازه براورد کرد که الان سه و نیم میلیون قیمتشه. یک النگو داشتم که له شده بود و شکسته بوده تو دوره بارداری دستم بود اما از دستم در نمی اومد آخرش هم شکست. اونو فروختم 260 هزار تومن. سبک بود. میخواستم جاش یک زنجیر برای ان یکاد پسری بخرم که نداشتند یعنی با اون پول میشد یک چیزی کمتر از 2 گرم بخرم که نبود. از این بانک به اون بانک و تلاش برای تأمین منابع مالی. آخرش 1400000 تومان جور شدم و ریختم به حساب انستیتو تا بتونم برم نتایج رئومتریم رو ازشون بگیرم. باید انجام میشد. بعدشم چون تو خیابون آبان بودم رفتم رنگ مو و کرم و شامپو فولیکا و یک برس مو و یکی دو تا خرده ریز بهداشتی خریدم شد 100 هزار تومن :)

الان هم نشستم دارم کار آماری یک بنده خدایی رو که نیمه تمام بود انجام میدم.

روی هم رفته خوبه. اما باید حواسم باشه که اولویت اول تموم کردن تزمه نه کارهای جانبی.


 

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٤
تگ ها : شخصی
comment نظرات ()