مادر بودن حس غریبیه!

یک حس خاص. یک حس که تا مادر نباشی نمیتونی درکش کنی. یک حس خوب که همیشه باهاته. نگرانی، شادی، حواسپرتی،هدفمندی، غم... نمیدونم بین این حسهای مبهم کدومشون بهترین تعریف برای حس مادریه؟ شاید بشه سر جمع اسم همشون رو گذاشت عشق به فرزند.

هر جا که هستم، هر کار که میکنم، حتی کارهایی که با تمرکز بالا انجام میدم، باز یک بخش از فکرم، یک بخش از ذهنم، یا بهتر بگم یک بخش از وجودم پیش پسریه.هر چی میخوام بخورم اول چشمهای درشت پسری و دهن گنجشکیش که با شور و شادی باز میشه برای خوردن غذا جلوی چشمهامه. دست به هر چی میزنم، میگم ا! کاش پسری اینجا بود. وقتی برمیگردم خونه و اونجور پایکوبی میکنه، بارها و بارها میره عقب و میپره تو بغلم و سعی میکنه صورتم رو بخوره و با تمام وجود تو صورتم چنگ میزنه که بگه چقدر خوشحاله از دیدنم، یک حسی بهم دست میده که قابل توصیف نیست. اینکه تو دنیا برای یک نفر با ارزش ترین موجودی، باید باشی که باشه، چنگ میزنه تو دل آدم. نمیدونی باید شاد باشی یا نگران. 

حس عجیبیه حس مادر بودن.