برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

هفتمین همایش سراسری اختلالات خواب

جمعه 23 آبان بود که فهمیدم همایش هنوز مقاله میگیره و تا 25 آبان فرصت داره. شنبه و یک شنبه با تمرکز کامل نشستم و سه تا خلاصه مقاله مروری نوشتم. از تولید به مصرف تهیه شدند اما بار علمی خوبی داشتند. پنج شنبه شب بود که اعلام کردند هر سه مقاله به صورت پوستر پذیرفته شده. خلاصه مقاله ها رو برای استاد راهنماها و استاد مشاورم فرستادم و نوشتم که این سه تا مقاله برای 12 تا 14 آذر در ساری پذیرفته شدند و من 10 آذر سمینار یک دارم سعی میکنم تو این مدت پوستر آماده شده رو برای بازبینی و ارائه راهنمایی براشون بفرستم. استاد راهنمام تبریک گفته بودند و نوشته بودند اگه نیاز به تغییر تاریخ سمینار یک دارید بفرمایید. وای خدای من! یک معجزه بود. باورم نمیشد میشه تاریخ سمینار رو عوض کرد. براشون نوشتم که اگه بشه خیلی خوبه. چون برای مقالات فقط خلاصه رو تهیه کرده بودم. این هفته کلا انستیتو هستم و 10 و 11 آذر هم دو سری بازدید کننده از دانشجوهای فوق لیسانس داریم . نگفتم یک پروژه اماری هم تو دستمه :) گفتند که درخواست تغییر بده. درخواست دادم و در کمال شگفتی مسئول تنظیم تاریخها هم کلی بهم تبریک گفتند و تاریخ سمینارم شد 22 دیماه. فوق العاده بود. باورم نمیشه.  خدایی چی فکر کرده بودم میخواستم همه این کارها رو تو 10 روز انجام بدم. به قول همکارهای انستیتو که فقط میدونستند قراره ظرف یک هفته سه تا پوستر درست کنم و اونجا نشسته بودم رئومتری انجام میدادم. خیلی خجسته ای :)

فعلا مشکل اصلی اینه که چه جوری برم؟ و پسری رو چی کار کنم؟ رو آقای همسر که نمیتونم هیچ حسابی بکنم. به خصوص که تصمیم گرفتند به اتفاق دوستان مجددا مجردی تشریف ببرن مشهد اون هم دقیقا تو همین تاریخ.  مادر آقای همسر نمیتونند دو یا سه روز پشت سر هم پسری رو نگه دارند و البته پسری هم تا حالا اینقدر تنها نبوده و قطعا بی تابی میکنه. مادر آقای همسر میخوان از یکشنبه تا آخر هفته با دوستاشون برن آستانه اشرفیه، خوشگذرونی.  مادر و پدر من هم که شمال هستند و نمیشه روشون حساب کرد. به برادرم گفتم ما رو میبری شمال پیش بابا مامان، میخواستم شب پیش اونها باشیم و من دو روز یا سه روز سمینار رو از بابلسر بیام ساری و برگردم. گفت کار دارم، حوصله ندارم و نمیبرمتون.  برای خودم سخته با ماشین خودم همراه پسری بریم. راستش میترسم تا حالا تجربه اینجوری نداشتم.  با اتوبوس نمیشه پسری رو برد تازه ببرم کجا؟ بابلسر؟ دیشب و امروز پدر گرامی کلی توصیه فرمودند که نمیخواد اصلا بیای!!! چه اهمیتی داره که خودتو اذیت کنی. راهها خطرناکه. بارون اومده یکی غرق شده، کوه هم داره ریزش میکنه ! :) بچه هم سرما میخوره. خطر جانی داره. خلاصه موندم چی کار کنم.  دارم فکر میکنم اگه بشه عصر چهارشنبه با هواپیما برم ساری شب تو هتل کنگره بمونم، پنج شنبه اونجا باشم. شب پنج شنبه با قطار بیام تهران ساعت 4 صبح میرسه تهران و از اونجا بیام کرج. این هم سخته و مستلزم هماهنگی زیاد و البته اینکه من تا حالا تنهایی شهرستان نرفتم اون هم به دوری ساری! ببینم با مادر اقای همسر به چه نتیجه ای میرسیم. بی انصافیه اگه نگم که فعلا بیشترین همکاری رو بین اقوام و نزدیکان مادر آقای همسر دارن انجام میدن. فکر کنم اگه خواهش کنم این یک دفعه مسافرت با دوستان رو کنسل رو کنند و ازعصر چهارشنبه تا صبح چمعه پسری رو نگه دارند، ناراحت میشن اما قبول میکنند. تا همین قدر هم که کمک میکنند جدا دستشون درد نکنه. تو این دوره زمونه نعمتن.


 

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٥
تگ ها : عمومی
comment نظرات ()