یک وقتایی فکر می کنم که من فقط وقتی دلم می گیره می آم می نویسم، یک جورایی بلند بلند درد دل میکنم، ولی وقتی خوب و خوشم حوصله وبلاگ نوشتن ندارم. مثل الان لبخند

فعلا روزهای خوبی دارم. به شدت مشغول کارم. خیلی شدید و این تصمیم که باید کارهام رو جمع و جور کنم و کارهای نیمه تمام رو به سر منزل مقصود برسونم باعث شده یک انرژی مضاعف بگیرم. دارم تمرین می کنم که در هر زمان روی یک کار متمرکز بشم و تا اون رو تموم نکردم سراغ کار بعدی نرم فعلا این یکی دو هفته نتیجه خیلی خوبی داشته. دو سه تا کار رو خوب تموم کردم. البته سر درد، کتف درد و کمر درد شدید دارم ولی خوشحالم. پسری رو زمانهای طولانی تری پیش مادربزرگ و عموش میگذارم. مجبورم. باید از این فرصتها استفاده کنم و کارها رو و به خصوص تزم رو زودتر تموم کنم. آدم از آینده اش که خبر نداره. فعلا به خصوص بودن عموش تو خونه نعمت بزرگ و انکار ناپذیریه. روابط خوبشون با پسری و صبر و حوصله شون باعث دلگرمیمه و با خیال راحت تری به کارها می رسم. فقط گریه های هر روزه پسری موقع خداحافظی و مراسم تودیعی که راه میندازه و مراسم شادی کنانی که موقع برگشتنم برگزار میکنه، دلم رو به درد میاره. چاره ای نیست. زندگی باید جریان داشته باشه...