روزهای خوبی رو من و پسری با هم داریم. پسری به شدت ددریه. هربار که میگذارمش رو صندلیش که روی صندلی عقب ماشین فیکس شده، کلی کیف میکنه و وقتی من بر میگردم تا دنده عقب از پارکینگ بیام بیرون دیدن پسری با چشمهای زیبا و مژه های بلند که به پهنای صورتش بهم میخنده، حس خاص شادی و خوشبختی رو بهم میده. حس جالبیه. یک شادی بی انتها.

با هم بازی می کنیم. امروز نیم ساعت کامل منو مجبور کرده یک حلقه هولاهوپ رنگی رو بزنم یا مثل فرفره بچرخونم تا اون با تمام وجود بالا پایین بپره و قهقهه بزنه.

تنها مشکل اینه که پسری 21 کیلو وزن و 97 سانتی متر وزن داره، و من برای بغل کردن و گردش بردنش خیلی ظریف و کم توانم. تمام بدنم و به خصوص گردن و کمرم درد میکنه و در اثر تلاش برای به زور بلند کردنش حس میکنم هر چی تو حفره شکمی ام هست یکی دو سانت اومده پایبن و مرتب دل درد دارم. با این وجود: خوشبختی حس خوبیه.