صبح جمعه از ساعت 8 بیدار بودم ولی مگه می­تونستم از جام بلند بشم! تا ساعت 11 برای خودم هی خوابیدم هی بیدار شدم. خسته شده بودم. عادت به این کارها ندارم.  مردم و خیابونها برام بیگانه شدند. از بس تو خونه بودم بیرون اومدن برام کابوس شده.  جون می­کنم دو قدم راه برم.  نمی­دونم وقتی آدم می­تونه راحت و آسوده بشینه خونه­اش در کنار خانواده­اش باشه، تلویزیون نگاه کنه، کامپیوتر بازی کنه، کتاب بخونه و از این جور کارها چرا باید برای خودش دردسر درست کنه بره خرید؟!  بعد از ظهر حوالی ساعت 6 بود که با مادر گرامی راهی تالار شدیم.  خوشبختانه تالار در خیابان نیاوران بود و خیلی با خونه ما فاصله نداشت.  تو راه یک قسمتی از خیابون نیاوران به خاطر پارک دوبله و سوبله ماشینها باریک تر میشد، به یک پیکان سفید راه دادم بره یک کم جلوتر یک دفعه مسیرشو عوض کرد و اومد سمت چپ و چند لحظه بعد صدای برخورد! هیچ چی نشد در واقع سرعت هر دو ماشین اونقدر کم بود که فقط گوشه سمت راست ماشین من خورد به گوشه سمت چپ سپرش.  راننده ماشین یک خانم بود که ظاهراً راننده آژانس بود و فکر کنم بدجوری معتاد بود!! پیاده شدیم و نگاه کردیم ببینیم عمق فاجعه چه قدره. خانمه می­گفت شما مقصری که از عقب زدید سپر ماشین من خراش برداشته (فکر کنین رو سپر فلزی یک پیکان قراضه که هزار جاش هم تصادف کرده بود، دنبال زدگی می­گشتند.) من هم می­گفتم اشکال نداره! وای میستیم افسر بیاد! من که تو خط خودم هستم شما انحراف به چپ دارین. جدای از اینکه تغییر مسیر ناگهانی داشت شکر خدا ماشینش راهنما و چراغ خطر و ترمز و از این جور ژیگول بازیها هم نداشت.  آخرش خانومه که دید من پایه­ام افسر بیاد و البته خیلی هم حال خوشی نداشت گفت خانم شما از پشت زدید قبول کن مقصری. گفتم خوب به فرض که من مقصرم. گفت من همینو می­خواستم که بگی مقصرم! خوب بریم دیگه این هم جالب بود.  یک بله نصفه نیمه ماجرا رو فیصله داد.  فقط شرمندگیش موند برای ما که بعد یک سال می­خواستیم مادر گرامی رو جایی برسونیم.  ساعت حدود یک ربع به هفت بود که رسیدیم.  در مجموع خیلی خوب بود. هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاد. همون 4-5 تا فعل فوق الذکر را انجام دادیم و انجام دادند. شام خوردیم و آخرش هم محترمانه بیرونمون کردند.  بلندگو اعلام کرد که بانوان محترم آقایون مدتها است که بیرون منتظر شما هستند.  خانمها مجبور شدند که زودتر جمع و جور کنند. آقایون هم برای اینکه متهم به بی توجهی نشوند مجبور شدند زود بیان بیرون در و مثلاً منتظر باشند. و این بود شرح عروسی رفتن من بعد از 22 سال ناقابل!

راستی تو سالن که نمی­شد بزن و بکوب داشت.  تازه بعد از عروسی همراههای عروس و داماد اومدند خونه عروس (یعنی همسایه ما) و تا همین یک ساعت پیش صدای بزن و بکوبشون می­اومد.  امیدوارم خوشبخت باشند.