برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

باتری ساز

هفته پیش مادر آقای همسر با دوستاشون رفته بودند کلاردشت خوشگذرونی. هنوز یک هفته از عمل آب مروارید چشمشون نگذشته...

صبح یکشنبه اومدم از پارکینگ بیام بیرون دیدم بالابر آینه کار نمیکنه. پسری رو بردم و گذاشتم پیش عموش و رفتم فاز 4.نمیدونستم کجا برم. رفتم پیش اون آقایی که دفتر بیمه دارند و ماشین رو پیششون بیمه کردم. یک معلم بازنشسته اند احتمالا. گفتند باید ببریش باتری سازی، همونی که اون ور خیابونه کارش خوبه. به من گفتند شما تو دفتر بشین که گرما نخوری من پیگیریش میکنم. خلاصه آینه درست شد و گفتند که کلیدش رو باز کردند و موتور آینه رو عوض کردند. 30000 تومان تقدیم کردم. بعد از ظهر ماشین رو خاموش کردم که بیام در گاراژ رو باز کنم، ماشین روشن نشد. برق نمی اومد تو سیستم یا خیلی ضعیف بود. بعد از 2-3 دقیقه و چند بار تلاش ماشین روشن شد. روز دو شنبه رفته بودم موسسه عصری اومدم برم کلاس باز ماشین روشن نشد، رفتم ببینم از نقلیه مون کسی تو موسسه هست؟ نگهبان موسسه و یکی از خدماتی هامون لطف کردند و اومدند و یک سری با باتریش ور رفتند راه افتاد. رفتم باتری سازی جلوی موسسه، اومد و دید و گفت یا باطری خرابه (تازه خریده بودمش) یا سرش سولفاته شده، رفتی خونه با آب جوش بشور و یک قند هم بگذار روش. اگه خوب نشد دوباره بیا. احتمال زیاد باید یک باطری نو بخری.روز سه شنبه رفتم قبل از کلاس بدو بدو یک چیزی رو از یکی از دوستام تو گوهردشت بگیرم، به سلامتی ماشین روشن نشد. هر چی تلاش کردم نشد. شانس آوردم که ماشین جای خوبی پارک بود. مجبور شدم از خیابون نهم پیاده اومدم پایین. پول هم نداشتم. رفتم بانک ملی خیابون موازی خیابون شهرداری، اون هم پول نداشت پیاده رفتم تا میدون طالقانی و از بانک سپه اونجا پول گرفتم، رفتم سر خیابون اول پیش یک مکانیکی که مال دو تا برادره و کارشون خوبه. گفتند که برو پیش باتری ساز بغلی مون. رفتم و باتری ساز رو بردم سر ماشین. باتری به باتری کردند و ماشین راه افتاد. اومدیم تعمیرگاه گفتند که بست های سر باطری خرابه باید عوض بشه. عوض کردند و 10000 تومان بابت بست و 15000 تومان بابت اینکه اومده بودند سر ماشین، تقدیم کردم و خسته و کوفته فکر میکردم که کاش باتری ساز اولی این کار رو میکرد تا من، یک زن تنها، ماشینم تو خیابون نمونه و این همه دردسر بکشم.

دارم فکر میکنم باید پرشیا رو بفروشم. مشتری دست به نقد هم داره. هم پولش رو لازم دارم. هم داره به خرج میافته. البته با پولش نمیتونم ماشین دیگه ای بخرم باید پی کی عزیز رو راه بندازم. تا مهرماه بیمه بدنه پرشیا تموم میشه و بعدش هم برای این زمستون باید تایرهاش رو عوض کنم، خودش یک میلیونه. البته خوب پی کی به راحتی پرشیا نیست، کولر نداره، میخوای رانندگی کنی بهت راه نمیدن!!! و ... اما به نظر میاد باید تا قبل از پایان مهر پرشیا رو بفروشم. انشالله خیر باشه.

پ.ن. انسان موجود جالبیه. تا قبل از ازدواج اصلا برای یک لحظه هم فکر نمیکردم بتونم سوار ماشین باتری ساز بشم و مرد غریبه رو ببرم بالای سر ماشین کنار خیابون مونده و هزار جور کار اینجوری. اونقدر پدر و برادرهام همیشه پشتیبانم بودند و نگذاشته بودند دست به سیاه و سفید بزنم که باورم نمیشد این کارها ازم بربیاد. اعتراف می کنم به راحتی انجامش نمیدم و کلی از عمرم کم میشه هر بار که میرم تعمیرگاه یا کارهای مردونه از این دست رو انجام میدم ولی وقتی مجبور باشی، انجامش میدی.

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۳۱
تگ ها : عمومی
comment نظرات ()