صبح کوله ام رو انداختم پشتم و از پایانه فاز 4 با یک ماشین رفتم میدان امام خمینی و از اونجا با ون رفتم جلوی پله نوروز خان. اول گذر که همه پلاستیک فروشی بودند آخرهاش میشد راسته مواد غذایی فروشی ها. عین هالوها تو اکسفورد، دونه دونه پرسیدم آقا پودر موز دارید؟‌عصاره و اسانس و رنگ و پودر ‍ژله و پودر شربت داشتند اما پودر موز و پودر آلبالو و پودر عسل نداشتند. همین جور رفتم بازار آهنگرها و بازار کفش فروشها و دنبال لوازم قنادی فروشی ها از وسط بازار سید اسماعیل رفتم چهار راه سیروس و دوباره برگشتم رفتم کوچه مروی بعد ناصر خسرو خلاصه همین جوری گشتم و پیدا نشد. بهم زنگ زدند که توت فرنگی هایی که سفارش دادی حاضره بیا ببر. گرما زده شده بودم رفتم موسسه یک مقدار صحبت معارفه رئیس جدید بود البته اون آقای دکتری که شایعه اشون بود نبودند. این رئیس جدید هم آدم خوب و مثبتی هستند. من هیچ وقت ازشون بدی ندیدم.  بعد رفتم لوازم قنادی آذربایجان جلوی امامزاده حسن، بعد هم رفتم حسین آباد، بعد چند تا قنادی دیگه رو سر زدم و با دستانی دراز تر از پاهام برگشتم خونه. تازه داشتم پسری رو سوار کالسکه اش میکردم که در باز شد و آقای همسر با یکی از دوستاش اومدند تو. ای آقا چند وقت پیش از همسرشون جدا میشن، همسرشون امسال لاتاری آمریکا قبول میشن بعد از 15 سال که هر دو تلاش میکردند و برنده نمیشدند، اینه که دوباره رجوع کردند و همسرشون شده افسانه جون J خلاصه پذیرایی کردم و هنوز اون نرفته یکی دیگه امد که ده ها هکتار باغ میوه دارند و یک زمین یک هکتاری وسط یکی از باغهاشون تو جاده سهیلیه رو خالی کردند که یک کارگاه تبدیلی یا یک کارخونه صنایع غذایی بزنند و اومده بودند مشورت کنند که چه کار کنند. قرار شد یک بررسی کنم و بهشون جواب بدم. آقای همسر میگه شاید ما هم تو این پروژه شریک بشیم. عجیب به استخاره های حاج آقا جعفری تبار عادت کردم. خیلی خیلی جواب میدند اما نمیدونم چرا تلفن قطعه. فعلا منتظرم ببینم چی میشه.

یکشنبه 8 تیر

صبح تا ساعت 10 خواب بودیم. امروز کلی کارهای خونه رو کردم. رفتم یک بسته توت فرنگی رو هم دادم به خواهر آقای همسر. مربا پختم و ماکارونی و لباس شستم و کلی کارهای اینجوری. روی هم رفته خیلی خسته ام نمیدونم چرا بنیه ندارم. روزها بلندند و گرم و امروز روز اول ماه رمضان بود. پسری رو آوردیم تو هال بخوابه با اینکه هوا تو شهرک واقعا خوبه، اما آوردیمش تو هال که خنکتره. هنوز وقت نکردیم توری بزنیم اینه که اگه پنجره ها رو باز کنیم پشه و مگس میاد. باید یک فکری برای این احساس خستگی مفرطم بکنم.

دوشنبه 9 تیر

سرگردونم فجیع.

صبح پسری رو حاضر کردم و بردم که بذارمش پیش عمو و مادر بزرگش. یک سری کار دارم که باید انجام بدم. ساعت 9 و خرده ای رسیدیم مهرشهر. تا پیاده شدیم در ماشین رو بست، انگشت کوچیکه من رو سفت گرفت و یک لبخند به پهنای صورتش زد و شروع کرد به دویدن تو کوچه. فکر کرد دارم میبرمش پارک. خیلی پسر خوبی بود از خونه تا پارک رو با خوشحالی پیاده روی کرد. رفتیم پارک. تاب و سرسره و از این چرخونکی ها سوار شد. برگردوندمش خونه مادر بزرگش. عموش دم در منتظرش بودند. 500 هزار تومن کادوی تولد فرداش رو دادند و گفتند که خودتون هر چی دوست دارید براش بخرید. خیلی خوب بود. پسری نشست کف حیاط و یک بستنی بزرگ رو تا تهش خورد و مشغول آب بازی شد که من جیم شدم. رفتم گلستان. دو تا شیر خشک نان 3 + یک سرلاک+یک شربت کلسیم برای بچه ها +یک قرص جوشان ویتامین ث ایرانی خریدم 67 هزار تومن. بعد هی میگن بچه دار شید. رفتم طلا فروشی گلستان که برای ان یکاد پسری یک زنجیر طلا بخرم، طلا فروشی تعطیل کرده بود. یک تلفن و یک سری اس ام اس زدم به یکی از آشناهامون تو علوم تحقیقات برای کار آقای همسر. برگشتم بیام سر چمن یک خانم جوان و پسرش ایستاده بودند. سوارشون کردم و بردمشون سر زیبا دشت. پسرشون امسال میرفت کلاس اول و برای زدن واکسنها میرفتند مرکز بهداشت اونجا. تو راه فهمیدم که یک پدر جوانی که با پسر بچه اش مجیمه های فلزی میفروختند کنار خیابون و خیلی دیده بودمشون، دیروز غروب میره بالای تیر چراغ برق که برق سیار بگیره برای بساط دست فروشی اش و از اون بالا میافته زمین و جلوی چشم بچه اش خونریزی مغزی میکنه و در جا میمیره. خیلی دلم سوخت. برگشتم رفتم شهرک که چند تا ایمیل بفرستم و یک استراحت کوتاه بکنم، برم دنبال پسرم. هوا خیلی خیلی گرمه. و روزه گرفات تو این روزها واقعا وحشتناکه. البته من امروز روزه نبودم ولی بازم سخته. خدا به خیر کنه.

کارهای پایان نامه ام قفل شده خودم هم خستگی مفرط گرفتم. انشاالله برطرف بشه.