برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

عجب ماهی بود اسفند.

بهمن آقای همسر رو بستری کردیم.  فرداش عمل معده انجام دادند بیلروت II. از ساعت 8 و نیم تا نزدیک 2 طول کشید.  ظاهرا عمل خوب بود و سیر بهبودی خوب تر.  چهارشنبه هفته بعدش مرخص شدند و برگشتیم کرج. براشون گوسفند قربانی کردند (ما عروسی کردیم، ماشین خریدیم، بچه به دنیا آوردیم کسی قربونی نکرد، گفتند ما رسم نداریم!).  هر چی من گفتم آقا باید پرهیز داشته باشید، گفتند نه!‌دکتر گفته هر چی دلت خواست بخور فقط کم.  اون روز جگر خوردند. فردا صبح هم کله پاچه خوردند!!!!! برای اینکه جون بگیرند!!!! خوب معده تازه تعمیر آب بندی شد.  ما هم که هویج.  کی به حرفمون گوش میده.  شب جمعه تا صبح از شدت درد نعره زدند و همین طور شنبه تا ظهر.  دکتر برو هم که نبودند همین طور آه و ناله و بالا آوردن و .... هر چی اصرار کردم که بریم دکترتون ببینه نمی اومدند.  آخرش با کلی داد و فریاد و التماس و تهدید و ... راضی شدند بریم.  به سلامتی دکتر همون شب بستری کرد.  پیش بینی می کردند این طور بشه.  کوله پشتی مون رو آورده بودیم.  رفتیم بیمارستان بستری شدند.  من موندم تهران. آزمایشات و سونو و غیره انجام شد و گفتند که سنگ کیسه صفرا و البته عفونت کیسه صفرا  داری باید دوباره عمل باز بشی.  مشورت کردیم با چند تا جراح دیگه.  گفتند وقتی دکتر با این فاصله کم می خواد برگرده محل جراحی احتمالا یک کار دیگه داره، بگذارید انجام بدن وگرنه اگه مشکلی پیش بیاد هیچ جراحی مریض عارضه دار یک جراح دیگه رو عمل نمیکنه.  تو عید کادر درمانی پیدا نمیشه.  دکتر هم میگن من که گفتم بهتون عمل کنید خلاصه رضایت دادیم و دوباره رفتند اتاق عمل و همون 3-4 ساعت طول کشید و برگشتند بخش.    بعدها آزمایش نشون داد که مشکل از عفونت اتاق عمل بوده و آقای همسر مجبور شد به خاطر این سهل انگاری کیسه صفراش رو از دست بده و یک عمر نتونه چربی بخوره.  بستری بودند که گفتند چسبندگی روده هم دارند.  وای!‌یعنی ممکن بود برای بار سوم تو این ماه برن اتاق عمل که خدا رحم کرد و به خیر گذشت.  چند روزی تب بالا داشتند و معلوم شد محل بخیه­ها عفونت کردند و فرت فرت چرک ازشون خارج میشد.  خوبه حالا تو بیمارستان بستری بودند و تحت مراقبت.  در مجموع 15-16 میلیون هزینه عمل و بستری شد. خلاصه از 10 اسفند تا چهارشنبه 21 اسفند بستری بودند و وقتی برگشتیم خونه دیگه اون آدم سابق نبودند خیلی ضعیف و لاغر و انگار که ده سال پیر شده بود. 


این دفعه انصافاً رعایت میکنند و هر چیزی نمیخورند. امروز خودشون رفتند حموم. بهبودی شون خوبه. اما خیلی ضعیف شدند. دلم می خواست پیشم بودند و ازشون مراقبت می کردم اما داشتن خونه مشترک با مادر شوهر یکی از بدی هاش اینه که نمی تونی از شوهرت مراقبت کنی! تو این مدت پسرک هم به شدت بیمار بود اسهال گرفته بود و ده دوازده روز درگیر بود آخر معلوم شد که اون هم اسهال عفونی داره و با خوردن آنتی بیوتیک حالش بهتر شد.  تو این مدت پاش به خاطر عوض نشدن پوشک هاش به شدت سوخته بود.  هر بار میدیم دلم ریش میشد.  به هر حال نمیشه انتظار زیادی هم داشت.  پسر سنگین وزنه و عوض کردن و شستنش سخته و مادر بزرگش متوجه نمیشن که کی شکمش کار میکنه.  من تقریباً هر بار که از راه می رسیدم اولین کارم این بود که ببرم پوشکش رو عوض کنم.  چاره ای نداشتم به هر حال هیچ کس مادر بچه نمیشه در مراقبتش.  یک مدت اصلا پوشکش نمی کردم.  شب ها بدون پوشک می خوابوندمش تا پاش هوا بخوره.  فعلاً همه لحاف و تشک هامون بوی جیش میدن.  بالاخره پاش بهتر شد.  تو این مدت خداییش سعی کردم به آقای همسر خیلی برسم.  آدم بیمار همش چشمش به در اتاقه که کی میاد عیادتش البته ما از همه خواسته بودیم که نیان.  چون محل بیمارستان تو طرح بود و طرح زوج و فرد و خیلی شلوغ و آخر سال هم همه گرفتاری های خودشون رو دارند.  از جون مایه گذاشتم و کلی تجربه متروسواری و ماشین سواری و کارهایی که سالها بود از زمان دانشجویی ام نکرده بودم.  دویدن و پریدن و چپونده شدن و از این جور کارها.  تو این مدت مادر و برادر اقای همسر و همه دوستهاشون هم خیلی مایه گذاشتند.  مرتب به من زنگ می زدند که ما امشب بریم پیش آقای همسر بمونیم شما بچه کوچیک دارید. دست همشون درد نکنه.  نکته جالبش این بود که باز همون دوست های دوره دبیرستان بودند که طرافمون رو گرفتند و کمکمون کردند. همکارها و دوستای جدیدشون همه مشغول گرفتاریهای خودشون بودند. 

سعی کردم به خونه جدید هم رسیدگی کنم. با یک باغبون صحبت کردم اومدند دیدند و گفتند گل و 15 تا رز و یاس زرد و یک سرو خوشگل و 500-600 تا آجر بخر. گلها رو به جز بنفشه و 30 کیلو کود ورمی کمپوست رفتم از پردیس علوم دانشگاه تهران خریدم.  آجر رو نمی تونستم و در واقع دیگه نمی کشیدم که برم از مصالح فروشی ها بخرم.  تو این هفته باغبان میاد که حیاط رو درست کنه. امان از دست لوله کش.  باز قرار گذاشت و نیومد و همچنان کف آشپزخونه ما پر از کف و فاضلابه.  دیروز به خودم گفتم اتم که نمی خواد بشکافه.  چهار تا دونه اتصاله.  یک آچار فرانسه بزرگ امانت گرفتم و دیروز اومدم خودم درستشون کردم.  باید دو سه تا واشر هم بخرم. و یک چسب لوله برای لوله فلاش تانک که آقا زحمت کشیدند شکوندنش.  لولای در حیاط تو این برف و یخبندون ها شکسته بود هماهنگ کرده بودم امروز یک جوشکار اومد و برام جوش داد و دو تا حلقه از داخل و دو تا از بیرون در جوش داد برای اینکه بشه در رو قفل کرد و یک حلقه جوش داد که بشه به صورت کشویی در رو بست.  خیالم راحت شد.  زنگ در هم سوخته بود رفتیم با پسر زنگ و شاسی خریدیم.  اون رو هم عوض کردند.  روزهای پر کار و فعالیتی بود. کمر درد و گردن درد شدیدی دارم و احساس می کنم تک تک سلولهای بدنم نیاز به استراحت فیزیکی و تمدد اعصاب دارند. این اواخر بدون مسکن و ارام بخش نمیتونم درد رو تحمل کنم. نمیتونم راحت بنشینم و بلند کردن پسری برام خیلی سخت شده. البته باز همه کارها رو انجام میدم و خستگی رو خستگی میاد. فکر میکنم اگه دلم خوش بود راحت تر می تونستم این فشارهای فیزکی رو تحمل کنم. به شدت رو روحیه ام کار می کنم و سعی می کنم خودم رو سرحال نگه دارم. بزرگترین آرامش و لذت زندگیم فعلاً وقتیه که پسری رو بغل می کنم و به خصوص وقتیه که تو خواب دنبالم می گرده و سفت بغلم می کنه و نوازشم می کنه و تو خواب و بیداری لبخند میزنه. انگار که من کانون آرامش و امنیت براش هستم و وقتی بغلم می کنه دنیا مال اونه.  نعمت بزرگیه. خیلی دوستش دارم.

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٥
تگ ها : شخصی
comment نظرات ()