دیروز صبح که منتظر سرویس بودیم همکارم می­گفتند که امروز قراره صدام رو اعدام کنند.  با تعجب پرسیدم جداً؟ چه زود! اون که هنوز دو سه روزه فرجام خواهیش رد شده.  سوار سرویس بودیم که رادیو اعلام کرد صدام حسین رو دار زدند و اعدام صدام موجی از شادی رو در میان عراقی ها و ایرانی­ها داشته است.  همکارم پرسید شما الان از اینکه صدامو اعدام کردند خیلی خوشحالین؟ بدون یک لحظه فکر گفتم نه! فکر نمی­کنم هیچ کس از کشته شدن یک انسان دیگه خوشحال بشه....

برای ما که بچه­های سال­های جنگیم.  برای ما که کودکی­مون در دوران جنگ سپری شده، برای ما که هنوز صدای آژِیر خطر یک کابوسه.  برای ما که کودکی­مون پر از خاطرات جنگه، خاطره پدرها و برادرهایی که برای دفاع از کیان کشورشون به جبهه می­رفتند و دیگه بر نمی­گشتند، خاطره قلک­های پلاستیکی که به شکل نارنجک ساخته شده بود و قرار بود عیدی­هامونو اون تو بریزیم برای کمک به جبهه­ها، خاطره مارش­های نظامی که نشونه شروع یک عملیات جدید بود، خاطره اعلام عملیات جدید که با رمزهای مختلف اجرا می­شد.  خاطره تحریم­های اقتصادی، خاطره مدادهایی که روکش رنگی نداشتند و فقط بدنه چوبیشون بود، خاطره دفترهای کاهی، خاطره موشکباران شهرها، خاطره پنجره­هایی که با نوار چسب­های ضربدری تزیین شده بودند، خاطره شیشه­های شکسته خونمون، خاطره نمایشگاه­های جنگ، خاطره اصرارهامون به مسئول غرفه برای آموزش استفاده از اسلحه به ما که دختر بچه­های دبستانی بودیم، خاطره گریه­ها و ناراحتی­های خانواده­هایی که فرزندانشونو در جنگ از دست داده بودند و خاطره همسایه­هایی که بعد از شهید شدن فرزند اولشون، مجروح شدن پسر بعدیشون، باز با روحیه به بدرقه فرزند سومشون می­رفتند، و ... هزاران خاطره دیگه،  صدام حسین یک فرد معمولی نبود، برای مردم ایران صدام مهمترین عامل کشته شدن بچه هاشون بود.  مهمترین عامل ویرانی کشورشون بود، مهمترین عامل تبدیل خرمشهر به خونین­شهر بود.

 

برای ما که هنوز خاطره حمله عراق به کویت برامون خاطره­ای نزدیکه، برای ما که لا اقل تو فیلم­ها آسمون بغدادو دیدیم که از کثرت هواپیماها سیاه شده بود، برای ما که هنوز خاطره قطع کردن پی پای سربازان عراقی را برای ممانعت از فرارشون در برابر نیروهای امریکایی از یاد نبردیم، صدام یک فرد معمولی نبود.  یک حاکم دیکتاتور در یک کشور همسایه نبود. 

 

برای ما که دیدن به دام افتادن مفلوکانه صدام در یک دخمه باور کردنی نبود.  برای ما که هنوز باور نمی­کردیم صحنه­های معاینه شرم­آور این دیکتاتور بعد از دستگیریش واقعیت داشته باشه، برای ما ....

 

برای ما صدام بخشی از تاریخ کشورمون بود.  بخشی از سرنوشت منطقه­مون بود، بخشی از سرنوشت جهان بود و بخشی از تاریخ بشریت.

 

چه تهوع­آوره این سیاست و بده بستانهاش!  کاش می­گذاشتند به صورت نمادین هم شده صدام رو به خاطر همه انچه که جنایت بر علیه بشریت می­خوانند محاکمه می­کردند.  قرار نبود محاکمه­ای باشه و قاضی عادلی و امید نجاتی برای متهم محکوم به مرگ!  قرار بود سندی باشه برای بشریت.  قرار بود اعترافات صدام باشه درباره علت حمله به ایران، منابعی که در این سال­ها تسلیحات و اطلاعات نظامی در اختیارش قرار می­دادند، کسایی که در ظاهر و در پشت پرده حمایتش کردند.  قرار بود اعترافات صدام باشه در برابر جامعه بشری حال و آینده درباره اینکه چرا حلبچه رو بمباران شیمیایی کرد، بمب­هاشو از کجا آورد؟ قرار بود گزارش صدام باشه درباره علت حمله­اش به کویت؟ درباره کسایی که ازش حمایت کردند و درباره کسایی که ازش حمایت نکردند.  قرار بود گزارش صدام باشه درباره چگونگی زمامداریش و درباره برخوردش با مردم کشورش.  قرار نبود محاکمه­ای باشه و قاضی عادلی و امید نجاتی برای متهم محکوم به مرگ!  قرار بود گزارشی باشه به تاریخ.  و ظاهراً نخواستند که این گفتنی­ها گفته بشه.  قرار شد گفتنی­ها ناگفته بمانند و صدام به دار مجازات آویخته بشه! 

 

می­گویند اعدام صدام هدیه آمریکایی­ها بوده به مردم عراق.  می­گویند که دنیا در سال 2007 دیگر صدام حسینی نخواهد داشت.  می­گویند شکستن گردن صدام با طناب دار عاقبت خوبی براش بوده.  اما کاش زنده می­موند و می­گفت...