برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

عنوان ندارد!

امروز از ساعت 11صبح تا 4 بعد از ظهر تو مسیر کرج تهران و برعکس رانندگی میکردم. باید پسری رو میبردم تهران. وای چه روز سختی بود. تمام مسیر برگشت رو داشتم گریه میکردم و به بخت بد خوذم لعنت میفرستادم.

در زندگیم کمتر زمانهایی رو سراغ دارم که تا این حد احساس بدبختی کرده باشم. اینقدر فشار کار و فشار مالی و انواع فشارهای عصبی رومه که اخلاقم کلا خاله زنکی شده. همش فکرهای ناجور و بد تو ذهنم میآد. سردردم سه روزه که قطع نشده. چشم درد شدیدی دارم و به سختی چشمهام رو که در اثر گریه های بی صدای شبانه درد میکنند، باز نگه میدارم.

خونه ام مثل بازار شام شده عجیب شلخته و افتضاحه. خوبه که آقای همسر با دوستاشون رفتند سفر مجردی و خوشگذرونی وگرنه باید ایرادهای مداوم و غر غرهای ایشون رو هم تحمل میکردم.

بگذریم. از آه و ناله و نفرین و زاری که کاری درست نمیشه، باید دست به کار بشم و سعی کنم سلامتی ام رو برگردونم و کارهای خونه رو سر و سامان بدم. هفته بعد اقای همسر یک عمل جراحی سنگین داره که یک هفته ده روز بستری خواهند بود باید تو این مدت تا قبل از عمل من یک خونه تکونی مقدماتی کرده باشم، تو اون ذه روز که باید تو راه بیمارستان و تهران کرج و رسیدن به پسری و ... باشم بعدش هم که احتمالا کلی عیادت کننده خواهیم داشت و بعدش هم که عیده، دو دست لباس برای عید پسر فراهم کردم. برای خودم هم یک کفش و یک شلوار کرپ بخرم بسمه. دست آقای همسر درد نکنه انگار اون هم فهمیده وضع مالی ام بعد از مخارجی که برای خونه جدید کردم خیلی بده. بعد از مدتها که به ما خرجی نمیداد دو ماهه که برام پول گذاشته تو کمد جای پولها و حتی قبل از رفتن به سفر برامون صدهزار تومن دیگه هم گذاشت. البته همون روز اول خرج شد. 40 تومن دادم برای خرید شوینده های مختلف و وسایلی که برای خونه تکونی عید لازم داشت و قرار بود بریم از هایپر بخریم اما نشد، 10 تومن دادم برای تعمیر زیپ یک دامن و کوتاه کردن شلوار جینم. 27 تومن دادم برای خرید یک شیر خشک و یک سرلاک. 50 تومن دادم برای گرفتن سهمیه کالای دانشجویی که البته اگه آزاد میخواستیم همین اقلام رو بخریم بیشتر از 200 تومن میشد.... خلاصه حساب کردم هر روز میرم بیرون متوسط 40-50 تومن خرج میشه و هیچ چیز اضافه ای هم خرید نمیکنم، شب عیده دیگه خرج زیاده. تازه این رو هم بگم. این همه پشت سر آقای همسر حرف میزنم خداییش اخیرا بیشتر بهمون میرسه. قبل از سفر قرار بود برامون  سفارش شیر خشک بدند یادشون رفت از همون جا تلفنی هماهنگ کردند برامون یک جعبه 12 تایی شیرخشک نان 2 اوردند، خیلی خوب شد. خیالم راحت شد که پسری شیر داره.

خلاصه باید خودم رو جمع و جور کنم هرچند که به شدت خسته و له و احتمالا افسرده ام.

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢۱
تگ ها : عمومی
comment نظرات ()