برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

5 تا 11 بهمن 92

شنبه:

رفتم موسسه. وقت تلف کردنه رفتن به موسسه. نه میز دارم نه کامپیوتر. تو اتاق شورا نشستم ولی باز هم هی در رو باز می­کنند و هر کی باهام یک کاری داره و کلاً روزم تلف شد.  فکر کنم به جز هم اتاقی­هام کسی درک نمی­کنه که من وقتی از خونه می­آم بیرون هر لحظه برام با ارزشه  هم اتاقی­هام پیشنهاد دادند که اگه می­خوای میزتو برگردونیم تو اتاق. یا یک میز کامپیوتر رو برات بذاریم که بتونی روش کار کنی. راستش یک کم دلخورم ازشون. من هنوز ماموریتم قطعی نبود که یک روز فهمیدم برای اینکه زودتر جا خالی بشه تو اتاق گفتند که بیان کامپیوترم رو ببرن حتی مهلت ندادند و نپرسیدند که اطلاعاتت رو برداشتی یا نه. در حالی­که هم اتاقی دیگه­ام تمام مدتی که نبودند سفارش می­کردند که میز­شون از اتاق نره بیرون و ما مجبور بودیم در یک مقاطعی سه نفره بشینیم اما میز تو اتاق موند. به راحتی میز من رو بردند تو آزمایشگاه با این عنوان که اونجا می­خوان بشینند و کار کنند در حالی­که تو بخش خودمون دیدند که تمام وسایل و میز یک همکار دیگمون که تقریبا تو شرایط منه حفظ شد و در حالی که مثلا ما تو اتاق 3 نفری می­نشستیم تو اون اتاق که بزرگترین اتاق بخشه یک نفر هست به این امید که نفر دوم برمی­گرده. البته نمیشه انتظار هم داشت. قانونه دیگه. تازه خوبه نگفتند فایل­ها و کتابخونه­ات رو هم خالی کن جا نداریم که اگه می­گفتند باز هم حقشون بود. قانونه دیگه هر کی میره ماموریت باید همه چیش رو تحویل بده و جاش رو خالی کنه. نمی­دونم این رئیس ما که میگه برگرد سر کارت، فکر این چیزها رو هم می­کنه؟

یکشنبه: رفتم موسسه. آقای همسر سوییچ ماشین من رو گذاشته بود خونه مادرش.  واقعاً ناراحت میشم از این کار.  معنی نداره من هر بار که می­خوام برم جایی باید برم کلید ماشینم رو از مادر شوهرم بگیرم و کلی سین جیم بشم که کجا میخوای بری؟! دارم خفه میشم. گاهیاوقات نجابت زیاد کثافته L صبح زود بود و چراغ­های اون­ها هم خاموش بود زنگ زدم آژانس.  عصری زنگ زدم به آقای همسر که می آی دنبالم؟ وقت دندون پزشکی داشتند. قرار شد برم چهار راه طالقانی با هم برگردیم. هم اتاقیم منو رسوندند اونجا و تا برگردیم شد 6 عصر. پسر خونه مادر آقای همسر بود.

دوشنبه: قرار بود با پسر بریم تهران و برگردیم.  رفتیم حموم.  نزدیک 11 زنگ زدند نیاین که مسئولش نیست.  معاون مالی اداری موسسمون زنگ زدند و گفتند یکی از همکار­ها یک مشکلی داره من براش حل کنم. تا ساعت 4 و خرده­ای مشغول تلفن زدن و حرف زدن و غیره بودم.  آقای همسر اومد خونه.  این روزها حال و هوای آقای همسر تو محیط کارش به شدت قمر در عقربه.  نمی­دونم خوشحال باشم یا ناراحت! :( از یک طرف می­گم خوب خواست خدا است و نتیجه کارهای خودت.  تو به ما ظلم می­کنی. یک قدرتمند تر به تو ظلم می­کنه. از یک طرف دلم می­خواد کمکش کنم. به این نتیجه رسیدم  که فعلاً بهترین کار اینه که محیط خونه رو براش اروم کنم. لااقل از یک طرف راحت باشه.

سه شنبه: خواهر آقای همسر زنگ زدند که برای تولدش چی بخرم؟ خودت چی خریدی؟ مامانم چی خریده و از این حرف­ها. تصمیم داشتم امسال دیگه برای آقای همسر چیزی نخرم و بیخیال تولد بشم. دیگه حوصله ندارم از جون مایه بذارم وسط این همه بدبختی برم خرید، پول بدم کادو بخرم بعد برخورد بد هم ببینم که این چیه؟ ببر پسش بده! چند دفعه گفتم تو برای من کادو نخر و .... دیدم این خانواده آقای همسر که دارن میذارن گردنم :( واقعاً هم حوصله نداشتم دیگه توان غرولند شنیدن الکی ندارم دلیلی هم نداره برای کسی که قدرت رو نمیدونه این همه زحمت بکشی. خواهر آقای همسر گفتند که یک پیرهن تو فاز و یک پلیور تو گوهردشت دیدند قرار شد با هم بریم یکی شون رو بخریم و یک چیزی هم من بخرم. زنگ زدم یکی از دوستام بپرسم مردونه فروشی تو کرج کجاست؟ گفت من هم یک مهمون ایتالیایی دارم باید براش سوغاتی بخرم بیا دنبالم بریم پاساژ علی تو 45 متری. پسر رو گذاشتم پیش مامانیش. ماشین رو بردم کارواش، رفتم خونه سبز شارژهای موبایل و نوت بوکم رو برداشتم و رفتم دنبال دوستم و پسرش. رفتیم یک پلیور خریدیم. یک سری تو پاساژ چرخیدیم دوستم خرید کرد. بعد رفتیم کتابفروشی بهمن. به سلامتی بارون اومد مثل چی! بعد عمری ماشین رفته بود کارواش. من یک مجموعه لالایی و یک مجموعه کتاب­های قصه 365 قصه برای 365 شب خریدم و یک کلاسور و یک کیف پلاستیکی که هفته دیگه که می­خوایم بریم دیدن پسر یکی از دوستان که به دنیا اومده برای بچه و خواهرش کادو ببریم. بعد رفتیم تو چهارباندی دنبال استیکر خط دار که نداشتند و برگشتم خونه. به خواهر اقای همسر اس ام زدم که من امروز کادو رو خریدیم اگه برای من می­ایین کنسل کنیم. فکر کنم خوششون نیومد.

چهارشنبه: پسر رو آماده کردم و رفتیم خونه عمه. لطف می­کنند و یک روز در هفته پسر رو برام نگه می­دارند. ساعت 10 تقریباً اونجا بودیم. پسر تنها نمی­رفت تو :( باهاش رفتم و گفتم اگه می­خواین بریم خرید اون پیرهنی که دیدید بخریم. خوشحال شدند و گفتند باشه پس من یک کار کوچولو بکنم و ناهارم رو راه بندازم بعد بریم. شد ساعت 12!! رفتیم فاز پیرهن رو که قشنگ بود خریدیم. من برای پسر پوشک خریدم و شیرخشک و یک سری چیزهایی که هر دومون لازم داشتیم خریدیم و دو تا استیکر تزئینی هم خریدیم. در و دیوارهای این خونه خیلی خالی هستند. تو این مدت حداقل 5 بار خواهر آقای همسر گفتند که برای برادرشون کیک بخرند و من هر بار گفتم که نه کیک تولد رو من باید بخرم. 5 بار!! می­خواستم برای ناهار نمونم پیششون اما چند تا سئوال درباره زمین داشتم و اینکه بشه هماهنگ کنیم بریم تحویلش بگیریم و چهار طرفش میخ بکوبیم. دیگه فرصتی پیدا نمیشد که بتونم با همسرشون صحبت کنم. ناهار مهمونشون بودم تا بتونم همسرشون رو ببینم و دو سه تا جمله رد و بدل بشه. خانواده عمه پسر رو خیلی دوست دارند و خیلی خوب بهش می­رسند. همیشه اونجا که میره خوشحال برمی­گرده. یک مقدار با دختر عمه پسر صحبت کردم که بشین برای ارشد بخون. کتاب و جزوه و هر چی خواستی بهت میدم و یک مقدار درباره کار صحبت کردیم. بعد از ظهر پسر نخوابید تا نزدیک 5.  اون موقع ما هم همراش خوابیدیم تا نزدیک 6 و نیم. آقای همسر زنگ زد به خواهرش که بپرسه چرا نمی­آیم و پسر داره چی کار می­کنه؟ ما 6 ساله ازدواج کردیم اما آقای همسر وقتی آمار من رو می­خواد زنگ می­زنه به مادر و خواهرش. آرزو به دلم موند یک بار زنگ بزنه بپرسه خوبی؟ زنده­ای؟ چرا دیر اومدی؟ روز وقت تلف کنی بود تو این روزهای پر کار من. هیچی مطابق برنامه پیش نمیره. برگشتیم خونه.

پنج شنبه: آقای همسر و برادرشون تو حیاط خونه مادرشون مشغول بنایی هستند. پسر رو برای چند ساعت گذاشتم پیش مادر بزرگش رفتم آرایشگاه. تو آرایشگاه خواهر آقای همسر زنگ زدند و گفتند اگه نمی­رسی من تو راه کیک بخرم !!! (1+5 بار!)گفتم نه! من الان بیرونم میام دنبالتون و کیک رو خودم می­خرم. یک سر خونه زدم می­خواستم دوربین بردارم و برم با همسایه هماهنگ کنم که ما فردا بتونیم از تو خونه اونها برگ­ها و آشغال­ها رو دور بریزیم که خوشبختانه اجازه دادند. رفتم دنبال خواهر و خواهر زاده آقای همسر. تو راه کیک و 8 تا دونه پیتزای کوچیک خریدیم. برگشتیم و رفتیم خونه مادر آقای همسر. من آش رشته پخته بودم. آوردم این طرف و با فسنجون و قورمه سبزی خوردیم. خوب بود اما باز وقت تلف کردن بدی بود. من تو خونه خودم هزار جور کار دارم. اینجا که باشم هیچ کار نمی­تونم بکنم. پسر رو بردم حموم. عصری مراسم تولد بود. کیک بریدند و کادوها رو باز کردند و خوب بود. آقای همسر برعکس همیشه که غر می­زد و کادو ها رو پرت می­کرد و ... خیلی خوب برخورد کرد یکی یکی شون رو باز کرد و پوشید و اندازه گرفت و تشکر کرد!!! آدم که برخوردش خوب باشه اطرافیان هم راحت هستند. همه مون از ترس اینکه مجبورمون کنه کادوها رو برگردونیم شرط کرده بودیم که اگه نپسندیدند پس میآریم، عوض می­کنیم و چقدر من از این کار تنفر دارم.  آقای همسر با اینکه معلوم بود خیلی از پلیورش خوشش نیومده و گفت یقه گرده نمیشه زیرش پیرهن پوشید. تنها هم نمیشه پوشید چون تن آدم رو میخوره، گرم هم هست فصلش گذشته. اما تشکر کرد. در نوع خودش پیشرفت اجتماعی قابل ملاحظه­ای بود J شب بعد از دیدن سریال اومدیم خونه سبز.

جمعه: آقای همسر صبح ساعت 6 رفته جلسه حافظ تهران. قرار شد بعدش زحمت بکشند و برن از رفتاری برای ناهارمون و ناهار آقای باغبون غذا بگیرن. امروز ساعت 10 و نیم با هزار سلام و صلوات اقای باغبون اومدند. دست همسایمون هم درد نکنه، اومدند و یک سری نظر دادند و وقتی آقای باغبون می­گفت یک قسمت­هایی رو تمیز نمی­کنه چون یک تل به هم فشرده شده و سخته و فرغون ندارم و ... آقای همسایه اومدند و یک تکونش دادند و گفتند که ببین راحت میشه جداش کرد و آخر قرار شد بیارن وسط حیاط بسوزونند که اینجوری کارها سریع انجام شد. پسر امروز دلی از عزا دراورد کلی پیاده روی کرد و دوید تو خیابون­های خلوت اینجا بعد هم تقریبا 1 ساعتی تو خاک و خل باغچه غلت زد و بازی کرد مجبور شدیم یک راست بریم تو حموم. آقای همسر برامون ناهار آورد و با باغبون یک سلام علیک کرد و گفت شب بریم خونه دوستم. گفتم بریم. در حالیکه میدونه حوصله­اش رو ندارم. بیست دقیقه نشد که آقای همسر گفت میره پیش مادرش، براشون ناهار ببره و دوباره ما رو تنها گذاشت و رفت.

پ.ن: یک زمان­هایی من نباید مطلب بنویسم. چهار خط نوشتم همش آه و ناله بود تازه خیلی از ناله­هام رو حذف کردم J

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱۱
تگ ها : شخصی
comment نظرات ()