برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

این هفته

جمعه: منتظر لوله کش بودیم نیومد!

شنبه: رفتیم تهران،

یکشنبه: میلاد حضرت محمد (ص) و امام جعفر صادق (ع) بود. پیش پدر و مادرم بودیم.با برادرم رفتیم بنزین زدیم. هر بار که من بنزین میزنم 700 تا 800 تومن برای بنزین زدن ازم میگیرن.

دوشنبه: رفتیم مرکز بهداشت برای زدن واکسن های یک سال و نیمی پسرم. البته واکسن یک سال و بالاتر رو فقط یک شنبه ها میزنند. گفتند که نمیشه چهار شنبه بیاید. و من نمی تونم بگم خونه ام کرجه. وگرنه میگن برو یک مرکز بهداشتی تو کرج! که البته همشون افتضاحن. قد پسر 90 سانت شده و وزنش 17/5 کیلو گرم که خیلی بالاتر از صدکه. پسر کلاً بچه درشتیه و همه فکر می کنن دو سه سالشه. خدا رو شکر که سالم و درشته. غذاش هم خوبه. یک پرسشنامه ASQ هم بهم دادند که پر کنم. خیلی پرسشنامه جالبیه اومدم تو اینترنت مال ماه های قبل و بعدش و طریقه محاسبه امتیازات و نقاط برشش رو هم دانلود کردم. ازش خوشم اومد. وزن من 61/5 بود و فشارم 10 گفتند که فشارت یک مقدار کمه. قرصهای خودم و قطره های مولتی ویتامین و آهن پسر رو که به رایگان توزیع میشه، بهمون دادند. دوشنبه برگشتیم کرج. مامان و بابا و برادرم فردا میخواستن برن شمال پیش اون یکی برادرم. یک خونه ویلایی اجاره کردند که وقتی میرن راحت باشن و مزاحم برادرم نشن.

رفتیم مرکز مخابرات و درخواست ADSL دادیم. یک مگ پهنای باند، 2 گیگ دانلود ماهانه و یک مودم وایرلس سفارش دادیم. بعد با پسر رفتیم بانک سامان جهانشهر. کارتم مهلتش تموم شده بود. دستشون درد نکنه. همون لحظه برام صادر کردند و رفتم رمز دوم برای خرید اینترنتی رو فعال کردم و روز خیلی خوبی بود. رفتیم نون لواش گرفتیم. 6 تاش میشه هزار تومن. بی انصاف وقتی دید بچه بغلمه و نمیبینم چی داره برام میگذاره تو کیسه. دو تا نون برام گذاشته بود که تقریبا یک سومش سوخته بود و باید میریختم دور. دیدم هی بین نونها میگرده ولی به ذهنم نرسید این کار ناجوانمردانه رو داره میکنه. چه ملتی شدیم! برگشتیم خانه سبز. اینجا خیلی راحنم احساس خوبی دارم. اصلا قابل مقایسه با خونه قبلی نیست. حس میکنم که خانم خونه هستم و میتونم کدبانو باشم. تو خونه قبلی همیشه حس میکردم یک مسافرم تو مسافرخونه. تعلق خاطری نداشتم.

هفته قبل دو نفر اومده بودند برای خونه همسایه که برگها رو جمع کنند و باغبانی کنند رفتم ازشون پرسیدم برای خونه ما هم میآین. اومدند و دیدند و گفتند 120 تومن بابت یک روز و برای تمیز کردن هر دو حیاط. به نظرم گرون بود.

رفتم از نگهبانی دم شهرک پرسیدم که شما از کارگرهای فضای سبز، یا کسی رو میشناسید که کار باغبانی کنه؟ گفتن که خودم میام. برای 4-5 تا از دکترهای اونجا هم کار میکردند. اومدند و دیدند و گفتند که 80 تومن. قبول کردم و قرار شد جمعه بیان.

سه شنبه: منتظر لوله کش بودیم نیومد. نزدیک ظهر از مخابرات اومدند که اینترنتمون رو وصل کنند. 111 هزار تومن بابت مودم و نصب و آبونمان دادیم. قراره هر دو ماه28000 تومن رو قبض تلفن بیاد. خیلی خوب و پر سرعته. راضیم. راحت شدم. تو خونه حتما باید اینترنت باشه. انتخاب واحد این ترم رو کردم و یک قبض برق اومده بود با 2000 دات آی ار پرداخت کردم. عصری رفتیم با پسر دو تا شیر خشک و یک سرلاک خریدیم 42 هزار تومان. شیر خشک هر قوطیش از 14 هزار تومن شده 16 هزار تومان. وقتی پسر متولد شد قیمت شیر خشک 7000 تومن بود. یک پوشک پریما گرفتیم 49 هزارتومن. رفتیم عابر بانک پول گرفتیم. بعد رفتیم خونه مادر آقای همسر. چند ساعت هم اونجا بودیم و دوباره برگشتیم خونه. البته پسر وقتی وانش رو اونجا دید گیر داد که بریم حموم. عاشق آب بازیه. مجبور شدم ببرمش حموم.

چهار شنبه:هماهنگ کرده بودم با خواهر آقای همسر که فردا همراهم بیان بریم برای واکسن زدن. دستشون درد نکنه تو این کارها همیشه پایه هستند و همراه خیلی خوبین. رفتم دنبالشون و تو راه به پسر استامینوفن دادیم و خوراکی و شیر و رفتیم واکسن زدیم. یکی به دست، یکی به پا و یک قطره فلج اطفال هم بود. برگشتیم کرج و عمه پسر را رسوندیم. رفتیم فاز و من 3-4 کیلو سبزیهای مختلف گرفتم که تو فریزر داشته باشم. خیلی خوبه. دارم یخچال و فریزر و ذخایر خونه رو تکمیل میکنم. حس خوبی دارم. البته احساس خلا رو هم دارم اما سعی میکنم که رو ذهنم کار کنم. اینجا آرامش دارم و واقعا می تونم خودم باشم.

پسر خوشبختانه تب نکرده، ولی شربتش رو باید با کشتی و مشت و لگد و .. بهش خوروند. خوشبختانه اشتهاش خوبه و خوب آب میخوره و فعالیش هم خوبه.

پنج شنبه: خونه بودیم و هر 4 ساعت یک بار و بعدش هر 6 ساعت یک بار به پسر استامینوفن می دادم. حالش خدا رو شکر خوبه. رفتم حموم. شب یک جا تلویزیونی رو کشون کشون از تو آشپزخونه آوردم کنار هال و تلویزیون رو گذاشتم توش و بساط DVD و با نی نی رو برای پسر راه انداختم. خیلی خوب شد. پسر با یک مشت نخود و لوبیا همچین بازی میکنه انگار گرون ترین اسباب بازی دنیا است. کارهای معمول خونه و لباس شستن و ... رو انجام دادم.

جمعه: از صبح اول وقت منتظرم آقای باغبون بیاد. البته کارهای اینترنتی ام رو انجام میدادم و خونه رو یک کم جمع کردم که لوله کش میاد جای دستشون باز باشه. ساعت 10 معلوم شد که باغبان عزیز نمی آن! فعلا منتظریم ببینیم آقای لوله کش میان یا نه. پسر داره با نی نی نگاه میکنه و هی اون وسط میاد میچسبه به من که بیا پیشم بشین. عصری میبرمش بیرون  یک هوایی بخوریم.

راضی ام. البته فکرم مشغوله. نمی تونم یک تصمیم نهایی و قاطعانه بگیرم. میدونم که گذر زمان هم در این مورد مؤثر نیست. به هر حال همینه دیگه. همین که فعلا اعصابم راحته یک دنیا ارزش داره. خدا رو شکر

54 روز تا عید مونده. باید یک مقدار جدی تر در مورد تزم کار کنم.

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٤
تگ ها : شخصی
comment نظرات ()