برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

دی ماه

رفتیم مشهد. اول قرار بود فقط خودمون باشیم. یک کوپه رزرو کرده بودیم که پسر راحت باشه و قرار شد از ایستگاه کرج بریم که نخوایم با بار و بندیل بریم تهران.  یک هفته قبل از حرکت خواهر آقای همسر خیلی افسوس خوردند که ما داریم میریم من هم دعوتشون کردم که حالا که بلیط هامون آماده است شما هم اگه می تونید بیاین. خیلی خوشحال شدند قرار شد با دخترشون همسفر ما بشن. یک شب قبل از حرکت فهمیدم که آقای همسر مادرشون رو هم دعوت کردند که با ما بیان. جامون تو مشهد خوب بود ولی برای رفت و آمد اذیت شدیم. هوا خیلی سرد بود. شانس ما برف می اومد. تو قطار جامون تنگ بود چون قطار کرج ظاهرا فقط درجه 2 داره و عادی. هر خونه متروکی پیدا میکرد به عنوان ایستگاه می ایستاد.  تو مشهد هم آقای همسر اصرار داشت که با اتوبوس و پیاده بریم. که خوب برای ما با بچه کوچیک سخت بود. رسیدیم خونه از فرداش من و پسرک این انفلوانزای وحشتناک رو گرفتیم و ده روز دست به گریبانمون بود. خیلی سخت بود من لرز شدید داشتم پسر تب شدید دو شبانه روز تبش از 39 پایین تر نیومد. دایی پسر مرتب در تماس بود و دستور درمانی می داد. ما یک هفته خونه مادر آقای همسر بیتوته کردیم چون حال من هم بد بود خیلی نمیتونستم به پسر برسم. انصافا مادر آقای همسر، عمه، عمو ودختر عمه پسر سنگ تموم گذاشتند و یک هفته از ما مراقبت کردند. دست آقای همسر هم درد نکنه میدید پسر بیقراره ما رو شبها با ماشین میبرد میگردوند. هر دارویی که لازم داشت تندی میرفت میخرید وهمراهمون بود.  چند روز هم گرفتار معده درد و دندون درد آقای همسر بودیم

 

هنوز کامل منتقل به خونه جدید نشدیم. دارم کلافه میشم. وقتی طرف مقابلت منطقی عمل نمیکنه، کاری نمیشه کرد.  چند روزی هم اونجا بودیم.

 

 

دارم سعی میکنم پایان نامه رو شروع کنم. خیلی تنبل شدم. نرم افزار design expert v  رو دارم یاد میگیرم. دوباره آر. اس. ام رو مرور کردم. مقاله و استاندارد فارسی میگیرم برای اینکه میکروبیولوژی ها و طرز تهیه ماست و ... وچک کنم. خلاصه خیلی تنبل شدم.

پسر خوبه. بزرگ شده و روز به روز زیباتر میشه. آقای همسر چند روز پیش میگفت یک عکسش زیر شیشه میزش تو دانشگاه بوده، وقتی تو اتاق نبوده دخترای دانشجو میان و کلی قربون صدقه اش میرن و همدیگه رو هل میدادند که برو کنار بذار من ببینمش، الهی!! و با موبایل هاشون ازش عکس میگرفتند. یکی به اون یکی میگفته مال من خوب نشد، عکسی که گرفتی برام بلوتوث کن و ... خلاصه همکار آقای همسر که میخواسته در رو ببنده به زور بیرونشون میکنه. همکارهای آقای همسر بهش گفتند این عکس بچه ات رو اینجا نذار و به کسی نشون نده، چشمش میزنند :)

الان ما تنهاییم. آقای همسر رفتند تهران عمر کشون omar koshun!!!

 

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢٤
تگ ها : شخصی
comment نظرات ()