برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

آبان و آذر

بعد از یازده سال انتظار و اینکه هر بار نوبت من شد یک بامبولی درآوردند و یک قانون جدید وضع کردند . خونه های سازمانی رو به دوست و آشناهاشون دادند یا بین خودشون تقسیم کردند، بالاخره دل رئیس بزرگ به رحم اومد و یک خونه سازمانی به من داد خونه ای که اگه به موقع بهم میدادند من مجبور نبودم 9 سال از شرق تهران برم کرج و چه بسا مسیر زندگیم عوض میشد. به هر حال خدا از کسایی که در این سالها حقم رو تضییع کردند نگذره!

خونه رو دادند یک خونه ویلایی 100 متری با حدود 200 متر حیاط. با آقای همسر رفتیم دیدیمش. یک دفعه آقای همسر پاشو کرد تو یک کفش که من نمیام اینجا!‌اینجا خیلی دنجه من افسردگی میگیرم. البته من که میدونستم مشکل جدا شدن از مادر و دوستاشونه، نه بد بودن این خونه. دو سه روز نگذشت که سر یک موضوع واقعا الکی قهر کردند و در واقع من موندم و تجهیز یک خونه با بی پولی و داشتن یک بچه یک سال و چند ماهه و بی تجربگی در این امور. 

خوشبختانه موسسه از هول اینکه من نقاش نیارم به چشم برهم زدنی خونه رو نقاشی کرد یک میلیون و ششصد هزار تومن!‌واقعا نقاشی افتضاح و کثیفی انجام شده حیف یک قرون که به این نقاش شلخته بدن. وقتی رفتم خونه رو تحویل بگیرم اصلا نمیشد بری داخل خونه بس که گچ و رنگ و قوطی خالی و ... ریخته بود.

خونه یک سری کابینت نصفه نیمه داشت رفتم از ابزار فروشی رنگ روغنی براق خریدم و سنباده و تینر و ... و یک سری دستگیره برای در کابینتها و کلی وسایل لازم برای شستشو.

قرار بود برادر آقای همسر یک کارگر بیاره برای تمیز کردن حیاط و خونه که به دلایل کاملا مشخص انجام نشد. همسرم به این نتیجه رسید که الان بهترین وقته برای این که تو خونه ای که هستیم بنایی کنیم و کاشیهای سرویسهای بهداشتی هد دو تا خونه رو عوض کنیم و شیرآلات و توالت فرنگی و ... رو عوض کنیم. با بی آبی و وجود کارگر ناشی در فصل زمستون و دو شب کلا نداشتن دستشویی و قضای حاجت تو سطل!!! و وقتی که من جز جگر میزدم برای نقل و انتقال وسایل و تمیز کردن خونه جدید و ... واقعا روزهای خوبی داشتم.

مشکل اصلیم تو این مدت این بود که نمیخواستم با کارگر نامحرم تو خونه تنها باشم و خوب بدیهیه که تو یک خونه در دست تعمیر باید کارگر باشه. بنابراین مجبور شدم اکثر کارها رو خودم بکنم. روز اول تو سرما و بدون بخاری و آب گرم پدرم در اومد تا کف خونه رو تمیز کنم. 5 کیسه زباله بزرگ نخاله و ات و آشغال از تو خونه و باغچه جمع کردم.   

رفتم از یک سمساری تو حسین آباد یک ست کامل کابینت خریدم با سینک ظرفشویی دو لگنه 400 هزار تومن که با قیمت حمل و نقل و نصب کابینتهای قدیمی و جدید شد 550 هزار تومن. یک متر ام دی اف با کیفیت متوسط  قیمت کردم 600 هزار تومن یعنی کل کابینتها از یک متر ام دی اف ارزونتر تموم شد.

برای موکت سرچ کردم تو اینترنت و محل نمایندگی اصلی ظریف مصور در کرج رو پیدا کردم. با خواهر آقای همسر که انصافا تو این مدت سنگ تموم گذاشتند رفتیم میان جاده و موکت خریدیم. متری 6500، متری 500 تومن هم برای برش و نصبش دادیم. آقایی که برای برش موکتها اومده بود با تعجب میگفت خانم اینجا کجا، میانجاده کجا؟ چه طوری پیداش کردین؟ گفتم تو اینترنت سرچ کردم. ظاهراً از جایی خرید کرده بودیم که حداقل متری 2000 تومن ارزونتر از خرده فروشی بود.

برای پرده تو همون حسین آباد رفتیم و پرده های مدل یک پرده فروشی رو که دیگه نمی خواستشون به ثمن بخس خریدیم. پولمون به دو تا پرده رسید. آشپزخونه و یکی از اتاقها پرده ندارند.

یک روز دو تا کارگر خانم اومدند و از صبح تا بعد از ظهر خونه رو شستند و پنجره ها رو پاک کردند و خونه به سر و چشم اومد.

با کمک خواهر آقای همسر پنجره ها رو پلاستیک زدیم که هوا بگیره خونه. خیلی سرده.

با تعاونیمون صحبت کردم گفتند که میتونند برن از نیک کالا بخاری بخرند و قسطی از حقوقم کم کنند. ولی دیگه پول حتی برای پرداخت پیش پرداخت هم نداشتم.

چند روز تو این ماه حتی لنگ 30 هزار تومن بودم!!! تجربه ای که هیچ وقت تو زندگیم نداشتم. که خوشبختانه از یک جاهایی که اصلا فکرش رو هم نمیکرد برام پول رسید. باورم نمیشه از اینکه یک نفر 50 هزار تومن!!! بدهیش رو به حسابم ریخته بود چه قدر خوشحال شدم!! فکرش رو بکنیم 50 هزار تومن پولیه که در حالت عادی من اصلا نمی فهمم چه جوری خرجش میکنم.  برای دادن کادوی تولد یکی از فامیلهامون که معمولا 50 تومن بهش میدم، تمام کیفها و جیبها و حتی مانتوهای قدیمیم رو گشتم و پول خردهام رو جمع کردم.

تا حالا دو بار پدر و مادر و برادرم اومدند و دستشون درد نکنه کلی خرده کاری های خونه رو انجام دادند. شیرهای آب رو درست کردند، پرده دوختند و زدند. قفل برای در ها و زنجیر در و ... آوردند. شیشه های شکسته رو چسب زدند یا سوراخهای  این ور اونور رو گرفتند یک بخاری نصب کردند و برامون یک گاز رومیزی و کلی خرت و پرت آوردند. دستشون درد نکنه.

مادر آقای همسر اصرار دارند که ما وسایل اصلی مون رو نبریم و یک سری خرده ریز برای رفع حاجت ببریم. من ضمن اینکه از این دخالت آشکار واقعا ناراحت شدم. از این ناراحت شدم  که فکر میکنند اینجا باغ یا باغچه است برای آخر هفته! ولی من هر چی بیشتر میرم  اونجا بیشتر دوستش دارم و مطمئنم که آقای همسر هم بعد از طی یک مدت که دوباره منطقش بر احساس وابستگی شدیدش غلبه کنه، میاد و ما زندگی خیلی خوبی خواهیم داشت. این خونه دو اتاق خوابه است و پسرک میتونه برای خودش یک اتاق مجزا داشته باشه. با آقای همسر صحبت کردم که ما مجبور نیستیم حتما 4 سال اینجا باشیم میتونه موقت باشه اگه رفتیم و بهمون سخت گذشت برمیگردیم. واقعا هم همین طوره و ما هر زمان که بخوایم میتونیم خونه رو تخلیه کنیم. خیلی هم خوشحال میشن. ولی الان موقعیت و اعتبار من رو درک کن. آقای همسر پشت این رفتارهای ظاهری طینت خوبی داره و اتفاقا ادم معقولیه.  فقط در برخورد اول با موضوعات این چنینی اولین تصمیم بر مبنای احساس و من فکر میکنم یک ترس درونی از دوران جوانیشون گرفته میشه. یک مدت که میگذره دوباره به وضع عادی و منطقی برمیگردند و تصمیم درست رو میگیرند. از این بابت خیلی خوبه که پافشاری خاصی رو یک موضع ندارند وقتی ببینند یک چیزی درست نیست برمیگردند و تصمیم درست میگیرند. انشاالله تو این مورد هم همین طور باشه.

یک فکرهایی برای بهبود وضع شهرک دارم اما فعلا خیلی هنر کنم خودمون رو جمع و جور کنم J

امروز رفتم سر کار . شرط دادن خونه این بود که من حضور مستمر در موسسه داشته باشم. مادر آقای همسر با اینکه سرماخورده بودند و خیلی حال خوبی نداشتند از پسر مراقبت کردند تا من برم و برگردم. دستشون درد  نکنه از این بابت واقعا نعمتی هستند.

روی هم رفته تو این مدت آبدیده شدم. الان که به آخر نوشته میرسم کلی کار مردونه دیگه که انجام دادم تو ذهنم اومد ولی دیگه حوصله ندارم بنویسم. حس میکنم توانایی های جدیدی به دست اوردم که اتفاقا نباید به دست می آوردم شاید اگه من یک مقدار ای. کیو بیشتری داشتم و زنانگی بیشتری بلد بودم لازم نبود این کارها رو خودم انجام  بدم  و این همه کمر درد و گردن درد بگیرم .

رفتم پیش دکتر میگه خانم بدن شما اصلا عضله نداره. همش تحلیل رفته. چی کار میکنید با خودتون؟  باید استراحت کنید.  بخوابید. یک سری خواب اور و آرامش بخش داد که من چون تا حالا به ندرت فکر کنم یک بار دیگه آرام بخش خوردم روز اول که خوردم مثل چی خوابیدم تا صبح. روز دوم من خواب بودم و پسر اومد من رو بیدار کرد. دیدم آقای همسر بنده خدا خودش صبحانه درست کرده و برای من هم چای گذاشته و رفته و پسر بیدار شده و کلی با خودش بازی کرده و من نفهمیدم. دیدم اینجوری خطرناکه. شاید تو این مدت که من خوابم برده بلایی سر پسر بیاد. دیگه نخوردم.  فعلا همه به من توصیه میکنند استراحت کن.

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢
تگ ها : شخصی
comment نظرات ()