این هفته امیر یک مقدار بیقراره ولی کلا پسر خوش اخلاق و شادیه.  کلی میرقصه و امادگی اینو داره که با هر اهنگی رقص مناسب رو ارائه بده. 

تو این هفته واسطه شدم یک بنده خدایی که از کار برکنار شده بود برگرده سرکارش. رفتم اداره و باز برای هزارمین بار درخواست خونه سازمانی دادم و آقای رئیس میگن که چون دانشجویی نمیشه مگه اینکه برگردی سرکار و من گفتم که از زمان شروع پایان نامه ام بیشتر میام اما نمیام سرکار.  فعلا بزرگ کردن پسرم در راس همه اولویتهای زندگیم است و نهایت سعی ام رو میکنم که همراهش باشم.

آقای همسر تصادف کرده و ماشین تو صافکاریه البته یک بنده خدایی پشت چراغ قرمز از عقب زده. بنابراین من ماشین ندارم!!

من هنوز موضوع پایان نامه ندارم. کلافه شدم. شنبه زنگ زدم و یک بار دیگه برای براورد موجودی کینوا سفارش کردم. یکی از دوستام زنگ زد و ضمن گفتگو پیشنهاد کرد روی کیتوزان آلژینات کار کنم. استخاره کردم بین کینوا و کیتوزان هر دو تاش بد دراومد!! اخر هفته هم با یکی دیگه از دوستان صحبت میکردم پیشنهاد کردند روی رهایش کنترل شده یک بایوپپتید یا روی تولید امگا 3 از یک میکروآلگ کار کنم که برای هر دو تاش اسپانسر مالی داشتند ولی باید برم تهران که با وجود امیر خیلی سخت میشه. هنوز فرصت نکردم بررسیش کنم.  این هفته مشغول کمک به یکی از همکارام برای انجام انالیز اماری طرحشون بودم. لحظاتی پیش تموم شد و فایلهاش رو فرستادم. 

پسر 4 شنبه پیش عمه اش بود. خیلی خوب بهش میرسند و اونجا با دختر عمه و پسر عمه و شوهر عمه اش جوره. برده بودنش حموم و ناخنهاش رو گرفته بودند و براش سوپ درست کرده بودند. دست عمه خوب درد نکنه یک روز در هفته تقبل کردند که امیر رو نگه دارند و این یک روز کمک بزرگی به منه.

امروز با امیر رفته بودیم داروخانه سرلاک و ویتامین آ و د بگیریم و کنارش بانک بود و نانوایی. تو صف عابر بانک بودیم و امیر بغل من بود من داشتم پوسترهای رو در بانک رو برای امیر میخوندم. سامانک: بانک کوچک.... خانم مسنی که داشتند از عابر بانک پول میگرفتند مرتب برمیگشتند و از ما عذر خواهی میکردند بعد یک دفعه گفتند که ببین ما چه شعرهایی میخوندیم، بچه های الان چی میخونند؟!‌:) فعلا بچه ها از وقت تولد لیسانس دارند. نوبت ما که شد یک خانمی اومدند گفتند اجازه بدید من پسرتونو بگیرم راستش ترسیدم گفتم نه. اشکالی نداره. اون خانم با خنده گفتند اخه من دلم میخواد این بچه خوشگلو بغل کنم!! من هم لبخند زدم و گفتم آهان. بفرمایید کلی قربون صدقه پسرک رفتند. قبلش تو داروخونه هم کلی مسئول داروخونه و صندوق تحویلش گرفته بودند و باهاش بازی کرده بودند. اومدیم تو صف نونوایی. همه تو صف براش شکلک درمیآوردند. یک خانمی یک تکه نون بهش دادند و امیر شروع کرد با لذت تموم خوردن نان. همه از دیدنش خندشون میگرفت. با آقای نونوا گفتم چه احساسی دارید وقتی کسی نونی رو که پختین با این لذت میخوره و میخنده. آقای نونوا که دیگه قند تو دلش آب شده بود میگفت خیلی خوشحالم هر کی این نون خوردن رو ببینه روزه اش باطل میشه. یک آقای دیگه ای میگفتند خانم خفه نشه :) گفتم نه عادت داره. یکی دیگه کلی قربون صدقه امیر میرفت. یک آفایی میگفت تو رو خدا خانم این بچه رو بیرون نیارید چشش میزنند یک چشم نظری چیزی براش بگیرید. گفتم والا داره اما یادمون میره بذاریم. گفتند که برید پیش یک دعا نویس براش چشم نظر بنویسند یک آدرس هم به من دادند!!!

حس خوبیه که همه با دیدن امیر و زیبایی اش از خود بیخود میشن و میان طرفمون و نازش میکنند و بهش خوراکی میدن و لپش رو میکشند. همه جا کمکمون میکنند که بتونیم با کالسکه از رو جوی و جدول و ... رد بشیم. روزهای خوبیه فقط نگرانی پایان نامه همیشه باهامه.

میخوام تو این فرصت یک کتاب بنویسم کتابی که مدتها تو فکر نوشتنش هستم اما خیلی خیلی کار میبره. لنگ لنگان شروع کردم.