پسر کوچولوی خوشگل ما امروز یک ساله شد.

امروز بعد از اینکه من برای مشورت مجدد درباره موضوع پایان نامه ام رفته بودم دانشگاه برگشتم و با پسر خوب که خواب بود رفتیم دانشگاه پیش باباش و بعد رفتیم اتلیه چند تا عکس یادگاری ازش انداختیم. البته یک مقدار از تاریکی آتلیه و فلاش دوربین ترسیده بود و اصلا نخندید اینه که خیلی عکس نگرفتیم که اذیتش هم نکرده باشیم.

پسر خوب الان هفت تا دندون داره و هشتمیش هم داره از پایین درمیاد. میتونه بگه دد، دای دای، بابا، به به، جیش، شیش و یک سری حرفهایی هم به زبون خارجی برای خودش میزنه. فرز چهاردست و پا میره و میتونه دستش رو بگیره به دیوار و بلند بشه و تمام دور خونه بچرخه.

همه دوستش دارند و واقعا هر جا که میره برای همه شادی و تنوع میبره.  تو خیابون مردم از ماشینهاشون پیاده میشن و میان نازش میکنند یا براش دست تکون میدن.  چند روز پیش یک خانمی که اومده بود از مغازه خرید کنه به شوهرش میگفت تو برو خونه من میخوام بمونم با این بچه بازی کنم! کلا غریبی نمیکنه و خوش خنده است.

یک مقدار قلدر و گردن کلفت هم هست.  ددر رو خیلی دوست داره و اگه بیرون باشه هیچ شکایتی نداره. با کالسکه اش که من اسمش رو گذاشتم بی. ام.و کروک میریم میگردیم و به ابراز احساسات خاله ها و عموهاش تو خیابون جواب میده.

قراره جمعه براش یک مهمونی بگیریم. من دلم میخواست مهمونی هرچند کوچیک ولی تو روز تولدش باشه، ولی پدرش اصرار داشتند چون برای مهمون ها سخته آخر هفته باشه. اشکال نداره، مهم اینه که دور هم باشیم.

پدر بزرگ و مادر بزرگ و دایی هاش هر کدوم یک چک پول 50 هزار تومنی بهش کادو دادند و یک انگشتر قدیمی عقیق که یک آیه کامل روش حک شده و یک تسبیح یشم. به این امید که بچه علاوه بر نی نای نای کردن، مومن هم بشه.

امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشه.