امروز پسر کوچولوی زیبای ما هشت ماهه شد. هشت ماهی که خیلی طولانی گذشت. انگار دوباره به دوران بچگی برگشته بودیم و روزها طولانی شده بود.  پسرمون الان دو تا دندون کوچولو داره، به سرعت برق قل می­خوره و می­ره این ور اون ور.  داره سعی می­کنه بلند بشه برای چهار دست و پا رفتن و همچنان جذاب و شیرینه و خودشو تو دل همه جا می­کنه.  دیروز همراه با دایی­اش رفتیم مرکز بهداشت.  10.600 وزن، 73 سانتی­متر قد و 47 سانتی­متر دور سر رو براش اندازه­گیری کردند.  پسر حوب ما بچه درشتیه و تقریبا ًروی منحنی صدک 95 از نظر وزن و بالای 75 از نظر قد حرکت می­کنه.  تو مرکز بهداشت از رشدش خیلی راضی بودند. خدا رو شکر

می­خوایم براش یک صندلی ماشین بگیریم که من بتونم رانندگی کنم.  این بار برای اولین بار بعد از هشت ماه تو کریرش بستمش و اومدیم تهران.  تو راه خواب بود اما احتیاج به صندلی داره.  خودش میتونه بشینه و از ایستادن لذت میبره.  الان خوابه.  ناخنهاش رو با ترس و لرز گرفتم و راحت خوابیده.

دوستش دارم.  تحول بزرگی تو زندگیم ایجاد کرده، هرچند در هشت ماه گذشته کلاً در اختیارش بودم و از خیلی کارهام عقب افتادم، اما راضی­ام می­دونم که الان به من احتیاج داره و از این بابت با جون و دل براش مایه می­گذارم.

خدا حفظش کنه.