شب یلدا خونه پدرم هستیم. پسرک سرما خورده و نمیتونه خوب نفس بکشه. بینی اش کیپ شده و نمیتونه شیر بخوره. براش شیر میگیرم اما بیشتر شیر خشکی شده. مادرم براش لعاب برنج درست کردند. با حرص و ولع خورد و به خوردن با قاشق راضی نبود دست من و بابا رو پس میزد تا لیوان رو دستش بگیره و با لیوان بخوره. آخر هم موفق شد که نصف لیوان رو بریزه رو خودش و ما و نصفش رو بخوره.

دل درد و سرماخوردگی و دندون درآوردن همه با هم باعث شده که پسرک خیلی مثل همیشه نباشه. الان خوابیده. خیلی دلش میخواد وقتی خوابه من کنارش باشم. احساس امنیت میکنه.

امشب اولین فال حافظش رو گرفت. در واقع اولین فال رو شب پیش از به دنیا اومدنش برامون گرفتند و اومد: مژده ای دل که مسیحا نفسی میاید... ما به فال نیک گرفتیم.  برادرم دیوان حافظ رو جلوی پسرک گذاشت و اون یک صفحه اش رو باز کرد جالبه که یک بیتی اومد درباره نفس مسیحا! ازش فیلم گرفتم. الان برادرم اومد بالای سرش. خیلی دوستش داره. تو خواب بالای سرش میشینه و نگاش میکنه و بوسش میکنه. پسرم وقتی راحت باشه با دستهای باز میخوابه و خیلی قیافه معصومی داره.

هنوز دندون نداره اما به شدت لثه هاش میخاره و بی قراری میکنه.  امروز براش اولین سرلاک عمرش رو خریدن. ما طبق توصیه ها تا همین هفته بهش فقط شیر دادیم و تازه داریم شروع میکنیم به دادن غذای کمکی. اون هم برای اینکه راه گلوش باز بشه. الان تقریبا 9 کیلو شده. 10 آذر واکسنهای 6 ماهگیش رو میزنه انشااله.

فردا به کرج برمیگردیم.

آقای همسر این هفته عمل خواهند داشت. من دلم نمیخواد عمل کنند اما ظاهرا خسته شدند و دوستاشون هم مرتب اصرار میکنند برو عمل کن!! دیگه حوصله ندارم گیر بدم که عوارض عمل معده تو این سن ببشتر از فوایدشه، به نظرم باید به خواستشون احترام بگذارم و هر کاری از دستم بر میاد برای مراقبت قبل و بعد از عمل براشون بکنم.