برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

واکسن های دو ماهگی

رفتیم مرکز بهداشت و واکسنهای آقای تانیش رو زدیم. بچه ام مثل یک مرد واکسنهاش رو دریافت کرد و اصلا هم کولی بازی در نیاورد. البته به ما گفته بودند که می تونیم قبل از زدن واکسن یک مقدار قطره استامینوفن بهش بدیم پسرک که تا حالا مسکن دریافت نکرده بود همون تو مرکز بهداشت خوابید تا 2-3 ساعت بعدش. به ما سفارش کرده بودند که هر 5 دقیقه یک بار کمپرس سرد کنیم ولی دلمون نمی اومد بلندش کنیم. کلا از سرما خوشش نمی اد از دست خیس یا سرد هم همینطور. یک مقدار تب کرد اما به خیر گذشت. دست دایی اش درد نکنه. شبانه روز ازش مراقبت کرد.

تو این هفته دو تا دفاع داشتم تو علوم تحقیقات. خوب بودند. خیالم راحت شد. سه شنبه آقای همسر اومدند دنبالمون که برگردیم کرج. خانمهای هم جلسه ای مادر آقای همسر میخواستند بیان و پسرک رو ببینند. زدند و رقصیدند و عصرانه مفصلی رو که براشون تدارک دیده بودند خوردند و رفتند. آدمهای جالبی هستند. تقریبا 20 تا خانم مرفه و مسن که البته تقریبا هرکدومشون یک غم بزرگ مثل از دست دادن فرزندشون رو دارند و اکثرا بچه هاشون ایران نیستند. دور هم جمع شدند هر دو هفته یک بار خونه یکی جمع میشند و میزنند و میرقصند و خوش میگذرونند و قرار گذاشتند پذیرایی شام و ناهار و ... هم نداشته باشند که خوش بگذره و چشم و هم چشمی نشه.

امروز از صبح درگیر مراقبت از پسرکم. خیلی وقت گیره و با وجود تمام علاقه و احساس مسئولیت من. (نمیدونم چرا ویرگول رو نمیزنه!!!) دارم خسته میشم. امروز بعد از ظهر دیگه بریده بودمف فکر کنم آثار واکسنها داره معلوم میشه پسرک بدجور گریه میکنه. من هم که تا حالا اشکش رو ندیدم خیلی ناراحت میشم. کلافه ام میکنه. کم خوابی ها خسته ام کرده و کارها انگار تمومی ندارن. سردرد مداوم دارم و اخیرا پسرک دلش میخواد بلندش کنیم و راه ببریم این کار باعث میشه گردن درد و کمردرد بگیرم تا جایی که میتونم انجام میدم اما وقتی بعد از نیم ساعت گردش باز شروع میکنه به بهانه گیری اشکم درمیاد. خدا رو شکر که رویهم رفته پسر خوش اخلاق و آرومیه

فعلا اولویت اول زندگی ام  رسیدگی به پسرک گلمه. چیزی که کلافه ام کرده اینه که نمیتونم جا بندازم که بچه کوچیک آرامش میخواد تقریبا هر روز هفته مهمون داریم یا آقای همسر اصرار میکنه که بریم جایی یا اگه بخوام جایی برم مادر آقای همسر میگن خوب تانیش رو برداریم بریم! و هرچی میگم دلم میخواد بچه ام تا 3-4 ماه اول عمرش زیاد جایی نره و راحت باشه فایده ای نداره. مهمونی ها عمدتا تو خونه مادر شوهرم برگزار میشه و زحمتش با اونهاست. سعی میکنم حساسیت به خرج ندم و نگم که مگه ما آواره ایم که باید مهمونهامون برن خونه یکی دیگه. دیگه کشش و انرژی برای این جور کل کل کردن ها ندارم. سعی میکنم انرژیم برای بچه ام بمونه.

باید دوباره کارها و درسهام رو شروع کنم. یک عالمه کار اداری عقب مونده دارمف وضع بیمه و ماموریتم رو باید درست کنم. انتخاب واحد و تعیین موضوع پایان نامه و امتحان جامع و یک عالمه کار دیگه مونده که باید انجامشون بدم و سعی میکنم که شروعشون کنم. این روزها زمانیه که من باید از حساسیت ها و زود رنجی هام کم کنم (که بالاجبار کم کردم) و انرژیم رو برای کارهای مهمتر به کار ببرم

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٥
تگ ها : شخصی
comment نظرات ()