لحظه سال تحویل منزل آقای جزایری بزرگ بودیم. من دلم می خواد تو این لحظه خونه خودمون باشیم، دور سفره هفت سین. همسرم دلش میخواد خونه یک بزرگتر مذهبی یا عرفانی باشیم و البته تقریبا تنها کسی رو که خیلی دوست داره مرحوم آقای جزایری هستند.  برای رضایت ایشون من هم رفتم. بد نبود. حدیث کسا خوندند و دعا کردند و دو تا شعر حافظ خوندند و یک نوحه برای حضرت زهرا. دلم نمیخواد سال نو رو با گریه زاری و نوحه شروع کنیم ولی خوب این هم یک جور اعتقاده. بعدش رفتیم قنادی خوشه. بعد دیدن بابا مامان من رفتیم. دیشب برای شام عید خونه مادر آقای همسر بودیم و سبزی پلو خوردیم. بعد رفتیم هایپراستار.

روز دوم ماراتون عید دیدنی داشتیم. خونه تمام اقوام ساکن تهران آقای همسر رفتیم.

صبح روز سوم همراه یکی از همکارای آقای همسر رفتیم لاهیجان.  یک جایی از طرف دانشگاهشون تو لاهیجان گرفته بودند. خیلی خوب بود. نوساز و تمیز.  سفر خوبی بود.  روز هفتم و هشتم به عید دیدنی های پراکنده گرفت.  ظاهرا یک مسمومیت خفیف بارداری گرفتم. باید مواظب باشم. تا 1.5 ساعت دیگه دو تا مهمون داریم. بعدش ما میریم دیدین دوست آقای همسر.

پسرکم داره بزرگ میشه.  خیلی پر جنب و جوشه. پسر خوبیه. منو اذیت نمیکنه و کلا سازگاره.  خم و راست شدن اذیتم میکنه. برای همین روز آخر مسافرت که مشغول جمع و جور کردن اسبابهامون بود؛ باعث شد اذیت بشم. باید بیشتر مواظب خودم و پسرک باشم.  شکمم بیشتر از حد یک بچه شش ماهه بزرگ شده. مثل اردک راه میرم :) خاله رو رو که میگن، حدیث این روزهای منه. دیشب با دختر عموی آقای همسر تو انگلیس تلفنی حرف میزدیم، گفتند عکسهاتو تو عروسی اون یکی دختر عموم دیدم و کلی به شکمت خندیدم، چرا این شکلی شدی؟!شیطان

احساس خوبیه. هرچقدر که درد و ناراحتی و محدودیت هم داشته باشه، وقتی پسرک تو دل آدم تکون میخوره، حسی رو که میده قابل توصیف نیست.  امیدوارم سالم باشه و شاد.

مرتب تو اینترنت دنبال مطالبی برای حفظ سلامتیش میگردم و سعی می کنم مادر آگاهی براش باشم. نی نی جهانگردمو دوست دارمقلب