برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

روز چهارم مراقبه

شوخی شوخی امروز 14 ساعت بیرون خونه بودم، از 5/6 صبح تا 5/8 عصر.

دیشب خوب نبود.  قبل از اینکه به خواب برم باز کلی فکرهای ناجور به سراغم می­اومد. خاطره­های بدی که با آقای همسر داشتم مثل فیلم، جلوی چشم­هام اومدند و من هر چی فکر می­کردم که خاطره خوبی یادم بیاد که جایگزینش کنم هیچ خاطره خوبی یادم نمی­اومد، تنها خاطره خوبی که از این چهار سال داشتم روز 24 فروردین امسال بود که من از تهران اومدم خونه و آقای همسر خیلی با محبت بغلم کرد و بوسید و گرمای عشق مثل خون تو تمام سلول­های بدنم منتشر شد، به جز این هیچ خاطره خوبی در مقابل انبوه خاطرات بدم نداشتم!  تا ساعت 12 خوابم نبرد.  شب هم چندین بار بیدار شدم. ساعت رو برای 5 کوک کرده بودم اما نیمه شب خاموشش کردم.  ساعت یک ربع به 6 بیدار شدم.  صبح خوب بود.  به موقع رسیدم اداره.  دقیقاٌ راس 5/7.  یکی از همکارامون که بازنشسته شدند یک باغ خریدند و میوه­هاش رو برای همکاران می­آرند و با یک قیمت کم می­فروشند، یک جور سرگرمیه براشون.  تا حالا چند بار اومده بودند و من نرفته بودم دیدنشون.  رفتم بیشتر برای اینکه ببینمشون.  دو کیلو هلو و یک کیلو آلو هم خریدم. 


یکی دو هفته پیش سر یک کار زیراکس با خانم مسئول زیراکس حرفم شد، کاملاً حق با من بود.  قبلاً وقتی با کسی در این سطح اداری به مشکلی بر می­خوردم، همیشه سعی می­کردم خودم باهاش مشکلم رو حل کنم و معمولاً هم من گذشت می­کردم و با یک تذکر جدی بحث رو خاتمه می­دادم و ناگفته نماند حتی بعضی اوقات مجبور می­شدم خودم اون کار رو انجام بدم! این بار دیدم واقعاً حوصله ندارم با ایشون جر و بحث کنم و بهشون گفتم من اصلاً با شما حرفی ندارم به مدیر امور اداری میگم، ایشون هم گفتند برو بگو!  همون روز زنگ زدم و خیلی جدی برای مدیر امور اداری توضیح دادم که چه اتفاقی افتاده و خواستم رسیدگی کنند.  ایشون هم قول دادند که از مدیر امور عمومی توضیح بخوان.  باز در سال­های گذشته به همین حد اکتفا می­کردم.  نمی­دونم چرا اما یک حسی رو جدید در وجودم حس می­کنم که تشویقم می­کنه، موارد این­چنینی رو تا رسیدن به انجام دنبال کنم.  دو سه روز بعد دوباره زنگ زدم مدیر امور اداری و پرسیدم نتیجه شکایتم چی شد؟ ایشون هم یک سری توضیح دادند که چی شده و یک کم با هم صحبت کردیم که وقتی کسی رو صرف دلسوزی و به خاطر وضع خاصش می­آری سر کار، دیگه نمی­تونی کاریش کنی.  من خودم همیشه جزو دلسوزترین افراد نسبت به این قشر بودم (هستم) و مدیر امور اداری­مون در واقع داشت به من طعنه می­زد که تو که خودت همیشه وکیل مدافع اینها هستی، ببین که دلسوزی باعث میشه زمام امور از دست آدم خارج بشه.  زنگ زدم مدیر امور عمومی و پرسیدم نتیجه شکایت من چی شده؟ گفتند که با ایشون صحبت کردند و ایشون هم گفتند که کار من رو انجام دادند و هیچ مورد خاصی پیش نیومده و همه چی آرومه!! براشون دقیقاً توضیح دادم که چرا ناراحتم، کارم انجام نشده، پایان­نامه­ای که امانت مردم بوده پیش من، علی رغم چند بار سفارش من به ایشون یک صفحه­اش کاملاً مچاله و پاره شده! و رفتار  غیر مسئولانه­ای داشته-اند.  از اونجا که من اصولاً در اداره خوش­خیم محسوب می­شم، مدیر امور عمومی­مون وقتی فهمید من چقدر صبوری کردم برق از سرش پرید و گفت شما ناراحت نباشین من خودم درستش می­کنم.  امروز صبح مسئول زیراکسمون اومد پیشم و کلی عذر خواهی کرد و گفت که اون صفحه رو یک نفر دیگه با بی احتیاطی خراب کرده و از دست اون ناراحت بودند سر من خالی کردند!!! (نمی­دونم چرا هر کی از دست هر کی ناراحته، سر من خالی میکنه).  این بار یکی از معدود دفعاتی بود در عمرم که در چنین حالتی به راحتی نگفتم اشکالی نداره پیش میآد، خیلی جدی بهشون گفتم که من فقط رعایت سنشون رو کردم و از وقایع پیش اومده بسیار دلخورم.  ایشون هم عذر خواهی کردند و منو بوسیدند و ماجرا فیصله یافت.  راضی­ام.  قبلاً این کار رو نامردی می­دونستم که بخوام گزارش کنم فلانی در کار من کوتاهی کرده.  اما الان این احساس رو ندارم، داره این اندیشه تو وجودم شکل می­گیره که نباید کارهایی رو در شان من نیست انجام بدم.  هنوز واقعاً نمی­دونم این در شأن بودن درسته یا نه!! اما هر چی که سنم بالاتر میره به این نتیجه می­رسم که جامعه توان پذیرش آدم­های متواضع و قانع رو نداره.  اگه خیلی مدارا کنی رو سرت سوار میشن و پایین هم نمی­آن.  یک وقت نگاه می­کنی می­بینی هر کی به نوعی کارش رو می­ندازه رو دوشت و خودش مشغول کارهایی میشه که براش زحمت نداشته باشه یا منفعتی داشته باشه و اخرش هم به اون­هایی که هیچ کاری نمی­کنند، اما هیاهو دارند بیشتر احترام می­گذارند و آدم حسابشون می­کنند.  به نظرم باید تلاش کنم یک مقدار کلاس بگذارم، عجیبه!  من همیشه کارهام رو زود و کامل انجام میدم و زود بودن به خاطر اینه که وقت زیادی براش می­گذارم، حالا دارم کم کم می­فهمم که اگه جواب یک گزارش یا نامه رو زود بدی، همه خیال می­کنن کار راحتی بوده و براش ارزشی قائل نمی­شند و بلافاصله یک کار دیگه بهت میدن!  صبح یک سر رفتم دفتر مجله یک کم تقسیم کار تا اخر هفته کردم.  بعد اومدم بخش و مشغول نوشتن گزارش نهایی طرحم شدم.  پیشرفت زیادی نداشتم اما همین که شروع کردم خوب بود.  بعد از ظهر رفتم کتاب فروشی بهمن و برای برادرم چند دو تا کتاب آمادگی تافل خریدم.  دو سال از مدرک زبان برادر بزرگم  گذشته و می­خواد دوباره امتحان بده.  به کتاب­های خودم دسترسی نداشتم، از کتابخونمون براش کتاب گرفتم اما همون روز پسم داد.  بعد رفتم و طلسم مانتو خریدن رو شکستم.  رفتم مانتو پریسا و یک مانتو شلوار سرمه­ای خریدم 54 هزار تومن، فروشنده و صندوق دار هر دو تاشون و البته جداگانه ازم پرسیدند شما فرهنگی هستین؟ آخه فقط!! فرهنگی-ها از این مدل می­خرند.  فکر کنم خیلی داغون بود ولی دیگه هیچ چی پیدا نکردم که روم بشه بپوشمش و البته بتونم تو اداره بپوشم و قشنگ هم باشه.  نیم ساعت طول کشید تا شلوار رو اندازه­ام کنند. یک چرخی تو مغازه­های طالقانی زدم و خسته و کوفته برگشتم که بیام خونه.  دیدم یک پارکبان برام قبض گذاشته،رفتم پیشش گفتم آقا مگه اینجام جزو طرح پاکبانیه؟ گفت بله. پرسیدم پس تابلوش کو؟! (چه سئوال بیخودی اون هم تو کرج) گفتند تابلو نداره، اما زمینش خط کشی داره! باید هزار تومن بدی.  ناچار هزار تومن رو تقدیم کردم.  اومدم سوار بشم، یک آزرا چنان چسبونده بود که نمیشد تکون خورد (حتی من که اند بیرون آوردن ماشین از تو پارکم باید 4-3 دقیقه­ای تلاش می­کردم تا بتونم درش بیارم).  آقای پارکبان رو صدا کردم و گفتم آقای پارکبان! شما که هزار تومن از من می­گیریk، بگین من چه جوری از این جا پارکی که بهم دادیk بیام بیرون؟ اون هم شروع کرد بلند بلند داد زدن که راننده آزرا... آقا بیا ماشینت رو بردار! و راننده از اون اطراف اومد و ماشینش رو کشید عقب تا بتونم بیام بیرون.  این هم از اون کارهایی بود که تا حالا نکرده بودم، تا همین چند ماه پیش اگه چنین موردی پیش می­اومد اونقدر تو ماشین می­نشستم تا راننده­اش بیاد!! هنوز نمی­دونم دارم پیشرفت می­کنم یا پسرفت.  اما اینجوری حداقلش اینه که کارهام زودتر انجام میشه بدون اینکه من مستقیم مداخله­ای بکنم.  خسته و کوفته رسیدم خونه.  نمی­تونم تو شب رانندگی کنم، همون نیم ساعت تأخیر باعث شد که به تاریکی بخورم، تابیدن نور چراغ­های ماشین­ها تو چشم­هام باعث میشه سردرد بگیرم.  رویهم رفته امروز هم بد نبود به جز صبح که در ادامه دیشب تو اتوبان همچنان خاطرات بد به ذهنم می­اومد بقیه­اش بد نبود.  مواظب بودم که عنان فکرم رو به دست بگیرم و خوب بود، انشاالله بهتر هم میشه....

پ.ن. این اینترنت هم عجب چیزیه!! پریشب یک خواب دیدم که خیلی واقعی بود.  از اون خواب­های عمیق و واضح.  یک گربه بود که وقتی تو چشم­هاش نگاه کردم دیدم غمگین و مریض و رنجوره و تو خواب من اون گربه رو می­شناختم، احساس می­کردم اون گربه یک آدم آشناست که مریضه. یک دفعه یک مار قهوه­ای از پشت سرش از حالت چنبره­ایش در اومد و به طرف گربه اومد.  من تو عالم خواب فهمیدم که اون مار یک مار خیلی سمی و خطرناکه.  مار از پشت شروع کرد گربه رو نیش زدن و من احساس می­کردم نیش نمی­زنه بلکه داره تکه تکه گوشت­هاش رو از تو پوست در میآره و می­خوره! من هی می­رفتم سنگ به طرف مار پرتاب می­کردم که گربه رو نخوره، اما اصلاً هیچ فایده­ای نداشت.  خواب بدی بود به خصوص که از اون دسته خواب­هایی بود که به عینه می­دونی تعبیر داره و واقعیه.  امرزو تو اینترنت مار و گربه رو سرچ کردم، چیز خاصی دستگیرم نشد، دو تاشون رو با هم سرچ کردم دیدم نوشته: اگه خواب بینید که ماری بچه گربه­ای رو کشت!!! معنیش اینه که دشمنانتون سعی می­کنن به شما آسیب برسونند، اما در واقع به خودشون آسیب می­رسونند.  جالب بود که با این همه انطباق میشه تعبیر خواب رو تو اینترنت پیدا کرد.  ساعت 11:30 شبه و من چشم­ها و سرم درد میکنه.  بیام مطلب امروز رو تو وبلاگم بگذارم و برم بخوام.  فردا صبح دوباره باید

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٢
تگ ها : شخصی
comment نظرات ()