برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

روز سوم مراقبه

امروز جمعه بود.  از ساعت 6 بیدار بودم اما به خودم گفتم می­تونم بیشتر بخوابم.  کار خوبی نبود باید سعی کنم سحر خیز باشم.  سعی می­کنم از این به بعد همیشه ساعت 5 بیدار بشم تا بهتر به کارهام برسم.  ساعت 5/8 بیدار شدم و یک صبحانه توپ خوردم.  ظاهراً قرار بود برای ناهار پلو مرغ درست کنیم.  شروع کردم به رنده کردن گوجه فرنگی که مادرم هم اومدند و در مورد دیروز یک مقدار حرف زدیم.  بعد برادر کوچیکه اومد و گفت خانمش و خواهر خانمش می­خوان برای تبریک عید بیان دیدن پدر و مادرم.  پرسیدم من هم باید باشم گفتند هر جور دلت می­خواد و راحتی همون کار رو بکن.  در حالت عادی بدون دوش گرفتن و جور بودن لباس­هام، نمی­رفتم.  اما این دفعه گفتم اشکالی نداره همیشه که نباید همه چی کامل باشه.  موهام رو شونه کردم و تو کمد لباس­هام دنبال یک لباس خوب گشتم.  وقتی آدم اراده می­کنه، همه چی جور میشه.  یک شلوار کرم پوشیدم با یک کت مشکی و یک بلوز کرم با سه تا راه مشکی.  سال­ها بود که کت و بلوز رو داشتم اما ازشون استفاده نکرده بودم.  دیدم چه به هم می­اومدند.  خوب بود.  اونها رو هم دیدیم و از این بابت هم بهتر از این بود که نرم به دیدشون، بالاخره اون­ها هم انتظاری دارند.  تند ظرف­ها رو جمع کردم و اومدم بالا.  دارم تلاش می­کنم وقتی کاری انجام میدم، فکرم رو کنترل کنم و فقط متمرکز روی همون کار باشم.  سخته اما لذت بخشه.  کارها زودتر و بهتر تموم میشن و ذهن من هم آرامش پیدا می­کنه.  هنوز برای کنترل ذهنم تسلط کافی ندارم.  اما تو این سه روز پیشرفت خوبی داشتم.  راضی­ام.  ناهار خوردیم.  با مادرم در مورد یک رویدادی کلی صحبت کردیم و من از اینکه تونستم به خوبی راضی و آرومشون کنم و به درستی دیدگاه خودم رو بهشون منتقل کنم و ایشون هم تقریباً پذیرفتند، احساس غرور می­کردم.  ناگفته نماند که مادر من کلاً آدم خیلی منطقی هستند و متقاعد کردنشون با دلیل و برهان کارسختی نیست، اما این بار یک جور دیگه بود، خوشحالم.  مادرم بعد از مدتها پیشنهاد دادند که بریم فواره موزیکال پارک ملت رو ببینیم و با هم بریم بازار نخل برای خرید و یک دستی به سر و روی خونمون بکشیم.  خونمون مثل خونه مادربزرگ­ها شده.  همه چی رو از 30 سال پیش نگه داشتند، شاید که یک روز به درد بخوره.  پنج تا کپسول گاز، آبگرمکن نفتی، بخاری نفتی، فرش دستی قدیمی که اینقدر ساییده شده، نخ نما شده و از این جور چیزها.  قرار شد پدرم یکی رو پیدا کنند که این­ها رو رد کنیم و جاش خالی بشه.  خیلی خوشحالم مدت­ها بود مادرم رو اینجوری ندیده بودم.  باید از این فرصت استفاده کنم و پدر و مادرم رو بیشتر شاد کنم.  احساس خوبی دارم. 


ساعت 6 قرار بود قسمت آخر رودخانه ماه رو پخش کنند.  در حالت عادی من از ساعت 5/3 تا 6 می­خوابیدم.  حالا یک کم نشستم پیش برادرم که برای خوردن ناهار اومده بود پیش ما.  بعد تصمیم گرفتم به جای خوابیدن یک کم به خودم برسم.  یک ماسک ماست گذاشتم روی صورت و دست­هام.  این دومین باریه که ماسک می­گذارم.  دفعه اول قبل از عروسی برادرم بود که دوستم بهم یاد داد یک قاشق ماست بذارم رو صورتم تا سفید بشه و حال بیاد.  اینقدر به این پوست بیچاره نرسیدم که با یک قاشق ماست زیر و رو شد.  وقتی صورتم رو شستم، سفید و صاف شده بود.  ناخنهای پام رو لاک زدم.  ناخن­های دستم رو نمی­تونستم لاک بزنم، به یک دلیل ساده! خانم کارمند نباید ناخن لاک زده داشته باشه!!  بعد یک کم روغن و یک تخم مرغ رو قاطی کردم و به موهام زدم که تقویت بشه، و دندون­هام رو کامل نخ دندون کشیدم و یک مسواک عمقی زدم.  بعد رفتم حموم.  جالبه وقتی متمرکز کار میکنی، کار زودتر انجام می­شه.  ده دقیقه به 6 اومدم بیرون و سریال رو دیدم.  حال خوبی دارم.  من تقریباٌ همه عمرم مردونه زندگی کردم، علی رغم داشتن یک احساس خیلی لطیف، اما به ندرت پیش اومده که با بدنم ارتباط برقرار کنم و از دیدن زیباییش لذت ببرم.  امروز یکی از معدود دفعاتی بود که از دیدن تغییر چهره­ام به واسطه یک کار به این کوچیکی واقعاً شاد شدم.  سعی می­کنم بیشتر به خودم برسم و جنبه­های زنانه روح و جسمم رو تقویت کنم.  کلاً راضی­ام.  سعی می­کنم کمتر وقت صرف تلویزیون و کامپیوتر بکنم.  امروز چشم­هام بعد از مدت­ها آبی بود، نه قرمز! به همین راحتی....

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۱
تگ ها : شخصی
comment نظرات ()