برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

کرج گردی

روز دوم

امروز خیلی خوب بودم.  از پیشرفت خودم خیلی راضی­ام.

صبح ساعت 6 بیدار شدم.  خوشبختانه ما در محله­ای هستیم که هنوز میشه صبح­ها با صدای بلبل بیدار شد.  صبحانه خوردیم و راس ساعت 7 و ربع دم در آماده و حاضر بودم. کاملاٌ خوش اخلاق بودم و صبور.  اولش رفتیم میدان الغدیر.  جالب بود.  قیمت آپارتمان با سند یک و 200 و قولنامه­ایش 550 هزار تومن بود.  البته قول­نامه­ای­هاش هم سند مادر معتبر داشتند.  مادرم از منطقه خوششون اومده بود.  بعد رفتیم باغستان و بیمارستان البرز.  اما خیلی دور بود و مقبول نیفتاد.  هنوز مرغ و گوسفند داشتند.  بعد رفتیم طرف مهرشهر.  از جلوی خونمون رد شدیم.  برام جالب بود.  احساس بدی نداشتم، برام راحت بود.  رفتیم سبزی خریدیم.  بین مهرشهر و گلستان چند جا هست که سیزی کاری دارند.  چند تا افغانی خیلی تمیز و مؤدب هستند و خیلی هم مشتری دارند.  دو کیلو سبزی خوردن خریدیم.  خیلی تازه و خوب بود.  بعد رفتیم طرف محمدشهر، جلوی پروما ایستادیم.  می­خواستم مادرم شعبه محمدشهرش رو هم ببینند.  بعد رفتیم شهرک بعثت.  رفتیم سر پروژه 24 واحدی.  بعد از مدتها یک تغییری دیدیم.  فونداسیون ریخته بودند.  رفتیم بلوار حافظ.  دفعه قبل که با آقای همسر و دوستشون اومده بودیم یک جایی رو برای پیش فروش بهمون نشون داده بودند که من خوشم اومده بود.  رفتیم اونجا رو دیدیم.  مغازه متری 5/2 میلیون.  مادرم اما خوششون نیومد دنبال یک جا می­گشتند که همین الان مشتری داشته باشه.  رفتیم تو یک بنگاه که اتفاقا همکار خودمون تو اصلاح بذر بودند که بازخرید شده بودند و من رو شناختند.  همکارشون یک آقای پر سر و صدا بود.  ما رو بردند و یک جایی رو نشون دادند 96 متر، متری 620 تومن با تخفیف.  خوب بود.  رهنش 12 میلیون بود.  یک جایی رو تو مشکین دشت داشتند که 70 متر زمین بود 50 میلیون اما صاحبش نبود.  جایی که من از دستم در رفت اینجا بود که از دست اون آقای بنگاهی حوصلم سر رفته بود و کلافه شده بودم و می­خواستم از دست هوار هوار هاش فرار کنم.  به صدای بلند و حرف مزخرف حساس شدم.  باید با خودم کنار بیام که بعضی­ها اینجورین و من نباید ناراحت شوم.  رفتیم مشکین دشت.  یک تیکه اونجا هم کلافه شده بودم و دلم می­خواست زودتر برگردیم خونه داشتم خفه می­شدم.  بیشتر به خاطر اینکه از دست اون آقای بنگاهی کلافه بودم.  اینجا هم باید صبورتر می­بودم.  هرچند واکنش­هام بد نبود.  اومدیم طرف رزکان.  یک جا ایستادیم و میوه و شیرینی و آب خوردیم حالمون جا اومد.  یکی از دوست­های آقای همسر زنگ زدند و از اوضامون پرسیدند.  رفتیم میدون استاندارد و بعد برگشتیم خونه.  خیلی خوب بودم.  هم پدر و هم مادرم راضی بودند.  به خصوص مادرم.  فکر کنم یک جورهایی شاد بودند مدت­ها بود مادرم رو این قدر سرحال ندیده بودم.  پیشنهاد دادند یک دفعه هم بریم لواسان.  برادرم که از صبح با اس ام اس باهاش در ارتباط بودیم اومد و در گاراژ رو باز کرد.  ناهار خوردیم و خوابیدیم. واکنشم برای پاک کردن سبزی خوب بود.  یک کم خوابیدیم و من ساعت 5/4بیدار شدم و تصمیم گرفتم که متمرکز روی این کار تمرکز کنم و نگذارم فکرم مغشوش باشه.  خیلی خوب بود.  سر یک ساعت دو کیلو سبزی رو پاک کردم.  بعد شروع کردم ادامه پایان نامه رو خوندم تا ساعت 10 طول کشید، تموم شد.  از این بابت هم راضیم.  راستی یک ژله هم درست کردم.  یکی از دوستام بهم زنگ زد و گفت الان روی صحن امام رضا است و داره برام دعا می­کنه.  خوشحال شدم.

رویهم رفته روز دوم مراقبه­ام خوب بود.  راضی­ام

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٠
تگ ها : شخصی
comment نظرات ()