برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

9 مرداد- سالگرد ازدواجمون

9 مرداد سالگرد ازدواجمون بود.  از صبح که رفتم اداره یک سره دارم کار می­کنم هزار جور کار مختلف و سنگین. هنوز اولی تموم نشده دومی میآد و بدتر از همه کارهایی هستند که نیمه تموم موندند و همشون مهمند.  ساعت یازده وسط کارها، رفتم خونه کرج.  مادر آقای همسر تا در رو بروم باز کردند بی­اختیار زدند زیر گریه و بغلم کردند و بوسیدنم.  رفتم تو.  روزه بودند.  به پیشواز رفته بودند.  برام شربت آوردند و نشستیم به حرف زدن.  دلشون خیلی گرفته بود.  دست خودشون نبود با هر جمله­ای که می­گفتند اشک سرازیر میشد.  مرتب می­گفتند که نمی­دونم این چه آزمایشیه که خدا داره من رو می­کنه.  اون از شوهرم که رفت.  اون از دخترم که رفت و داغش رو به دلم گذاشت.  این هم از بچه­هام که هر کدوم یک جور گرفتاری و مشکل دارند.  من که دیگه تو این دنیا به جز تو و سه تا بچه­هام کسی رو ندارم، عمرم هم به دنیا نیست.  الان دیگه با این همه ناراحتی چی کار باید بکنم.  چرا این جوری میشه؟ مگه چی کار کردیم؟به کی بدی کردیم؟ چرا روز خوش نمی­بینیم؟ و گریه می­کردند... من هم گریه­ام گرفته بود، بغلشون کردم و دلداریشون می­دادم که انشاالله درست میشه.  شما خودتون رو ناراحت نکنین.  اومدیم این طرف و من داشتم مدارکی رو که لازم داشتم به­علاوه مودم و دی­وی­دی رایتر نوت بوکم رو برمی­داشتم و در تمام مدت مادر آقای همسر بغض کرده بودند و گریه می­کردند...


می­گفتند که بیاین دوباره آشتی کنین.  ماه رمضونه بیا سر خونه زندگیت.  دوباره پیش هم باشین.  این جوری خیلی بده.  بگید من چی کار کنم که دوباره بهم برگردین؟ دل من هم گرفت.  خونمون پر از خاک شده بود.  انگار گرد مرده پاشیده بودند.  دلگیر بود.  دلم برای مادر آقای همسر هم سوخت.  حق داشتند مگه یک آدم چقدر ظرفیت داره؟  یک عمر زحمت کشیدند و جون کندند و بچه بزرگ کردند، حالا که دیگه پا به سن گذاشتند و باید بشینند و از ثمره یک عمر تلاششون بهره ببرند و شاد باشند، غم همسر و دختر جوونشون کم بوده، این اوضاع احوال بچه­هاشونه.  دلم می­خواست بتونم کاری بکنم.  ولی کاری از دستم بر نمی­اومد.  من هم دیگه پیمونه­ام پر بود.  بهشون گفتم که من اونقدر در این مدت گذشت کردم، گذشت کردم، گذشت کردم که دیگه جا ندارم.  هر بار که مشکلی پیش اومده من کوتاه اومدم، هر بار قهر کردیم من پا پیش گذاشتم.  و هر بار دوباره همون مشکل قدیمی پیش اومده.  انگار اصرار خاصی هست برای حل نشدن این مشکل.  دیگه نمی­تونم. ازم بر نمی­آد.  به خصوص که آقای همسر هم متوجه نمیشه که من دارم برای ادامه زندگیمون گذشت می­کنم، و اصرار می­کنه به ناراحت کردن من و از هم پاشیدن زندگیمون.  و اونقدر این روند گذشت کردن­ها یک طرفه بوده که من دیگه به این نتیجه رسیدم شاید آقای همسر اصلاً این زندگی و من رو نمی ­خواد که هیچ وقت پا پیش نمی­گذاره.  دلم نمی­خواد با کسی باشم که من رو نمی­خواد، هیچ وقت برام وقت نداره.  هیچ خرجی برام نمی­کنه، هیچ وقت برام کادو نمی­خره، باهام بیرون نمی­آد، من رو جایی نمی­بره،  تمام وقت و انرژیش صرف دوستاش و جلسات بی­پایانش میشه و اصلاً براش اهمیتی نداره که من زنده­ام یا مرده.  مادر آقای همسر هم می­گفتند که این جوری فکر نکن.  اون خودش همه اینها رو میدونه.  اون پسر منه.  من از همه بیشتر می­شناسمش، قلبش پاکه و خیلی دوستت داره، خیلی زیاد.  همش به فکرته.  وقتی هستی شاده، خوشحالی رو میشه تو چشماش دید، وقتی نیستی حتی وقتی آخر هفته­ها میری تهران، اون هم غمگینه و ساکت میشه.  تو این مدت خیلی ناراحته.  دوباره وضع معده­اش ریخته به هم.  مطمئن باش که خیلی زیاد دوستت داره اما نمی­تونه احساسش رو بگه.  نمی­دونه چه جوری باید بگه.  مردها مغرورند، نمی­تونند احساسشون رو بگن و البته کار اشتباهی می­کنند، باید بگن که این جوری نشه.  مطمئن باش که اون هم می­خواد زندگیش حفظ بشه.  فکر کن چقدر از جلسه رفتن­ها و مهمونی رفتن­های اول کم شده، قبلاً دوستاش هر هفته اینجا بودند حالا ماهی بکبار هم نمی­ان.  اون هم می­خواد که وقت بیشتری برات بگذاره.  برای همین مغازه اش رو اجاره داده که آزاد باشه و بتونه وقت بیشتری برات بگذاره.  اون هم دلش می­خواد خوشحالت کنه، همه تلاشش رو می­کنه اما براش سخته که به زبون بیاره.  مردهای ترک اینجورین. و من بهشون می­گفتم بهم حق بدین، من هم می­دونم که دلش با منه، اما وقتی کسی اونی رو که تو دلشه نمی­گه، وقتی هیچ حرکتی نمی­کنه که بهم نشون بده دوستم داره و براش مهم هستم، وقتی فقط غر میزنه و ایراد می­گیره، وقتی همیشه من رو تنها می­گذاره، وقتی هیچ خرجی برام نمیکنه حتی در حد خریدن یک شاخه گل، روز زن میشه، میره تا ساعت 5/1 شب خونه دوستای هم جلسه­ایش برای شام و من رو تنها میگذاره، حتی یک تبریک خشک و خالی هم بهم نمیگه، وقتی مرتب اصرار می­کنه به ناراحت کردن من.  دلم به چی خوش باشه؟! 

از مادر آقای همسر عذرخواهی کردم و گفتم که اونقدر اذیت شدم که دیگه نمی­تونم با این شرایط پا پیش بگذارم، حتی تصورش رو هم نمی­تونم بکنم که دوبار برگردم به این خونه و وضعمون همون وضع گذشته باشه.  برام شده یک کابوس.  اونقدر صبر می­کنم که اگه آقای همسر واقعاً زندگیش رو دوست داره و می­خواد حفظش کنه، خودش پا پیش بگذاره، و واقعاً بخواد که دیگه مشکلات همیشگیمون پیش نیاد...

در حالی­که هر دومون گریه می­کردیم همدیگه رو بغل کردیم و خداحافظی کردیم

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٥
تگ ها : شخصی
comment نظرات ()