جلسه هیات تحریریه داریم.  آقای رئیس بزرگ تذکر اکید دادند که می­خوان حتماً در تمام جلسات هیات تحریریه شرکت کنند.  صبح صرف بازبینی پرونده­ها شد و تقسیم کارها برای طول هفته.  قبل از جلسه مشرف شدم به حضور آقای رئیس که در جریان دستور کار جلسه قرار بگیرند.  خوشبختانه نظر خیلی مثبتی روی دفتر مجله و کار ما دارند و با ما به نسبت بقیه خیلی با احترام و یک کم دست به عصا رفتار می­کنند.  تو جلسه خیلی دلم می­خواست از استادهای دانشگاه تهران و تربیت مدرس بپرسم که نتیجه مصاحبه­ام چی شد.  ولی جلوی خودم رو گرفتم.  هر چی باشه اونها مهمون ما بودند و درست نبود تو معذوریت بگذارمشون.

یکی از نیروهای قدیمی دفتر مجله که رفته بودند مالزی برگشتند.  البته برای 3-5 ماه.  تو این مدت ازدواج کردند با یک آقای مقیم آلمان و برگشتند که کارهاشون رو جور کنند و ویزا بگیرند و برند به سلامتی آلمان.  آقای رئیس درباره یکی از مقالاتی که رد شده بود احضار فرموده بودند آخر مذاکرات با ایشون صحبت کردم که این همکارمون رو تو این مدت بدند به دفتر مجله و ایشون هم موافقت کردند که تمام وقت در اختیار ما باشند.  دارم روش­های مفید چونه زنی رو یاد می­گیرم. قبلاً می­رفتم می­گفتم: آی! داد! فغان! کار زیاد داریم نیرو نداریم، به ما نیرو و امکانات بدین.  حالا می­رم می­گم: ما با این امکانات و این تعداد پرسنل این جاییم.  این پروژه­ها یا این کار خاص رو می­تونیم انجام بدیم.  اگه می­خواین انجام بشه، بسم الله.  امکانات و ابزارش رو به ما بدین، ما تو این مدت مشخص اون کار رو انجام می­دیم.  روش دوم خیلی بهتر جواب میده.  فقط یک کم خطرناکه.  در واقع وقتی قلدر بازی در می­آری و ادعا می­کنی، باید بتونی رأس مدت مقرر به قولت عمل کنی وگرنه دیگه رو حرفت حساب نمی­کنند.

قراره همکار جدیدمون پیگیری ISI شدن مجله رو بکنند، روی نمایه کردن مجله تو سایت­های مختلف کار کنیم تا بتونیم impact factor مجله رو بالا ببریم و روی الکترونیکی کردن روند دریافت و داوری و چاپ مقالات که دیگه داره اجتناب ناپذیر میشه.

مجله تابستون 90 رو هنوز تموم نکردیم. خیلی کند پیش می­رند، همش منتظرند من بیام و کلکش رو بکنم من هم واقعاً وقت رفتن و سه چهار روز نشستن رو ندارم.  اما باید در اولین فرصت این کار رو بکنم.  هماهنگ کردم که مقالات پاییز رو برای ویراستاری بفرستیم.  تابستون که چاپ بشه، تعهد من به مجله تموم میشه.

 هفته پیش رنگ سنج آزمایشگاهمون سوخت.  یکی از همکارام که مسئول آزمایشگاه شیمی هستند زحمت کشیدند و جای من بردنش شر کت مکث.  البته هماهنگ کرده بودم که کارشناس آزمایشگاهمون همراه ایشون برند.