برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

شب هفت

برای شب هفت عموم با مادر و پدرم رفتیم قم.  صبح روز پنج شنبه ساعت 6 صبح راه افتادیم، با بزرگراه­هایی که کشیدند مسیرها خیلی به هم نزدیک شدند.  به خصوص بزرگراه خلیج فارس که تقریباً یکسره ما رو رسوند قم.  چه قدر همه چی تغییر کرده بود.  اصلاً قم اون شهری نبود که من به خاطر داشتم.  خیلی به حرم رسیده بودند.  همه جا تمیز بود. آبسردکن­های استیل با لیوان­های یک بار مصرف گذاشته بودند.  اطراف حرم رو بازسازی کرده بودند.  زیارت کردیم و فاتحه خوندیم و برای شادی روح عموم قران خونده شد. یک نکته جالب اینکه دیگه از اون سیستم چندش آور خانم­هایی که کیف و لباس آدم رو می­گشتند خبری نبود.  بعدش رفتیم بازار. مدت­ها بود اینجوری با مادرم نرفته بودم خرید. خیلی خوب بود. 


قرار بود اگه شد بریم کاشان.  از مدت­ها قبل من مرتب از آقای همسر خواهش می­کردم بریم کاشان، قمصر، ابیانه یا نیاسر. یا بریم مشهد.  من دوست ندارم تو تعطیلات عید برم مسافرت.  مسافرت اواخر فروردین یا اردیبهشت رو ترجیح می­دم.  همه جا سبز و خلوت و آروم و ارزونه.  من هم که از اواخر بهمن­ماه پارسال شروع کرده بودم درس خوندن، دلم واقعاً یک مسافرت خوب می­خواست.  البته طبق معمول آقای همسر برای من وقت نداشتند و نرفتیم.  ظهر بود که راه افتادیم طرف کاشان.  رفتیم حمام فین.  برعکس قم که خیلی بهش رسیده بودند، اماکن دیدنی کاشان رفته رفته داشت به مخروبه تبدیل میشد.  ناهار خوردیم و یک سری عکس انداختیم و به پیشنهاد من رفتیم قمصر.  سال­ها پیش وقتی من کنکور داده بودم اومده بودیم یک هتل تازه تأسیس خیلی شیک تو قمصر و من خاطرات خیلی خوبی از اون سفر و گل­های محمدیش داشتم.  رفتیم قمصر یک مقدار گشتیم و یک سری عرقیات با کیفیت عالی از یک کارگاه خریدیم.  تعداد کارگاه­های کوچیک گلاب­گیری زیاد شده بود و این خونه­های کارگاهی اجازه می­دادند مردم برای بازدیدشون بیان و معمولاً اتاق­هاشون رو برای اجاره گذاشته بودن از شبی 15 تومن تا 50-60 تومن.  چند جا رو دیدیم ولی نپسندیدیم.  برگشتیم همون هتل.  با اونی که تو ذهن من بود خیلی تفاوت داشت ولی رویهم رفته خوب بود.  امروز صبح زود بیدار شدیم.  راه افتادیم به سمت جمکران.  چه می­کنند تو جمکران!  همه جاش عملیات عمرانی بود. به سبک عربستان! همه چی نونوار شده بود.  4 تا گنبد سبز درست کرده بودند.  دو تا برای آقایون، دو تا برای خانم­ها.  فرش­ها همه سبز، تسبیح­ها سبز.  و نکته قابل ذکر صندلی­های خاصی بود که برای کسانی طراحی شده بود که باید نشسته نماز می­خوندند.  یک مقدار اونجا هم برای عموم فاتحه خونده شد و قران و راه افتادیم برگردیم.  تو راه سوهان خریدیم.

سفر خوبی بود.  به خصوص که همراه پدر و مادرم بودم.  فکر می­کنم بخشی از اصرار اون­ها برای اینکه بعد از قم بریم کاشان برای عوض شدن حال و هوای من بود.  آدم وقتی تو شرایط سخت زندگی می­کنه عصبی میشه، کم طاقت میشه، زودرنج میشه، افکار و رفتارش سخیف میشه و از همه مهمتر اینکه باور می­کنه مجبوره اون شرایط سخت رو تحمل کنه و باهاش کنار بیاد!  وقتی از اون شرایط خارج میشه می­بینه زندگی به اون سختی هم نیست.  دوباره دارم به وضعیت قبلم برمی­گردم.  احساس عدم امنیت گمشده­ام داره کم کم کمرنگ میشه.  احساس فوق­العاده مطبوعیه که بدونی تو رو بی­دریغ دوست دارند، بدون هیچ شرطی.  تو رو به خاطر خودت دوست دارند.  مجبور نیستی محبت رو داد و ستد کنی!! مجبور نیستی محبت رو گدایی کنی.  مجبور نیستی بشمری تا چند تا محبت کردی چند تا محبت گرفتی.  با تمام وجود دوستت دارند، با تمام وجود دوستشون داری حتی اگه هزار تا عیب داشته باشی.  دستشون درد نکنه.  برای روحیه من خیلی خوب بود.  احساس جالبی دارم.  سعی می­کنم آسیب­هایی رو که تو این مدت خوردم، ترمیم کنم و دوباره حس یک پرنده آزاد رو داشته باشم که مجبور نیست همه عمرش حساب کتاب کنه، چرتکه بندازه، حساب پس بده.  می­تونه روی یک شاخه آروم و قرار بگیره، شاد باشه، شادی کنه، لذت ببره و با آواز دلنشینش زندگی بقیه رو شاد کنه.  اما هیچوقت زمینگیر نمیشه، چون می­دونه پر پرواز داره و توان به پرواز در­اومدن در بیکران آبی آسمان.

 درست مثل شعری که همیشه پدرم برای من و برادرام می­خوندند:

باش چون مرغکان که آسایش بر سر شاخه­های تر دارند

باز چه­چه زنند و خوش باشند، چون که دانند بال و پر دارند.

 پدر، مادر، برادرای عزیزم با اینکه می­دونم این نوشته رو نمی­خونین و شاید هیچوقت هم نخونین، دلم می­خواد بدونین از صمیم قلب دوستتون دارم.

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۸
تگ ها : شخصی
comment نظرات ()