برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

مرداد ماه

به نام پروردگار همای سعادت

 روز 10/5/86 ساعت 10:34 صبح

این روز و ساعت اولین باریه که همسرم بهم زنگ زد.  گوشیم همراهم نبود و آقای همسر با اینکه به ندرت روی منشی تلفنی برای کسی پیغام می­گذارند، برام پیغام گذاشته بودند و ازم خواسته بودند که نظرم رو درباره ازدواج با ایشون بگم.

این پیغام رو بارها، بارها و بارها گوش کرده­ام.  تقریباً هر وقت که دلم از روزگار می­گیره یا هر وقت که دلم برای آقای همسر خیلی تنگ میشه بهش گوش می­کنم.  پیغام قشنگیه.  حس جالبی داره.  حس یک پسر نگران که با دستپاچگی و بیم و امید زنگ می­زنه که بگه دلش می­خواد بازم ببینتت و نگرانه که بدونه تو هم پسندیدیش؟!  همیشه بهم یک حس خوب وصف نشدنی میده این پیغام.

چند روز قبلش برای دیدن من به طور ناشناس به محل کارم اومده بودند.  قرار شد باز هم همدیگه رو ببینیم و این آغاز داستان زندگی مشترک ما بود.


وقتی به دوست­ها و آشناهام می­گفتم دارم ازدواج می­کنم، اولین سئوالشون این بود که این آقا پسر خوشبخت استاد کدوم دانشگاهه؟ و من می­گفتم: استاد نیست! می­پرسیدند: دکترای چی داره؟ و من می­گفتم: دکتر نیست! می­پرسیدند: چقدر ثروت داره؟ لابد خیلی پولداره که می­خوای باهاش ازدواج کنی.  و من با لبخند در حالی که تو دلم اولویت­بندی معیارهاشون رو به سخره می­گرفتم، می­گفتم: نه پولدار نیست! کارمنده.  می­پرسیدند.  خوشگله؟ باید خوش­تیپ باشه. و من می­گفتم: نه خیلی! معمولیه.  می­پرسیدند و جواب­های وارونه می­گرفتند و آخر سر در حالی­که لب­هاشون رو ور می­چیدند با طعنه می­گفتند پس برای چی می­خوای باهاش ازدواج کنی؟  و من با افتخار می­گفتم، آدم فوق العاده­ایه.  دوستش دارم.  فهمیده است.  خونواده داره.  مرد زندگیه و من کسی رو می­خوام که مرد باشه.  از پس اداره کردن یک زندگی بربیاد.  بتونه تکیه گاهم باشه.  بتونم تو زندگی سرم رو روی شونه­هاش بگذارم و در کنارش باشم.  برام هیچ کدوم از اینها که گفتین ملاک نیستند.  همه این­ها رو میشه به دست آورد.  اینها که گفتین هیچ کدوم باعث دوام زندگی نمیشن.

در تمام مراحل آشنایی و ازدواجمون تقریباً هیچ چیز مادی ازش نخواستم.  همه چی به اختیار خودش بود.  پایه­های زندگیمون رو بر پایه مادیات نگذاشتیم و خواستیم با صداقت و عشق و احترام زندگی کنیم.

به دلم نشسته بود.  با همه بالا و پایین شدن­ها و مشکلات و دلخوری­هایی که پیش می­اومد دوستش داشتم.  بارها مادرم ازم پرسیدند این پسر رو می­خوای؟ و من گفتم: بله! و این دوست داشتن ناشی از اعتمادی بود که به خودش، توانایی­هاش و به صداقتش داشتم.  دوستش داشتم.  همین!  هیچ جمله دیگه­ای نمی­تونم برای توجیه این انتخاب داشته باشم.

 چهارشنبه 9 مرداد 87 ساعت 7 تا 10 شب

یک سال بعدش ما در این تاریخ ازدواج کردیم.  در سالگرد ازدواج پدر و مادرم و با شعری زیبا که به انتخاب آقای همسر روی کارت عروسیمون چاپ شده بود.

 معاشران گره از زلف یار باز کنید

شبی خوشست بدین قصه­اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و یاران همه جمع

وان یکاد بخوانید و در باز کنید

 شعری که آقا عمو اول جلساتشون می­خوندند و برای همسرم حالت نوستالژیک خاصی داشت.

خانواده­هامون راضی بودند.  مشکلی از این بابت نداشتیم.  همه مراحل کاملاً سنتی انجام شد و آغاز زندگیمون یک عروسی شاد شاد بود، درست اونطور که همسرم می­خواست.

 و حالا یک بار دیگه در همین تاریخ در مرداد ماه، بعد از گذشت چهار سال از اولین آشناییمون در آستانه جدایی از هم هستیم. 

 روزگار بازی غریبی داشت و من بازیگر "چلمنی" بودم.  این صفتیه که بعد از چهار سال آقای همسر در آخرین روز بهم دادند.  "چلمن"!!!!

راست می­گفت.  در بازی نابرابر روزگار، در بازی دروغ و فریب؛ ریا و تزویر؛ مادیگرایی و بی­صداقتی، من بازیگر "چلمنی" بودم.  سهم من از زندگی همین بود.  همه عمر "چلمن" بودم.  همه عمرم....

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۸
تگ ها : شخصی
comment نظرات ()