برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

خواستن

مادرم همیشه میگن اگه آدم کسی رو بخواد، نون خالی و ماست هم براش خوشمزه­ترین غذای دنیاست و احساس شادی و خوشبختی می­کنه.  اگه کسی رو نخواد، پنج تا انگشتت رو هم که عسل کنی بذاری تو دهنش، باز ایراد می­گیره و می­گه تلخه.

نمی­دونم از نظر منطقی عکس این حالت هم درسته؟!  به عبارت دیگه این نتیجه­گیری درسته که اگه دو نفر در هر شرایطی متوقعند و ایراد­گیر، معنیش اینه که همدیگه رو نمی­خوان؟

 تو هفته­های اخیر این فکر بدجوری ذهنم رو به خودش مشغول کرده.  نمی­تونم به طور قاطع به یک نتیجه منطقی برسم که مثلاً وقتی یک زن و شوهر مرتب به مشکل می­خورند و همش از هم متوقعند و از همه چی ایراد می­گیرند و داد و قال راه می­ندازند، و با گذشت چند سال و امتحان کردن همه روش­ها، از قهر و آشتی و هوار هوار کردن گرفته تا رفتن پیش مشاور و پادرمیونی بزرگترها و تلاش­های دوستاشون باز به آرامش نرسیدند و هر روزشون بدتر از دیروزه، این یک مشکل متداول قابل حله یا اینکه پوششیه برای اون علت اصلی.

 


آیا واقعاً با خودشون صادق نیستند و نمی­خوان باور کنند که دیگه عشقی بینشون نیست یا اینکه همدیگه رو می­خوان اما با خودخواهی و غرور و لجبازی و منم منم کردن و سبک سنگین کردن اینکه در هر مراوده­ای چه قدر منافعشون به خطر می­افته، به تدریج از همدیگه دور شدند.

 نمی­تونم بفهمم که این من و تو بودن­ها ناشی از لجبازی و دور شدن از همدیگه و خودخواهی ذاتی و اکتسابی طرفینه یا اینکه اساساً دیگه "ما" وجود نداره، همش تو و منه.  و سئوال اصلی که نمی­تونم براش به یک جواب قطعی برسم اینه که آیا اصلاً از اول واژه "ما" بینشون وجود داشته و حالا به این جدایی رسیدند یا اینکه از اول هم "ما" نبودند!  هر کدوم، همسرشون رو تو لایه­های پنهان وجودشون، به خاطر تأمین منافعشون انتخاب کردند و با اصرار بر تأمین "خواسته­های من"، "عقاید من"، "نیازهای من"، "دوست­های من"، "خانواده من"، "شغل من"، "تحصیل من"، "ماشین من"، و هزار تا منم دیگه تحت فشار قرارش میدند، چون دوستش ندارند.

مرتب از خودم می­پرسم به فرض که دو نفر زمانی همدیگه رو دوست داشتند، وقتی به مرحله­ای می­رسند که از جدا زندگی کردن ناراحت نمیشن و دیگه اون احساس تعلق خاطر به همدیگه و به زندگی مشترکشون رو ندارند، دیگه دلشون برای هم تنگ نمیشه و با هر صدای زنگ تلفنی با خوشحالی از جا نمی­پرند که ببینند شاید همسرشون باشه، وقتی کار به جایی می­رسه که به راحتی انتقادهاشون از هم رو به زبون میارند و اجازه می­دهند دیگران بدونند چی بینشون گذشته، لیست می­کنند که از این به بعد من چی می­خوام و تو حد و حدودت کجاست، این به نوعی خاتمه یک عشق یا حداقل احساس تعلق خاطر به نفر مقابل نیست؟  نمی­دونم آیا این مدل کار کردن به نوعی برداشتن آجرهای زیربنای یک عمارت برای به کاربردنشون در طبقات بالاتر نیست؟!  این چونه­زنی که با اصرار فراوون و در این موارد غالباً بر سر مسائل کوچیک و شرم­آور انجام میشه، یک جور تخریب همون یک ذره احساس خوب بینشون نیست؟  به اینجا که می­رسم بلافاصله از خودم می­پرسم این یک ذره احساس خوب از اول وجود داشته و به خاطر اشتباهاتشون و خودخواهی­هاشون رنگ باخته، یا فقط به خاطر زندگی مشترک زیر یک سقف به وجود اومده؟  فقط ناشی از انس گرفتنه؟

 نمی­تونم بفهمم این احساس بی­تفاوتی و سردی به خاطر دعواها و بگو مگو­هایی است که به عادت تبدیل شدند، به خاطر دل شکستن­ها و آزرده خاطر شدن­ها و زخم­هاییه که التیام نیافتند، به خاطر دور بودن از همدیگه است و مطابق مثل معروف از دل برود هر آنکه از دیده برفته و دوباره میشه با کنار هم بودن و محبت کردن و محبت دیدن و تلاش برای التیام دادن زخم­های کهنه درستش کرد؟ آیا این سرد شدن ناشی از یک احساس واقعی سرکوب شده نیست که داره بروز می­کنه و باید باورش کرد؟ 

نمی­دونم در این حالت این دو نفر تو یک دور باطل افتادند که خودشون نمی­تونند از توش دربیان و احتیاج به کمک خارجی دارند یا اینکه اساساً نقطه شروع این تسلسل همون نخواستنه.

اگه واقعاً علت العللش اینه که دیگه همدیگه رو نمی­خوان (یا شاید هم از اول نمی­خواستند!)، واقعاً تلاش کردن برای جلب نظر طرف مقابلشون فایده­ای داره؟ وقت تلف کردن نیست؟ آیا هنوز این رابطه ارزش تلاش کردن برای بهبودش رو داره؟! آیا این تلاش یک جور خودفریبی نیست؟ آدمی که خودش رو فریب میده واقعاَ می­تونه خوشبخت باشه یا احساس عمیقی از عشق رو تجربه کنه؟ آیا این مدارا کردن­ها و کج­دار مریزها اصولاً درستند؟ به فرض که با حساب و کتاب و مکالمه و مجادله و معامله، تو یک مقطعی مشکلات کمرنگتر بشن، اگه واقعاً علت اصلی پیدایششون دوست نداشتن باشه، یک روز دیگه، یک جای دیگه، دوباره نمود پیدا نمی­کنند؟  روزی که نمودشون عواقب تلخ و جبران ناپذیری داشته باشه؟

آیا این استدلال که همه تو زندگیشون با این قبیل مشکلات روبرو بودند و هستند و خواهند بود، به این معنیه که زندگی یعنی همین و این زن و شوهر توقع زیادی از زندگی و اطرافشون دارند، زیادی آرمانگرا شدند، زیادی غرق تصوراتشون شدند و از جامعه واقعی دور شدند؟  زیادی منم منم می­کنند؟ باید از داشتن نعمت­های فعلیشون راضی باشند و سرشونو یک جوری گرم کنند که زیادی فکر و خیال بیخود نکنند و شکرگذار باشند که این شرایط رو دارند؟  شرایطی که هزاران نفر دیگه آرزوی داشتنشو دارند.  دیگه چه اهمیتی داره که واقعاً همدیگه رو می­خوان یا نه. مهم اینه که اسمش از نظر اطرافیانشون و دوست و آشنا این باشه که متأهلند!  مجازند زیر یک سقف زندگی کنند، طبق عرف معمول جامعه بچه­دار بشن، با اومدن بچه اونقدر مشغول برآورده کردن احتیاجات فیزیولوژِیکی و مالیش باشند که دیگه وقت نکنن فکر کنند و چه اهمیتی داره که همسرشون کجاست و چه می­کنه؟ به چی فکر می­کنه یا چی می­خواد؟ از زندگیش راضیه یا نه؟ مهم اینه که نفس می­کشه و این دور و اطراف هست.

نمی­دونم این نتیجه­گیری درسته؟ وقتی عقل جمعی جامعه می­گه این درسته، آیا مخالفت کردن با این جریان متداول یک نوع شنا کردن بر خلاف جریان آب نیست؟ هدر کردن عمر و زندگی و سلامتی انسان نیست؟  نمی­دونم اگه کسی به خودش بقبولونه که باید موافق جریان شنا کنه تا آسیب نبینه، آیا واقعاً آسیب نمی­بینه یا اینکه داره ناخودآگاه، آسیب­های وارده رو به لایه­های عمیق­تر وجودش منتقل می­کنه؟  یک روز می­بینه دیگه خودش نیست، قدرت تصمیم گیری نداره و توان تغییر پذیریش رو از دست داده.  مثل یک مهره در یک سیستم صنعتی غول آسای بی­احساس...

 با خودم تضاد پیدا کردم.  ذهنم مثل این کارتون­ها شده که یک فرشته خوب سفید پوش بالدار و یک شیطون بد شاخدار! هر دوشون همزمان فرمان میدند!  نمی­تونم جواب سئوال­هام رو پیدا کنم.  ذهنم جولانگاه همه جور فکر مثبت و منفی شده.  یک لحظه هم خالی نمی­مونه! وقتی فکر می­کنم معمولاً یک زنجیره افکار منفی سراغم می­آن.  از همه بدتر اینه که دیگه نمی­تونم مطمئن باشم واقعاً منفی هستند یا نه؟!! آیا واقعیت­هایی هستند که نمی­خوام قبولشون کنم و انگ منفی بودن بهشون می­زنم که توجیهی پیدا کنم برای کنار گذاشتنشون!! یا اینکه واقعاَ یک مشت منفی­بافی الکی هستند که نباید بهشون پر و بال داد؟ آیا اینها واقعاً افکار منفی هستند که با تجربه کردن دوباره محبت و عشق، مثل یک قالب یخ جلوی گرمای آفتاب ذوب می­شوند و جاشون رو به شادی و دلخوشی می­دهند؟! 

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱
تگ ها : شخصی
comment نظرات ()