برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

مصاحبه دانشگاه تبریز

وقتی می­خواستم انتخاب رشته کنم با آقای همسر مشورت کردم که ترتیب انتخاب شهرها چی باشه. من به ترتیب تهران، تربیت مدرس، مشهد، ارومیه، تبریز، گرگان رو زده بودم که تقریباً همه همین رو می­زنند، اما آقای همسر که تبریزی اصل محسوب می­شن گفتند که به جای مشهد اول تبریز رو انتخاب کن.  از کرج تا تبریز اتوبان داره و 5 ساعته می­تونیم بریم.  با توجه به اینکه تعداد پذیرش در فردوسی بیشتر بود و با توجه به اینکه خاندان ما مشهدی بودند، این تغییر هم شانس قبولیم رو خیلی کم می­کرد و هم اینکه من باید می­رفتم در قلب جامعه آذری زبان که ظاهراً خیلی با غیر ترک­ها میونه خوبی ندارند. به حرف آقای همسر عمل کردم.  به هر حال قرار بود چهار سال دکترا بخونم و برام مهم بود که همسرم راضی باشند. 


14 و 15 خرداد تعطیل رسمی بود و تاریخ مصاحبه­ها از 16 خرداد شروع میشد، دانشگاه­های بزرگ مثل تربیت مدرس و تهران و فردوسی مصاحبه­های 16-18 خرداد رو کنسل کردند ولی تبریزی­ها همچنان مصر موندند (و البته اعلام نمی­کردند که تکلیف ما هم روشن بشه) که در همون تاریخ برگزار کنند، یک سری مدارک و نامه و همه رزومه و از این جور چیزها می­خواستند.  پنجشنبه رفتم موسسه و تا می­شد مدارکی رو که لازم بود جمع کردم، خوشبختانه مدارکم مرتب بودند اما باز چیدنشون و مرتب کردن دوبارشون خیلی وقت گرفت.  روز جمعه با آقای همسر رفتیم یک سری زونکن و کاور و پوشه از فردیس خریدیم، اطراف ما همه جا تعطیل بود. یک سری به دوستشون زدیم که تو فردیس دارند مغازه می­زنند.  ناهار رو پیش اونها خوردیم و برگشتیم.  آقای همسر از دانشگاهشون مهمانسرا گرفته بودند، قبلاً هم رفته بودیم.  جای تمیز و خوبیه.  بالاخره شب 16 خرداد اهالی دانشگاه تبریز زحمت کشیدند و سایتشون رو به روز کردند.  تاریخ مصاحبه من 17­ام بود.  روز 16­ام تا ظهر داشتم این فرم وحشتناک تبریزی­ها پر می­کردم. یک فرم درست کرده بودند که امکان تغییر دادن توش نبود!!!  مثلاً اگه جدولش سه تا سطر داشت نمی­شد بکنیش چهارتا!!!  کسی هم که جواب تلفن­هایی رو که اعلام کرده بودند نمی­داد، وقتی هم که بالاخره یکی جواب داد گفت همینه دیگه، اگه سه تا سطر گذاشته همین قدر بنویس!!!!!!  فکر کنم به باغبونی، نگهبونی یا یکی تو این مایه­ها وصل کرده بودند به مسئول کامپیوتر شباهتی نداشتند، بعد هم تلپی گوشی رو قطع کردند. دوباره زنگ زدم بعد از کلی که نبودند و اشغال بود و ... بهشون گفتم من الان با شما صحبت کردم، نشد خداحافظی کنم، دیدم دور از ادبه با کسی که حرف می­زنیم خداحافظی نکنیم، زنگ زدم خداحافظی کنم ازتون.  فکر کنم (یا لااقل امیدوارم) تازه اندکی متوجه شدند که دو نفر آدم متمدن با هم خداحافظی می­کنند، تلپی گوشی رو نمی­ذارند.

آقای همسر هم لطف کردند و مرخصی گرفتند و رفتیم برای مصاحبه.  قرار بود 3 برابر ظرفیت رو اعلام کنند اما ظاهراً تا 5 برابر ظرفیت اعلام کردند.  با سیستم آدرس دهی ترکی چندین بار دور خودمون گشتیم تا محل مصاحبه و تکمیل فرم رو پیدا کنیم.  بودن آقای همسر با ترکی تبریزیشون واقعاً راهگشا بود.  به خاطر ترکی حرف زدن آقای همسر هم که شده به ما اجازه دادند با ماشین بیایم تو دانشگاه.  مدارک همراهم حجیم و سنگین بودند.  خوبه که آقای همسر بودند و همه جا کمک می­کردند.  صبح مصاحبه تکنولوژی بود.  ما رو تو یک اتاق قرنطینه کردند.  مصاحبه تو یک اتاق دیگه بود.  6-7 تا استاد نشسته بودند، تقریباً سلام علیک یا معرفی خاصی با مصاحبه شونده­ها نداشتند.  بلافاصله شروع می­کردند به سئوال پرسیدن.  سئوالات علمی خیلی ریزه تخصصیه مزخرف!  مثلاً اولین سئوال این بود: روش­های متداول و صنعتی تولید نشاسته و گلوتن رو نمی­خوام، جدیدترین روش­هایی که وجود داره چیه؟ جواب قاعدتاً اینه که نمی­دونم.  بعد از جلسه از ایشون پرسیده بودند که استاد جواب سئوالتون چی بود؟ فرموده بودند که من یک مقاله خوندم تو اینترنت البته اینقدر جدیده که هنوز چاپ نشده، فقط پذیرش گرفته و اون تو یک سری روش­های جدید نوشته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  مختون سوت کشید از این همه منطق در طراحی سئوالات مصاحبه.  حق دارید مخ ما هم سوت کشید.   بقیه سئوالات هم تو همین مایه­ها بود.  تازه من شانس آوردم که من رو خیلی تحویل گرفتند یا شاید به خاطر سن و سال و جا افتادگیم یک مقدار محترمانه­تر برخورد کردند.  دو سه تاشون اسم منو قبلاً شنیده بودند و یا دانشجوهاشون رو برامون فرستاده بودند و می­دونستند که من هیات علمیم.  آخر ماجرا ازم پرسیدند که تو اگه تبریز قبول بشی می­تونی بیای؟ باید بمونی اینجا.  کارت رو چی کار می­کنی؟  اصلاً برای چی تبریز رو زدی؟  و من بهشون اطمینان دادم که می­تونم بیام و دلیل انتخابم این بوده که همسرم تبریزیه و خواست ایشون بوده که من تبریز رو بزنم.  یک دفعه گل از گلشون شکفت و حس ناسیونالیستی تحریک شدشون، اندکی فروکش کرد و وقتی من گفتم همسرم خیلی علاقه داره که این فرصتی باشه برای آشنایی من با فرهنگ آذری، گفتند انشاالله می­آی تبریز ترکی یاد می­گیری.  روی هم رفته به سئوالاتشون نتونستم جواب بدم، اما فکر می­کنم تأثیر مثبتی روشون داشتم.

ظهر رفتیم جگر بخوریم.  من کلی خاطره از جگر خوردن تو تبریز دارم.  رفتیم همون بلوار 29 بهمن و آقای همسر اونجا یک چیزی سفارش داد که من به عمرم ندیده بودم.  روده کباب شده!!! نمی­دونم اسمش چی بود ولی واقعاً فجیع بود.  چرب چرب.  آقای همسر که با لذت فراوون تا ته خوردش.  بعد از ظهر در پی قدرت­نمایی آقای همسر و تکنیک به کار رفته از طرف ایشون من اولین نفری شدم در لیست که برای مصاحبه رفتم، دوباره مثل صبح بود، جالب نبود.  چون من مدت­ها از درس آکادمیک دور بودم.  به هر حال من نهایت سعیم رو کرده بودم.

بعد از مصاحبه با اصرار اقای همسر رفتیم شبستر که به فامیل­هاشون سر بزنیم و به یکی که برادرش فوت کرده بود تسلیت بگیم.  می­شد برادر باجناق شوهر دختر عمه همسرم (اگه درست فهمیده باشم).  اولین بار بود که می­رفتم شبستر.  جالب بود بیشتر یک شهر دانشگاهی محسوب میشد.  رفتیم به آرامگاه شیخ محمود شیستری هم ادای احترام کردیم و دفتر خاطرات اونجا رو نوشتیم.  با اینکه من خسته و نگران بودم و با اینکه از قبل از سفر به آقای همسر گفته بودم دلم می­خواد تو یک موقعیت بهتر برای اولین بیام شبستر، و فقط برای دل ایشون قبول کردم که بریم و هر جا که خواستند رفتیم، باز آقای همسر تو راه کلی غر زد و بداخلاقی کرد که نمی­دونم برای چی بود.  شب رفتیم ایل گلی واقعاً بد بود.  دلم نمی­خواد یادآوری کنم، خیلی بد بود.  از اون زخم­هایی بر روحم بود که هیچ وقت التیام پیدا نمی­کنند.

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳۱
تگ ها : عمومی
comment نظرات ()