برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

عمو کلب آقا

همیشه عمو بزرگمونو رو عمو کلب آقا صدا می­کردیم.  مخفف کربلایی­آقا.  ظاهراً یک زمانی کربلا رفتن خیلی کار بزرگی بوده.  عموم حاجی نشده بودند، می­گفتند من پول به این عرب­ها نمیدم! دیروز پسر اون یکی عموم از بیمارستان زنگ زد و گفت عمو کلب آقا 2-3 ساعت پیش فوت کردند.  ما الان تو بیمارستان قائم مشهدیم.  این بیمارستانیه که دختر عموم اونجا انترنه.  طفلک دختر عموم شانس پزشکی نداشته.  از وقتی رفته پزشکی، دو سال پیش عمه­ام تو بیمارستانش فوق کردند، امسال هم عموم.  البته عموم مدتها بود که بیمار بودند، بیماری تحلیل پیشرونده عضلات داشتند و به تدریج با ضعف و تحلیل عضلات،قدرت حرکتشون رو از دست داده بودند.  این اواخر زمین­گیر شده بودند و دیروز پسر عموم گفت که زخم­های بستر خیلی بدی گرفته بودند که خوب نمی­شد.  یک مدت تو شهرشون بستری بودند و دو روز بود که تو بیمارستان مشهد بستری شده بودند.

عموم تو ولایتمون مرد بزرگی به شمار می­رفتند.  یک آدم باهوش و بسیار سیاستمدار.  به نوعی وظیفه خان بودن و کدخداگری پدربزرگم به عموم به ارث رسیده بوده بود.  هر کی مشکلی داشت، یا حکم می­خواست، یا کارش تو ادارات مختلف گیر می­کرد، یا سر و کارش به محکمه می­افتاد، یا نامه می­خواست، یا شاهد برای نقل و انتقال املاکش، پیش عموم می­اومد و البته ناگفته نماند که عموی عزیز ما دستی هم در تحولات سیاسی و اجتماعی جامعه اطرافشون داشتند.

وظیفه اطلاع رسانی به خانواده رو به من محول کردند.  سخت­ترین کار ممکن.  همه غصه­ام این بود که چه جوری به بابام بگم.  پدرم با این عموم خیلی نزدیک بودند. شاید چون تفاوت سنی­شون زیاد نبوده و شاید چون بعد از فوت پدر بزرگم که در نوجوانی پدرم اتفاق افتاده، عمو کلب آقا هم پدر خانواده بودند، هم برادر بزرگتر.  پدرم بیشترین خاطرات کودکیشون رو از این عموم دارند.  گفتن به پدرم از یک جهت دیگه هم سخت شده، با بالارفتن سنشون خیلی حساس شدند، به خصوص به مردن دوستان و بستگانشون، بدجوری به هم می­ریزند.  خداییش احساس خوبی هم نیست.  پدرم عزیزترین آدم تو زندگیم هستند. دیدن ناراحتیشون داغونم می­کنه.  زنگ زدم به مادرم.  گوشیشونو برنداشتند.  زنگ زدم به اون برادرم که تو نقابه.  گفتم هم شماها به مشهد نزدیکترید، برید پیششون، هم اینکه اگه میشه به بابا بگو.  برادرم هم قبول نکرد.  گفت شرمنده! من نمی­تونم بگم اون هم تلفنی، به اون یکی برادرم بگم.  زنگ زدم خونه.  خوشبختانه برادرم خودش گوشی رو برداشت و قبول کرد که اون بگه.

تو اداره بودم که این خبر رو بهم دادند، و البته خیلی بد هم دادند.  داشتم برای یکی از دانشجوهام کارهای آماری پایان نامه شو انجام می­دادم، چند جور کار همزمان دیگه هم سرم ریخته بود که همشون تو اولویت اول بودند و همه می­خواستند همون لحظه انجام بشه!، تو این شرایط رئیس بزرگ هم صدام کرده بود که تا شنبه سه- چهار! تا پروپوزال جداگانه از طرح کلانت بنویس، من صبح یکشنبه با معاون وزیر بازرگانی جلسه دارم.  شرایط سختی بود.  طفلک این دانشجوم مرتب می­گفت اگه حالتون خوب نیست من برم.  دلم می­خواست یک جا پیدا کنم و های های گریه کنم.  سخته که بخوای جلوی اشک­هایی رو که بی امان سرازیر می­شن بگیری.  دلم می­خواست پر بکشم و برم پیش پدرم.  اما ساعت 2 یک قرار داشتم، و مجبور بودم تو مؤسسه بمونم.  تا ساعت 5 مذاکرات طول کشید. مذاکرات طاقت­فرسایی بود، مجبور بودم سر موضوعاتی بحث کنم که واقعاً سخیف بودند.  موضوعاتی که هیچ وقت برام اهمیت نداشتند و فکرشو هم نمی­کردم یک روز اونقدر بدبخت بشم که اینها دغدغه اصلی زندگیم بشن.  احساس حقارت می­کردم.  خیلی آزاردهنده است که مجبور باشی سر مسائلی چونه بزنی، که شرم آورند.  اونقدر از صبح تحت فشار بودم که اصلاً نمی­دونم به این بنده خدا چی گفتم.  فکر کنم ایشون هم یک مقدار ناراحت شدند.  شرمندشون شدم.

اومدم خونه.  ساعت 6 و خرده­ای بود.  در حالی­که تو تمام مسیر کرج تهران داشتم گریه می­کردم.  نگرانیم درست بود.  پدرم هم حال و روز خوبی نداشتند.  تا شب همش اقواممون به ما زنگ زدند و ما به اونها.

مادرم معتقدند و من هم دیشب به همین نتیجه رسیدم که بهتره پدرم تا شب هفت نرند مشهد، تا یک کم آبها از آسیاب بیوفته و اطرافیان به اعصابشون مسلط بشن.  فردا با پدر و مادرم می­ریم حرم شاه عبدالعظیم تا براشون یک ختم کوچولو بگیریم و دعا کنیم.

انشاالله روحشون قرین رحمت الهی باشه.  انشاالله خدا عاقبت هممونو بخیر کنه.

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳٠
تگ ها : شخصی
comment نظرات ()