برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

چهارشنبه 11 خرداد- اعلام نتایج دکترا

امروز نتایج قبول شدگان علمی آزمون دکترا رو دادند، تقریباً 6 بعد از ظهر بود که یکی از دوستام اس­ام­اس زد که نتایج رو تو سایت زدند.  قبول شدم.  با یک امتیاز خوب و به ترتیب همون رشته شهرهایی که انتخاب اولم بودند.  اگه امتیازی خوبی داشتیم، تا 5 تا انتخاب معرفیمون می­کردند برای مصاحبه.  انتخاب­هام به ترتیب دانشگاه تهران، مهندسی؛ دانشگاه تهران، بیوتکنولوژی؛ دانشگاه تربیت مدرس، تکنولوژی؛ و دانشگاه تبریز، مهندسی و تکنولوژی بودند. 

دوستام به سرعت برق، خبر قبولیم رو مخابره کردند و مرتب برام اس ام اس می زدند و زنگ می زدند تبریک بگن.

خوشحالم.  براش زحمت کشیده بودم.  زنگ زدم به پدرم گفتم، خیلی خوشحال شدند.  بعد زنگ زدم به مادر آقای همسر گفتم.  برام خیلی دعا کرده بودند که قبول بشم، همه کلی نذر و نیاز کرده بودند.

از وقتی ازدواج کردیم مادر آقای همسر به شدت از ما بچه می­خوان.  یک مدت بود که خیلی تحت فشار گذاشته بودنم و اذیتم می­کردند که بچه می­خوایم! من هم آخرش بهشون گفتم که اگه دکترا قبول بشم بهم چهار سال ماموریت آموزشی میدند، دیگه مجبور نیستم برم اداره، چشم یک فکری هم برای نوه­دار شدن شما می­کنیم.  اولین جمله­ای که مادر آقای همسر در مقام تبریک قبولی دکترا گفتند این جمله تاریخی بود که: الهی شکر، پس من به آرزوم می­رسم!!!!

آقای همسر وسط تلفمون رسیدند و از شنیدن خبر قبولیم خیلی خوشحال شدند.  بوسم کردند و بهم تبریک گفتند.  احساس خیلی خوبی رو بهم منتقل کردند.  تبریک پر از محبت همسرم خوشحال کننده­تر از خود قبولیم بود.  همسرمو دوست دارم، برای اینکه من بتونم بعد از سال­ها دوری از درس، دوباره درس بخونم خیلی کمک کردند.  بخش اعظم قبولیم رو مدیون محبت­ها و کمک­های همسر عزیزم هستم.  برام رفتند از کتابخونه دانشکده­شون کتاب­هایی رو که لازم داشتم امانت گرفتند، برام تست می­خریدند و با گذشت و فداکاری از تمام وقت­هایی که باید صرف ایشون میشد، چشم پوشی کردند.  امسال از یک ماه قبل از عید برای اینکه من مجبور نباشم خونه تکونی بکنم، هر روز که می­اومدند می­پرسیدند امروز چی کار کنم؟ خونه تکونی امسالمون رو به نوعی همسرم انجام دادند.  خونه ما خیلی رفت و آمد داره.  رفت و آمدهای بی­نظم و سرزده و طولانی مدت.  امسال عید به همسرم گفتم من تا دهم عید برای عید دیدنی کرج می­مونم، هر جا خواستیم بریم، ولی بعدش می­رم تهران که هم به اونها سر بزنم، هم بتونم متمرکز باشم.  همسرم هرچند باورش نشد که من واقعاً این برنامه رو دارم، اما خیلی خوب با موضوع کنار اومد.  من یازده روز مرخصی گرفتم تا درس بخونم و در این مدت همسرم هر روز بهم زنگ می­زدند و حالم رو می­پرسیدند و بهم قوت قبل می­دادند.  وقتی بهم زنگ می­زدند و اونطور با محبت و احساس باهام همراهی می­کردند واقعاً دلم براش تنگ می­شد، دلم می­خواست کنارش بودم و بغلش می­کردم.  به هر حال ازش خیلی متشکرم.  مردهایی رو می­شناسم که با ادامه تحصیل همسرشون در مقطعی بالاتر از سطح تحصیلی خودشون به شدت مخالفند، اما همسر من این تنگ نظری رو نداره.  فوق العاده است.قلب

آقای همسر زودتر و گسترده تر از BBC  خبر قبولی من رو به همه دوست و آشناهش مخابره کردند،  و من مرتب می­گفتم کاش به کسی نگین.  من فقط علمی رو قبول شدم،معلوم نیست مصاحبه قبول بشم.  و آقای همسر می­گفتند قبول میشی!   خداکنه قبول بشم، با این وسعت خبر رسانی و این همه تبریکات دریافتی خیلی ضایع است قبول نشم.نگران

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳٠
تگ ها : عمومی
comment نظرات ()