برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

آشتی

آشتی

از اینکه همیشه من مجبورم برای آشتی کردن پا پیش بذارم خسته شده­ام، شاید هم از تبعات بعدش خسته­ام.  همیشه آقای همسر بعد از اینکه من پیشقدم میشم برای برقراری مجدد ارتباط قطع شده­مان، به جای تشکر و قدردانی، یک جوری رفتار می­کنند انگار دیدی سرت به سنگ خورد، دیدی حق با من بود، دیدی مجبور شدی بیای معذرت خواهی کنی.  خیلی آزار دهنده است.  نمی­تونم بهشون بگم این کار رو بیشتر برای خودم انجام میدم، من خودمو بهتر از هر کسی می­شناسم، من به راحتی می­تونم ماه­ها یا سال­ها با یک نفر تو یک اتاق یا توی یکی خونه زندگی کنم، بدون اینکه بودن و نبودنش اذیتم کنه، نباید پیش خودشون فکر کنند که مثلا طولانی شدن دوره قهرمون می­تونه باعث بشه که من به خاطر وابستگی­هام بهشون احتیاج پیدا می­کنم، خداییش و لااقل در شرایط فعلی که من هنوز جوونم و قوی و سالم به راحتی از پس اداره کردن خودم بر می­آم.  اگه پا پیش میذارم به خاطر اینه که آتش عشق تو دلم خاموش نشه، می­دونم که خیلی صبورم، خیلی بیشتر از اونی که بتونین فکرشو بکنین، اما اگه جایی به این نتیجه برسم که باید رابطه­ای رو قطع کنم این کار رو بدون لحظه­ای درنگ، بر اساس منطق و به طور کامل انجام میدم و معمولاً برگشتی وجود نداره.  من آشتی می­کنم که به این نتیجه نرسم که دیگه همسرمو دوست ندارم، سعی می­کنم این عشق نصفه نیمه رو زنده نگه دارم، و البته شاید دلیل اصلی دیگه­اش این باشه که من اصولاً سیستمم برای دعوا و جار و جنجال ساخته نشده، هر بار که با کسی دعوا می­کنم تا چند روز خودم مریض میشم.  من برای آرامش ساخته شده­ام.  همه برای آرامش ساخته شده­اند، اما من مرد روزهای پر تنش الکی نیستم، اونقدر انرژی ندارم که بخوام صرف کش و قوس­های بیخود بکنم.

آقای مشاور میگن که بهتره آشتی کنی.  همه می­گن برید آشتی کنید.  هر وقت می­مونم که باز هم برم پیشقدم بشم یا نه، جایی که مقصر من نیستم، یاد حرف یکی از دوستام می­افتم، می­گفت پدر مرحومم همیشه می­گفتند: در دعواهایی مثل دعوای زن و شوهرها همیشه اونی که عاقلتره، میبخشه.  و من از اینکه همیشه نقش طرف عاقلتر رو بازی کنم، خسته شده­ام.  آقای مشاور می­گن که یکی از بزرگترین اشتباهاتت تو این مدت این بوده که همیشه کوتاه اومدی.  در واقع یا کوتاه اومدی یا تقابل کردی، باید یاد بگیری که چه طور تعامل کنی.  تو این فکرها بودم که چقدر دلم می­خواد برای یک بار هم که شده همسرم پیشقدم میشد، یا لااقل وقتی میدونه که اون اشتباه کرده غرورش رو کنار می­گذاشت و می­اومد از دلم در می­آورد که خدا یکبار دیگه یک معلم برام فرستاد.  تو مغازه آقای همسر یک پسر 11 ساله افغانی کار می­کنه، البته کوچکترین شباهتی به افغانی­ها نداره، سفیده با چشم­های خیلی خوشرنگ سبز و بسیار مؤدب.  خانواده­اش تو افغانستان زندگی مرفهی داشتند و اینجا هم سرایدار یک باغ خیلی بزرگ شدند، این حمید خان که همه مشتری­ها و ما خیلی دوستش داریم، خیلی خوش برخورده و خیلی عاقله.  دیروز منو که دید بدو بدو اومد و پرسید ببخشید شما فردا هستین، می­شه یک چیزی رو برام تو کامپیوتر بزنین. امروز صداش کردم که بیاد تا براش اونی رو که می­خواد تایپ کنم، یک نامه بود به دوستش برای معذرت­خواهی!!! با چه عشقی نامه رو نوشت و برام خوند و فونتش رو انتخاب کرد و عکس­های پایینش رو گفت براش بذارم و من مرتب تشویقش می­کردم که آفرین حمید جان، چه کار خوبی کردی.  آدم وقتی با یکی قهره باید بره ازش معذرت­خواهی کنه و آشتی کنن. و البته در این حین مرتب به خودم می­گفتم، خجالت بکش! یک بچه 11 ساله عقلش بیشتر از تو است! می­دونه نباید بذاره قهر ادامه پیدا کنه و تو همچنان اسیر دل سیاهت موندی.  فکر کنم دلم یک صیقل اساسی می­خواد، تازگی­ها تند تند سیاه میشه.  باید سعی کنم مثل گذشته­هام بشم و دوباره طوری زندگی کنم که اصلاً کدورتی به دلم نشینه که مجبور باشم پاکش کنم.  نمی­دونم چرا هرچی سن بالاتر میره، جای اینکه دلمون و وسعت نظرمون گسترده­تر بشه، محدودتر میشه.

نمی­دونم درسته که نامه حمید رو بذارم اینجا یا نه، به هر حال شما که نمی­شناسیدش، اون هم که تو اینترنت نمی­آد.  برای من یک خاطره است از درسی که باید از بچه 11 ساله بگیرم.

پ.ن: ساعت هشته عصره و هنوز آقای همسر نیومدند خونه، داره حوصله­ام سر میره، خوب زود باش بیا، باهات به زور آشتی کنم دیگه!! لبخند

آشتی

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٦
تگ ها : شخصی
comment نظرات ()