آخر هفته تصمیم گرفتم یک سر و سامانی به لباس­هامون بدم، کلی لباس شستم و 3-4 ساعتی مشغول اتو کردن بودن، کمر درد گرفتم ولی خوب بود، لباس­هامون تا حدودی مرتب شدند، کفش­هامو واکس زدم و ماشینمو شستم.  امروز صبح با یک مانتو سفید و شلوار جین آبی روشن و یک کفش اسپورت سفید و آبی رفتم اداره، اول صبح یکی از همکلاسی­های قدیمیم که الان دانشجوی دکترای انستیتو هستند زنگ زدند و گفتند که خانم دکتر آذر برگشتند ایران و یک جلسه برای بزرگداشت خاطره همسرشون امروز ساعت 5/2 در انستیتو برگزار می­شود.  به یکی دیگر از فارغ التحصیل­های انستیتو که الان تو بیوتکنولوژی کار می­کنند، زنگ زدم و قرار شد با هم بریم.  به احترام خانم دکتر برگشتم خونه و لباس­هامو عوض کردم.  تقریباً به موقع رسیدیم، خیلی­ها اومده بودند، و مراسم جالبی بود.  بر عکس مراسم اینجوری که معمولاً یک سخنران دارند و یکی میره میزنه به صحرای کربلا و روضه­خونی می­کنه، چند نفر از دوستان و آشنایان قدیمی آقای مهندس قوی فکر اومدند و خاطراتشون رو از ایشون گفتند.  به ترتیب آقای دکتر حاجی فرجی(رئیس فعلی انستیتو)، آقای دکتر باوندی (عضو گروه تغذیه و بهداشت فرهنگستان ایران که از دوست­های سال 1347 ایشون بودند)، آقای مهندس مصطفوی (به نمایندگی از خانواده ایشون)، آقای دکتر خاکزاد (استاد آقای مهندس در دانشکده فنی)، آقای مهندس حسن­پور (مدیر کل سابق صنایع غذایی و میکروبیولوژی موسسه استاندارد)، آقای مهندس رفیعا (از مدیران سابق گروه صنایع غذایی وزارت صنایع)، آقای دکتر خالصی (از معاونین سابق موسسه استاندارد- ایشون شاعر هم بودند و بیرون جلسه یک جلد از کتاب شعرشون رو به ما هدیه دادند)، آقای دکتر تنکابنی (از اساتید سابق دانشکده و انستیتو)، آقای مهندس سلطانپور (رئیس کانون فارغ التحصیلان- به نمایندگی از همه دانشجوهای خانم دکتر آذر و آقای مهندس قوی­فکر)، و سرکار خانم شیخ الاسلام (بنیان­گذار مؤسسه تغذیه، سلامت و توسعه-یک سخنرانی خیلی احساسی کردند).  جلسه عجیبی بود.  آدم­های از طیف­های مختلف همه توی یک سری صفات برای آقای مهندس متفق­النظر بودند.  همه از انسانیت، سلامت روح و روان، اخلاق خوب، وقار، متانت، پشتکار، و علاقه به خانواده ایشون تعریف می­کردند.

من چند بار ایشون رو دیده بودم.  اولین بار دانشجوی فوق بودم، رفتیم بازدید کارخونه حلواارده که ایشون اونجا بودند، به شدت سرما­خورده بودند اما با یک کلاه روسی و به شدت پیچیده شده اومدند و با صبر و حوصله و روی خوش، همه جای کارخونه رو به ما نشون دادند و گفتند که با وجود بیماری چون ما دانشجوهای خانم دکتر هستیم، اومدند کارخونه.  آخرین بار که دیدمشون با آقای همسر رفته بودیم تا کارت عروسیمون رو براشون ببریم، یک شب به یاد موندنی برامون خلق کردند.  خیلی به ما مهربونی کردند، نصیحتمون کردند، کلی خاطره تعریف کردند.  واقعاً انسان وارسته­ای بودند و به جرأت می­تونم بگم همه اون تعریف­هایی که امروز ازشون کردند، همش بی­تعارف درست بود.  خوش به حالشون که با همچین کوله باری از این دنیا رفتند.  من همیشه دلم می­خواست مثل خانم دکتر آذر باشم، یک آدم چند بعدی که هم تو زندگی موفقند، هم تو کار، هم تو همه چی...، همیشه دلم می­خواسته الگوم باشند، هرچند که با این اخلاق فعلی من و اوضاع احوالمون ظاهراً خیلی خیلی باهاشون فاصله دارم.

به هر حال فقدان آقای مهندس برای همه یک ضایعه است، هرچند به قول خانم دکتر که امروز روی بنرهای یادبود هم نوشته بودند: زندگی و مرگ از هم جدا نیستند، مثل رود و دریا

 روحشون شاد باشه.