امروز با ماشین اداره و یکی از همکارهای بخش آبیاریمون رفتیم نمایشگاه کتاب.   لبته اول یک سر رفتیم سازمان که ظاهراً همچنان تونسته از روند جابه­جایی­های غیر منتظره جون سالم به در ببره.  ساعت 11 و نیم رسیدیم جلوی در متروی عباس آباد و قرار شد ساعت 2 دوباره همین جا سوار بشیم.  اولین نکته­ای که به شدت حلب نظر می­کرد جو امنیتی نمایشگاه بود. از گشت­های ارشاد که حتی در ورودی نمایشگاه اجازه نمی­دادند به قول خودشون بدحجاب­ها وارد نمایشگاه بشوند، تا نیروهای لباس شخصی موتورسوار با گوشی و بیسیم و نیروهای پلیس و ... که البته بعد از ظهر فهمیدیم که به خاطر بازدید رهبری از نمایشگاه بوده است.  همکارهامون روز پنج شنبه برای خرید کتاب اومده بودند، ما سه تا بخش داریم و قرار بوده هر بخشی 500 هزار تومن تنخواه برای خرید کتاب داشته باشه، همکارهامون نزدیک 800 تومن برای صنایع غذایی­ها کتاب خریده بودند، معاونت پژوهشیمون هم پاشون رو کرده بودند تو یک کفش که باید این 250-300 تومن مابه تفاوت رو از حقوق مسئول کتابخونه و نماینده بخشمون کم کنند تا دفعه بعد اندازه تنخواهشون پول خرج کنند ! J من دیروز بهشون پیشنهاد دادم که اگه می­خواین من فردا شانسمون رو امتحان می­کنم شاید بشه یکی از کتاب­ها رو پس داد.  ماشالله دو تا هندبوک دادند دست من که برو این­ها رو پس بده، فکر می­کنم بیش از 2-3 کیلو وزن داشتند!! یک ساعت و چهل دقیقه طول کشید که بتونم محل خرید این کتاب­ها رو پیدا کنم، چون مرکز فروشش با یک اسم دیگه تو نمایشگاه ثبت شده بود و نمی­شد پیداش کرد، دست این خانم­های واحد اطلاعات نمایشگاه درد نکنه، خیلی پرحوصله بودند خیلی هم به همه کمک می­کردند.  از این بابت نمایشگاه امسال یک پیشرفت اساسی کرده بود.  بدو بدو چند تا کتاب دیگه که می­خواستم بخونم خریدم، از جمله کتاب جهان هولوگرافیکی نشر هرمس رو که از قبل عید آقای همسر دلشون می­خواست بخونندش.  می­خواستم به عنوان عیدی بخرم اما وقت نکردم برم انقلاب، اینجا با بیست درصد تخفیف خریدم، یک کمش رو خوندم، جالبه تو این فاصله خیلی کوتاه به چاپ نوزدهم رسیده.

رویهم رفته از هروله زیاد بین سالنهای مختلف فروش خارجی و ارزی و ریالی و ... خیلی خسته شدم ولی خوب بود.  به خصوص موج استقبال گسترده­ای که موقع برگشتن ازم به عمل اومد، هیچکی باور نمی­کرد من تونستم برم 346 تومن برای موسسه زنده کنم (البته دست مرکز فروش کتاب­ها درد نکنه که فهیم بودندJ).  نماینده بخشمون که باهم معمولاً خیلی رسمی برخورد می­کنیم، وقتی گفتم که کتاب رو پس گرفتند اینقدر خوشحال شدند که گفتند ببخشید خانم ... من می­خوام ببوسمتون!!!! من هم گفتم: بفرمایید...نیشخند