برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

عزاداری

آقای همسر طبق معمول رفتند جلسه عزاداری! معلومه با دوستاشون! ساعت 8 بیدار شدم.  خوابم خیلی بهتر شده اصلاً متوجه نشدم کی رفتند.  شاید به خاطر اینکه وقتی با هم قهریم، تو سالن می­خوابند.  لباس پوشیدم و رفتم بعد از کلی صف واستادن پشت سر ورزشکاران صبحگاهی، یک نون بربری داغ برای خودم خریدم(325 تومن)، تا اومدم بشینم و از خوردنش لذت ببرم، مادر آقای همسر زنگ زدند که بیا بریم مجلس عزاداری، حسب­الامر مادر گرامی که به جای تو خونه نشستن و فکر بیخود کردن بزن بیرون، برو جلسه قرآن، یا هر جا دیگه که دلت می­خواد، گفتم باشه.  ساعت یک ربع به 10 رفتیم تو یک خونه که مثل کاخ بود تو بلوار دانش.  روضه خوندند و مداحی کردند و سخنرانی کردند (که البته اصلا به دلم ننشست) و به سخنران بعدی که رسید مادر آقای همسر گفتند اگه خسته شدی بیا بریم دیگه، اینها تا دو ساعت دیگه می­خوان حرف بزنند، کلی دعاشون کردم دیگه داشتم سرگیجه می­گرفتم.  من نمی­تونم طولانی مدت یک جا بمونم.  حالم بد میشه.  اومدیم بیدون و من پیشنهاد کردم اگه می­خوان بریم امامزاده طاهر.  پدر آقای همسر و خواهرشون اونجا دفن شدند.  تو راه کلی با هم حرف زدیم.  نمی­دونم چرا هر وقت به مادر آقای همسر می­رسم خیلی بیرحمانه بیشتر حرف­هامو بهشون می­زنم.  حرف­هایی که به مادر خودم نمی­زنم برای اینکه ناراحت نشند، به مادر آقای همسر می­زنم و بعد پشیمون میشم که چرا اینقدر بد گفتم.  این بنده خدا خودشون کلی مصیبت کشیدند و به جای اینکه من با اومدنم تو خونشون شادی بیارم، مرتب دعوا و ناراحتی داریم.  نمی­دونم ولی من هرچقدر سعی می­کنم که مدارا کنم و روزهای خوبی برای خودم و دیگران درست کنم نمیشه.  شاید دلیلش تفاوت فرهنگی ما باشه.  ما تو اقواممون سببی و نسبی اصلاً ترک نداشتیم، و من هیچ آشنایی با فرهنگ ترکی نداشتم.  قبل از ازدواج به من گفتند که زندگی با مردهای ترک سخته، ولی من جدی نگرفتم.  پیش خودم گفتم تو این دوره زمونه مردم با آدم­های خارج کشور وصلت می­کنند ما که تو یک کشوریم. و البته اشتباه بزرگی بود. لااقل برای ما که تو سن بالا ازدواج می­کردیم و دیگه شخصیت­هامون شکل گرفته بود، واقعاً اشتباه بود.  فرهنگ فارسی و ترکی خیلی با هم فرق دارند، اصلا قابل مقایسه نیستند و من حالا به هر کی که می­خواد ازدواج کنه جداً توصیه می­کنم که با هم فرهنگ خودش ازدواج کنه.  بگذریم. رفتیم امامزاده طاهر که از در و دیوارش آدم می بارید، برگشتیم ناهار مادر آقای همسر علاوه بر دلمه که غذای خودشون بود برام قیقاناق درست کردند.  واقعاً موجود مهربون و خوش طینتی هستند و وجودشون برام مثل یک گنجه.  اما هیچ وقت نتونستم اینو به خودشون بگم، در عوض هر وقت بهشون می­رسم یک دنیا گله و شکایت از این گل پسرشون دارم (از این بابت و به خاطر صبر و تحملی که دارند همیشه شرمنده میشم).  البته یک بخشی از مشکلات هم به خاطر نزدیکی بیش از حد خونمون به همدیگه است.  و اینکه هنوز بعد از 3 سال زندگی مشترک من هیچ اختیاری تو خونه زندگیم ندارم.  همیشه تحت سیطره نامرئی مادر آقای همسر هستیم.  بودنشون قطعاً خیلی خیلی بهتر از نبودنشونه اما یک وقت­هایی فکر می­کنم که اگه از اول یک خونه مجزا داشتیم بیش از 50 درصد اختلاف­هامون پیش نمی­اومد.  این هم یک اشتباه دیگم بود.  باید از اول می­گفتم یک خونه مجزا می­خوام. این هم جزو تفاوت­های فرهنگی محسوب میشه.  من هیچ وقت تصور هم نمی­کردم معنی خونه مجاور هم داشتن یعنی خونه یکی بودن!!! که جزو افتخارات خانواده­های ترکه! اشکالی نداره این روزها هم میگذره و فقط خاطراتش میمونه.  آقای همسر با رفیق­هاشون نشستن تو حیاط و مشغول حرف زدن هستند، پرده­ها رو کشیدم که تو خونه راحت باشم.  آقای همسر بلافاصله اومدند و دوباره پرده­ها رو کنار زدند.  خیلی معذبم.  ولی دلم نمی­خواد به خاطر مهمون­هایی که مهمون خونه من نیستند برم روسری سرم کنم.  نمی­تونم تو خونه راه برم چون از تو حیاط دیده میشم.  نشستم این گوشه و دارم تایپ می­کنم، لا اقل یک کار مفید بی­تحرک انجام بدم.

تازگی هر وقت فکر می­کنم به خودم این نهیب رو می­زنم که حرف مشاور خانواده یادت باشه، که تو الان 65 % منفی­بافی بی­اختیار داری به عبارت بهتر از هر دو تا فکری که می­کنم یکیش منفی­بافی الکیه.  دارم رو فکرم کار می­کنم که قویتر بشم و بتونم برگردم پیش مشاور، گفتم که منو از مطبشون انداختند بیرون.

نمی­دونم چرا زندگیم یا این ور بومه یا اونور بوم، اما امیدوارم بتونم خوبش کنم.  برام دعا کنین...

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٧
تگ ها : شخصی
comment نظرات ()