برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

آقای مشاور

روزها پشت سر هم می­گذرند.  امروز رفته بودم تهران.  از دیروز بساط چیدن برگ مو رو راه انداختیم و امروز دلمه پزون داشتیم. آخرین بار که مادرم دلمه درست کردند، ما تو سوهانک بودیم.  فکر کنم 12-13 سالی میشه.  خیلی خوب بود.  بعد از سال­ها من امروز یک دل سیر با مادرم حرف زدم.  دو هفته هست که می­رم پیش یک مشاور خانواده، ازم تست گرفتند و چهارشنبه آقای دکتر کلی نتیجه تست رو که به شکل چند تا نمودار بود بهم نشون دادند و توضیح و تفسیرهای بعدش... گفتند که تو خیلی تنهایی و باید سعی کنی ارتباط بیشتری با مادرت برقرار کنی، باید سعی کنی حرف بزنی و تو خودت نریزی.  گفتند که 75% اضطراب داری، 65 % افسردگی، همین حدودها خودخوری داری، 75 % انرژیت پرت میره و 65% منفی بافی می­کنی که این افکار دیگه کنترلشون دست خودت نیست.  گفتند که تو این مرحله فقط خودت می­تونی به خودت کمک کنی و هیچکس دیگه نمی­تونه بهت کمک کنه!  هر وقت به این نتیجه رسیدی که کارد به استخونت رسیده بیا تا درمان­ها رو شروع کنیم.  امروز مادرم کلی باهام حرف زدند.  واقعیت اینه که دیگه از شارژ و دشارژ شدن مداوم خسته شدم.  دیگه کشش این وضع رو ندارم.  آقای دکتر مشاور معتقدند این حرف که دیگه کشش ندارم علامت مشخصه افسردگیه.  یک نکته دیگه هم گفتند که این افکار منفی و عدم تمرکز که لب خط بیمار شدن ایستادند، فقط و فقط به خاطر شغلم در این حد هستند، گفتند اگه تو یک محقق نبودی و اساس کارت بر منطق استوار نبود، الان این شاخص­ها هم بالای خط ایستاده بودند، و گفتند تحت هیچ شرایطی کارت رو ول نکن که تنها چیزی که تو رو روی پا نگه داشته، شغلته.  جالب بود چون داشتم پیش خودم فکر می­کردم که یک مدت مرخصی بگیرم و بگردم.  اما مشاورم گفته که مطلقاً این کار رو نکنم.  فعلا که منو از مطبشون انداختند بیرون! گفتند هر وقت جونت از این وضع به لبت رسید، برگرد L نمی­دونم کی به این وضع برسم.

همچنان با آقای همسر قهرم.  البته امروز بهش سلام کردم اما حرف دیگه­ای رد و بدل نشده.

تو این مدت رئیس مؤسسمون یک دفعه عوض شدند و یک رئیس جدید اومدند.... اوه! چقدر چیزها رو باید می­نوشتم و ننوشتم.  من که کسی رو برای حرف زدم ندارم، همیشه تنهام.  با نوشتن حالم بهتر میشه.  باید سعی کنم به خودم هم اهمیت بدم و روزهای خوبی رو در هر شرایطی برای خودم فراهم کنم.  چه بکنم که زندگیم این طوریه؟  مادرم معتقدند که من خوشی زده زیر دلم! مشاورم می­گه خدایا تو چه کار سختی داری! یکی از بی­توجهی می­میره، یکی از توجه زیاد شکایت میکنه! واقعاً ناشکرم؟ نمی­دونم.  امروز رفتم تو حیاط و شروع کردم به کندن علف­های هرز.  یکی دو ساعت مشغول بودم.  دارم دقت می­کنم می­بینم که واقعاً ذهنم همیشه مشغوله، باید سعی کنم ذهنم رو خلوت­تر کنم، و باید سعی کنم از حساسیت­هام کم کنم و به خودم توجه کنم!! سعی کنم خودم خودمو شاد کنم J

راستی دو تا خبر هم بود: اول اینکه آمریکایی ها بعد ا 10 سال از 11 سپتامبر بن لادن رو تو پاکستان کشتند.  دومیش هم اینکه یک استاد دانشگاه تربیت مدرس یک مقاله تو مجلات ISI  چاپ کرده و اسم امام زمان رو هم جزو نویسنده ها گذاشته!!

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٦
تگ ها : شخصی
comment نظرات ()