بعضی وقت­ها می­دونیم کاری که می­کنیم اشتباهه. 

راه حل برطرف کردنش رو هم بلدیم.

اما کاری نمی­کنیم.

شاید بر حسب موردش به دلایل مختلفی باشه.

تنبلی

غرور

تعصب

بی­مسئولیتی

بی­انگیزگی

شایدم هم بی­علاقگی یا ترس از تغییر و تبعاتش

 

برای من در حال حاضر بیشترین علت در جا زدن تو یک وضعیت بسیار اشتباه در امور خانوادگی غروره (که البته فکر می­کنم در شرایط فعلی این یک کم غرور برای حفظ شرافت انسانیم لازمه!) و بیشترین علت در خصوص شرایط کاری و تحصیلیم بی ارادگی و ترس از تبعات تغییره.

تیرماه امسال دهمین سال کار بی­حاصل و پسرونده من تو مؤسسه مونه.  دلم می­خواد برگردم به سال چهارم دبیرستان.  فکر می­کنم بزرگترین اشتباه زندگیم درس نخوندن برای کنکور بود.  بعدش گرفتن یک پایان­نامه خیلی خیلی سنگین که 5 سال از عمر و انرژیم رو تلف کرد. بعدش مشغول شدن بیش از حد به کار بود که باعث شد یک موقعیت اجتماعی بسیار خوب رو از دست بدم که همیشه یاد آوریش برام عذاب آوره و تقریباً میشه گفت بعد از اون هیچ وقت زندگی عادی و شاد گذشته رو نداشتم.  افسردگی بعدش و غوطه­ور شدن در کارهای انرژی­بر و بی­جیره مواجب و استهلاک 8 سال رفت و آمد بین تهران کرج.  به تعویق انداختن خوندن یا رفتن برای دکترا و هی دست دست کردن برای یک تصمیم قطعی که می­خوام تو این مؤسسه بمونم یا نه.  سال­هایی که مثل برق و باد می­گذرند و من همچنان بی­اراده فقط روزگار می­گذرونم.  مثل یک روح سرگردان میرم و می­آم و خودم رو به شدت مشغول کارهای اداری بی­حاصلم کردم. گرد پیریبر چهره پدر و مادرم نشسته.  گذر عمر رفته رفته آثارش رو روی چهره و وضعیت فیزیکیم گذاشته.  دیگه جوان و با نشاط و با اراده نیستم.  ترسو شدم و محافظه کار.  نمی­دونم باید ازدواجم رو هم جزو اشتباهات بزرگ زندگیم بذارم یا نه.  هنوز به این مرحله نرسیدم ولی قطعاً به این نتیجه رسیدم که من به اون هوشیاری و هوشمندی که اطرافیان در موردم فکر می­کنند نیستم. خیلی ساده­تر و کم تجربه­تر از اونیم که نشون میدم.  هزار هزار نشونه رو می­بینم و باز با خوش­قلبی یا شاید هم ساده­لوحی میگم: مهم نیست. اشکالی نداره. بعدها می­فهمم که اتفاقاً خیلی هم اشکال ایجاد می­کنه و من می­مونم و اقیانوسی از احساسات؛ احساس حماقت پایان­ناپذیر...