برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

روز مادر

امسال به خاطر نزدیکی روز مادر با ایام ١۴ و ١۵ خرداد، خیلی معلوم نیست باید شاد بود یا نه!

دیروز یک ربع زودتر رفتیم باشگاه، مربیمون خیلی به فعالیتهای جانبی و دسته جمعی علاقه دارند پیشنهاد کردند که یک ربع زودتر بیایم که تا قبل از اینکه بچه های کلاس تکواندو بیاین ما برای خودمون جشن بگیریم. یک نفر داوطلب شد و رفت برای همه بستنی و شیر کاکائو خرید.  بستنی میهن یک بستنی قهوه بزرگ زده که خیلی خوشمزه است قیمتش هم ۵٠٠ تومنه.  بستنی خوردیم و یک کم رقصیدیم و بعد دوباره تمرین شروع شد. 

 

 هر چی فکر کردم چی برای مادر اقای همسر و مادر خودم بخرم، مردد بودم. اخرش از مادر اقای همسر پرسیدم که دلشون چی می خواد؟ ایشون هم البته بعد از کلی تعارف گفتند که یک مانتو؛ سه شنبه رفتیم چهار راه طالقانی.  شانس اوردیم و یک جا پارک خوب پیدا کردیم.  رفتیم مانتو پریسا که تقریبا بهرین مانتو فروشی کرجه. اما لباس به درد بخور نداشت.  یکی دو جای یگه رفتیم و آخرش یک مانتوی مناسب به قیمت ٧٩ هزارتومان خریدیم. قیمتها رو می نویسم چون این هم یک خاطره است الان که دفتر خاطرات ١۶-١۵ سال پیشم رو می خونم از خوندن قیمتهای اون موقع خندم می گیره (البته جای گریه داره J).  یک نفس راحت کشیدم. خیالم راحت شد.  مادر آقای همسر مرتب اصرار میکردند که یک مانتو، کفش یا یک چیزی برای خودت هم بخر.  مربی بدنسازیمون بهم گفته بودند که باید کفشم رو عوض کنم. ولی من هم حیفم می اومد هم وقت نمی کردم برم خرید.  یک کفش کتونی هم از چهار راه طالقانی و البته از یک فروشگاه لباس بچه!!! خریدیم به قیمت ٣۶۵٠٠ تومن. شماره کفش من ٣۶ است اینه که من معمولا خیلی حق انتخاب مدل کفش ندارم. وقتی میخوام کفش بخرم اول از فروشنده می پرسم آقا سایز ٣۶ چی دارین؟ بعد از اون بین یکی رو انتخاب میکنم.

 تو برگشتن با مادر اقای همسر رفتیم فاز ۴ مهرشهر و برای مادر من هم یک قواره پارچه مجلسی خریدیم سه متر و نیم ٢۵٠٠٠ تومن. پارچه قشنگیه.  کم کم باید به فکر لباس برای عروسی داداش کوچیکه باشیم. تا ابان خیلی نمونده.

 

بعد از  ظهر ۴ شنبه بار و بندیل رو بستم و اومدم تهران. من همیشه ۵شنبه میام و عصر جمعه بر میگردم.  اما دلم نمی خواست روز زن کرج باشم.  از روز اول عید تا حالا میونمون با اقای همسر شکرابه بدجوری. من با اینکه خیلی دلخورم و رنجیده خاطر باز دو سه بار سعی کردم اشتی کنم. اما اقای همسر همچنان بد اخلاقی کرد و ما همچنان قهریم.  دلم نمی خواست خونه باشم.  اومدم تهران. شاید تا شنبه بمونم.

 

چه خبر بود مسیر تهران کرج. خوبه الان وسط امتحانات بچه ها است. تقریبا از جلوی کارخونه مینو دیگه ماشینها تئ  ترافیک ایستاده بودند و حرکت نمی کردند.  مسیر کرج تهران تو اتوبان ترافیک روانی داشت .  ولی چشمتون روز بد نبینه.  اتوبان همت یک بار دیگه ثابت کرد، ترافیکه همت که میگن یعنی چی.  تقریباً ۵/٢ ساعت طول کشید تا برسم خونه.  من تقریبا یک ربع به شش از کرج راه افتادم. یک سر رفتم امامزاده طاهر. رفتم سر مزار خواهر و پدر آقای همسر و پسر یکی از همکارامون که تو تصادف کشته شده بود. رفتم که گله آقای همسر رو به پدرش بکنم. به جز این دیگه همش تو راه بودم و هشت و نیم عصر بود که رسیدم خونه.

 

برادرم با نامزدش و خانواده نامزدش قراره برن شمال. تقریباً یک ساعت پیش راه افتاده بره کرج.  جالبه عشق چه که نمیکنه. هیچوقت فکر نمیکردم که برادر کوچیکه من هم حال و حوصله سفر رفتن و رفت و امد تهران کرج و گشت و گذتر رو داشته باشته.  جالبه و خوش آیند.  امیدوارم لااقل این دو تا خوشبخت باشند. از دیدن شادی و رضایتشون همه خوشحالند.  برادرم داشت آدرس فروشگاههای سالیان رو از من می پرسید. گفت نمی دونی قراره چه فاجعه ای رخ بده. گفتم چی؟ گفت قراره مادر عروس خانم رو برداریم ببریم براشون کادو بخریم. وقتی دید من هم همین کار رو کردم. یک کم خیالش راحت شد.

 

ساعت ۴ و ١٠ دقیقه بعد از ظهذه و منتظر تلفنش نشستم. ما هر وقت جایی میریم زنگ میزنیم خونه و رسیدن صحیح و سالممون رو گزارش می کنیم.

 

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۳
تگ ها : شخصی
comment نظرات ()