امروز برام یک روز به یادماندنی خواهد بود.  من امروز برای اولین بار به عنوان استاد مشاور در جلسه دفاع یکی از دانشجویان کارشناسی ارشد صنایع غذایی دانشگاه تهران شرکت کردم.  می­دونم چند سال دیگه یک چنین کاری برام عادی می­شه مثل خیلی کارهای دیگه که حالا دیگه برام عادت شده و حتی یک وقت­هایی سعی می­کنم راهی برای خلاص شدن ازشون پیدا کنم!  همیشه اولین­ها به یادموندنی هستند.  البته منصفانه­اش اینه که بگم من هنوز به اون حدی نرسیدم (به خصوص از نظر مدرک تحصیلیم که فوق لیسانسه! و از نظر روحیه خودم) که کاملاً به خاطر خودم یا دانشی که دارم ازم بخواهند که راهنما یا مشاور پایان­نامه­ای بشم.  این مورد هم شاید بیشتر به خاطر امکانات و تجهیزات آزمایشگاهی موسسه محل کارم بود! و لطف استا مشاور دیگر پایان­نامه.  تجربه جالبی بود.  اگر چه دلم می­خواست وقت بیشتری بگذارم و مؤثر­تر باشم، هر چه بود گذشت.  الان دلم می­خواد همه مراحل و حرف­ها و رویدادها را با ذکر جزئیاتش بنویسم.  اینجا برام دفتر خاطراتم شده.  اما ......  می­دونم اگه دست به کیبورد بشم دیگه سخته برام برگشتن و سانسور کردن!!!! حوصله فکر کردن برای حذف اسامی و رویدادها و نوشتن، یک جوری که بعد برام حاشیه نداشته باشه ندارم!!!  سعی می­کنم بگذارمش یک گوشه از حافظه­ام. 

پ.ن. 1. من همیشه فکر می­کردم وقتی استادهای مشاور و راهنما و داورها دور هم جمع می­شوند و پچ پچ (مشورت) می­کنند به هم چی می­گویند؟! امروز فهمیدم. از هم می­پرسند اینها که ردیف مثلاً چهارم نشسته­اند پدر و مادرشند؟ یکی دیگه میگه نه خانواده خانمش هستند.  اون یکی می­گه پس اون خانمی که سمت راست نشسته خانمشه؟ دومی میگه بله. یکی میگه با اجازه من هم عین نمره شما رو میدم.  اون یکی میگه لطفاً دیگه همتون یکجور نمره ندین می­گویند از رو دست هم تقلب کردن  یکی میگه.....

پ.ن.2. انصافاً من به تنها موجودی که شباهت نداشتم استاد! مشاور بود.  دانشجومون (که الان دیگه بعد از دفاع همکار محسوب می­شوند) یک آدم قد بلند هیکلی بودند و من یک آدم فسقلی.  بیشتر می­خورد که من خواهر کوچیکه­اش باشم.  البته دو سه روز داشتم برنامه­ریزی می­کردم که کفش پاشنه بلندم رو برای اون روز واکس بزنم و یک مانتوی بلند مشکی دارم بدم خشکشویی و ... با تیپ تین ایجریم(خودمونیم نوشتن فارسی کلمات انگلیسی هم وحشتناکه!) نروم که آبروش بره بگویند این بچه کیه با خودش آورده

پ.ن.3: این دانشگاه تهرانی­ها هم خیلی یخ­اند!  ما بعد از جلسه دفاع کلی هدیه می­گرفتیم.  کلی استادها پند و اندرزهای جالب به عنوان یادگاری بهمون می­دادند.  یادم می­آد وقتی من دفاع کردم علاوه بر دسته گلهایی که برام آورده بودند (و ما هم برای بقیه همین کارو می­کردیم) و هدیه از بچه­های هم دوره­ایم (که معمولا انتخاب هدیه و گذاشتن سهم پول هر کس برای خرید و مراسم دیدن و پسندیدن هدیه خریده شده و کادو کردنش و ... کلی خاطره بود برای همکلاسی­ها) و هدیه بسیار زیبای اساتید و کارکنان بخش تحقیقات صنایع غذایی (که بعد از 6-7 سال دانشجوشون بودن و 3-4 سال مقیم بخششون بودن بیشتر مثل دوستام بودند)، استا راهنمام بهم یک سکه طلا دادند و یکی دیگه از استاد هام اون روز همه رو ناهار مهمون کردند و ... کلی خاطره­های خوب برام به یادگار گذاشتند.  من مونده بودم که باید برای اولین دانشجوم چی هدیه بگیرم که هم قشنگ باشه، هم علمی-فرهنگی باشه، هم حرف و حدیثی توش نباشه، هم خودش دوست داشته باشه، هم تو یک بعد از ظهر و با خستگی بشه گرفتش!  با مشورت هم­اتاقی­هام یکی شون تقبل زحمت کرد که دیروز عصر بره و برام یک دیوان حافظ بگیره.  عجیب اینکه بعد از تموم شدن دفاع استادها همشون یک تبریک گفتند و رفتند.  هیچکی هدیه نداد.  جالبه که رسم دو تا دانشگاه دولتی در یک رشته این همه فرق داره.

پ.ن4. خوب شد می خواستم دست به کیبورد نشم! کم کم باید برم تا چند دقیقه دیگه سریال باغ مظفر شروع میشه.