خیلی وقته ننوشتم.  فکر کنم ۶ ماهی میشه.  آخرین دفعات که می­نوشتم دوستانم بهم تذکر دادند که این جور نوشتن از احساسات، عقاید، اتفاقات، و غیره برام دردسرساز میشه و درست نیست و به خصوص یکی از دوستام که در این موارد به نظرش اعتماد دارم خیلی شدیدالحن بهم تذکر دادند که نوشته­های تو فاش کردن اسرار درونی موسسه است!!! و همین طور چون خیلی از خواننده­هات می­دونند عضوهیات علمی هستی و کجا کار میکنی و یک مدت با اسم اصلیت می­نوشتی، نوشتن از خانواده و همسر و زندگیت به این واضحی درست نیست و بعدها ممکنه از اطلاعاتی که میدی برعلیه خودت استفاده کنند و از کینه و بدجنسی اطرافیات در امان نخواهی بود.  نمی­دونم چرا. اما بعد از اون دیگه نتونستم بنویسم.  هربار که اومدم بنویسم، دیدم دلم نمیخواد یک صورتک روی چهره­ام بذارم و یک سری خاطرات یا مطالب گزینشی و مزورانه و در بهترین حالتش سانسور شده بنویسم.  از اول هم می­خواستم وبلاگم یک یادگاری باشه "برای فردا".

البته مرتب سر می­زدم به وبلاگم.  اما دستم به نوشتن نمی­رفت.  تو این ۶-۵ ماه اونقدر اتفاق افتاده که نهایت نداره و حیف که نتونستم بنویسم.  وقتی کسی وبلاگ میزنه، وبلاگ نویسی جزئی از وجودش میشه.  بهش اعتیاد پیدا میکنه یک جور اعتیاد خوب! و فکر نمی­کنم بتونه به راحتی ترکش کنه.

امروز اما یک روز مهم تو زندگی خانواده ما است.  برادر کوچیکم متأهل شد.  امروز رفتیم محضر و رسماً عقد کردند.  روز خیلی خوبی بود.  امیدوارم خوشبخت باشند. 

واقعه اونقدر بزرگ و مهم بود که طلسم چند ماه ننوشتن رو شکست.  از این بعد باز می­نویسم.  ننوشتن حس بدی بهم میده، یک جور حس ناتوانی و مفلوک بودن، تمنا داشتن و به وصال نرسیدن... باز هم می­نویسم.