شمع بگریست گه سوزوگداز 
کز چه ز پروانه ز من بیخبراست 
***

به سوی من نگذشت آنکه همی 
سوی هر برزن و کویش گذراست 
***

به سرش فکر دو صدسودا بود 
عاشق آن است که بی پا وسراست 
***


گفت پروانه پرسوخته ای 
که ترا چشم به ایوان ودر است 
***

من به پای تو فکندم دل وجان 
روزم از روز تو صد ره بتراست 
** *

پر خود سوختم ودم نزدم 
گر چه پیرایه پروانه پراست 
***

کس ندانست که من یسوزم 
سوختن هیچ نگفت نهنر است 
 ***

آتش ما کجا خواهی دید  
 
نو که بر آتش خویشت نظراست 
***

به شرار تو چه آب افشاند 
آنکه سر تا قدم اندرشرراست 
***

با تو می سوزم و میگردم خاک 
دگر از من چه امید دگراست 
***

پر پروانه ز یک شعله بسوخت 
مهلت شمع ز شب تاسحراست 
***

سوی مرگ از توبسی پیش ترم 
هر نفس آتش من بیشتراست 
***

خویشتن دیدن و ازخودگفتن 
صفت مردم کوته نظراست 

راه دل 

ای که عمری است راهپیمایی 
بسوی دیده هم ز دل راهی است 
***

لیک آنگونه ره که قافله اش 
ساعتی اشکی و دمی آهی است 
***

منزلش آرزویی وشوقی 
جرسش ناله شبانگاهی است 
***

ای که هر گهیت سجدهگه ست 
در دل پاک نیز در گاهی است 
***

از پی کاروان آزمرو 
که در این ره , بهر قدم چاهی ست 
* **

سالها رفتی وندانستی 
کانکه راهت نمود گمراهی است 
***

قصه تلخیش درازمکن 
زندگی روزگار کوتاهی است 
***

بد و نیک من و تو می سنجند 
گر که کوهی و گر پر کاهی است 
***

عمر دهقان شد و قضاغربال 
نرخ ما نرخ گندم و کاهی ست 
***

تو عسس باش و دزد خودبشناس 
که جهان هر طرف کمینگاهی است 
***

ما کیان وجود را چه امان 
تا که مانند چرخ روباهی است 
***

چه عجب گر که سود خودخواهی 
همچو ما , نفس نیز خودخواهی است 
***

به رهش هیچ شحنه راه نیافت 
دزد ایام , دزد آگاهی ست  
***

با شب و روز عمر می گذرد 
چه تفاوت که سال یا ماهی ست 
***

به مراد کسی زمانه نگشت 
گاه رفقی و گاه اکراهی است 

ای رنجبر 
 

تا بکی جان کندن آندر آفتاب ای رنجبر 
ریختن از بهر نان از چهره آب ای رنجبر 
***

زین همه خواری که بینی ز آفتاب و خاک وباد 
چیست مزدت جز نکوهش یا عتاب ای رنجبر 
***

از حقوق پایمال خویشتن کن پرسشی 
چند میترسی ز هر خان و جناب ای رنجبر 
***

جمله آنان را که چون زالو مکندت خون بریز 
وندران خون دست و پایی کن خضاب ای رنجبر 
***

دیو آز و خودپرستی را بگیر و حبس کن 
تا شود چهر حقیقت بی حجاب ای رنجبر 
***

حاکم شرعی که بهر رشوه فتوی می دهد 
کی دهد عرض فقیران را جواب ای رنجبر 
***

آنکه خود را پاک میداند ز هرآلودگی 
میکند مردار خواری چون غراب ای رنجبر 
***

گرگه اطفال تو بی شامند شبها باک نیست 
خواجه تیهو میکند هر شب کباب ای رنجبر 
***

گر چراغت را نبخشیده است گردون روشنی 
غم مخور میتابد امشب ماهتاب ای رنجبر 
***

در خور دانش امیرانند وفرزندانشان 
تو چه خواهی فهم کردن از کتاب ای رنجبر 
***

مردم آنانند کز حکم و سیاست آگهند 
کارگر کارش غم است و اضطراب ای رنجبر 
***

هر که پوشد جامه نیکو بزرگ و لایق اوست 
رو تو صدها وصله داری بر ثیاب ای رنجبر 
* **

جامه ات شوخ است و رویت تیره رنگ از گرد وخاک 
از تو میبایست کردن اجتناب ای رنجبر 
***

هر چه بنویسند حکام اندر این محضررواست 
کس نخواهد خواستن زایشان حساب ای رنجبر 

(پروین اعتصامی)