١۶ اسفند امتحان MCHE دارم و هنوز هیچ چی نخوندم.

آقای همسر مجردی و با یک سری از دوستاشون رفتند مشهد.

من تو خونه خودمون نگفتم که تنها گذاشتنم! دلم نمیخواد پدر و مادرم غصه بخورند.

فعلا که به جای آقای همسر، خانوادشون سعی میکنند من تنها نمونم.

پریشب مادرشون اومدند خونه ما و گفتند که اگه میخوای چرخ خیاطیت رو بیار راهش بندازیم.  این پیشنهاد خودم بود و ازشون خواهش کرده بودم بهم خیاطی رو یاد بدن.  چرخ خیاطی رو آوردم و بعدش خواهر و بچه های خواهر آقای همسر اومدند خونمون و دسته جمعی چرخ رو راه انداختیم و شام خوردیم و من کناره دو تا دستمال رو دوختم.

تا ساعت 1 نصفه شب همه خونه ما بودند.  بعدش خواهر آقای همسر اومدند که شب پیش من بمونند و از تنهایی نترسم.  تا ساعت 6 صبح داشتیم با هم حرف میزدیم و درد دل میکردیم.

دیروز با خانواده آقای همسر رفتیم گشت و گذار، قرار بود خواهرشون پشت ماشین بشینند که ترسشون از رانندگی بریزه.

دیشب بریدن دامن رو یاد گرفتم.  باید برم یک پارچه مناسب دامن بخرم و آموخته های جدیدم رو روش امتحان کنم.

دلم یک تغییر اساسی میخواد.  اما بیحوصله شدم ... دلم میخواد چشمهام رو ببندم و ببینم که ده سال قبله. دلم نمی خواد هی به دیگران راهنمایی هایی رو بکنم که حاصل تجربیات تلخ خودم باشه...