بعدش اومدم وزارت جهاد کشاورزی.  جایی که ازمون میخواستند فقط روی میوه و سبزی و محصولات کشاورزی کار کنیم. اومدم بین بچه هایی که مهندسی کشاورزی خونده بودند و عمودتا موضوع پایان نامه هاشون مباحث میوه و سبزی بود.  ورودم ورود به یک دنیای دیگه بود.  دنیای بچه های علوم پزشکی شهید بهشتی با دنیای بچه های مهندسی کشاورزی زمین تا آسمون فرق داره. غلو نمیکنم. ورودم به این موسسه ورود به دنیایی بیخود بود! توهین نباشه ولی یک دفعه مثل هبوط بود.  تازه اینجا من یکسری درسهای اونها رو نخونده بودم.  یک بغل کتاب دارم در مورد خواص بیوفیزیک و فیزیولوژی پس از برداشت و طرح آزمایشات.  البته تونستم خودم رو به پای اونها برسونم اما فکر میکنم اگه به جای اونهمه وقتی که ما روی یادگیری مبانی کنترل کیفیت و کنترل کیفیت آماری و آمار صنعتی و مدیریت کیفیت و ... گذاشتیم، میگذاشتم روی مسلط شدن به مباحث خواص بیوفیزیک الان اینجا برای خودم غول بودم.  درسته که به ظاهر وضعم خوبه اما خودم اعتماد به نفس ندارم، میدونم حفظ ظاهر به خاطر ضریب هوشیمه و مهارتهای روابط عمومی که در سالهای گذشته کسب کردم. هنوز اعتماد به نفس ندارم و این عدم اعتماد به نفس به خاطر بیسوادیمه! تعارف که نداریم در این زمینه واقعا بیسوادم  و بیسوادم چون کتاب نمیخونم!