مرتب از این شاخه به اون شاخه پریدن کار خیلی بدیه!  باعث میشه تو هیچ رشته یا کاری مهارت عمیق نداشته باشی،  یا اینکه یک وقت چشم باز کنی و ببینی که تمام عمرت سخت کار کردی برای اینکه به هر موضوعی یک ناخنک زده باشی.  فعلاً وضع من اینجوریه. 

دیشب (پ.ن این مطلب رو چند ماه پیش نوشتم اما چون کامل نبود نگذاشته بودمش، الان هم کامل نیست اما حوصله کامل کردنش رو ندارم!)داشتیم کتاب های من رو تو کتابخونه می چیدیم.  نگاه کردم می بینم دیپلم ریاضی گرفتم با معدل بالا و کلی مطالعه خارج درسی به خصوص در زمینه فیزیک که عشق همیشگیم بوده و هست.  الان از اون همه ریاضی و جبر و هندسه تحلیلی و فیزیک و مکانیک هیچ چی یادم نیست.  جیزی هم برام نمونده جز یک بغل کتاب!!!  سال های آخر دبیرستان و اول دانشگاه که بودم تمام مجلات مرتبط با فیزیک رو می­خریدم و می­خوندم،  تمام کتاب های کتابخونه مدرسه و دانشگاه و کتابخونه عمومی جلوی دبیرستانمون رو خونده بودم و اخبار پیشرفت های علمی دنیا در زمینه فیزیک رو دنبال می کردم.  سال سوم دبیرستان فیزیک دانشگاه آزاد قبول شده بودم و خیلی دلم می خواست همون رشته رو دنبال کنم، به خاطر همین هم خیلی جدی برای کنکور درس نمی خوندم.  قرار بود اگر پزشکی قبول نشدم برم، فیزیک بخونم.  و وقتی رشته قبولیم همون رشته مورد علاقه ام بود، بدیهیه که هیچ انگیزه ای برای قبولی نداشتم.  تمام سال چهارم دبیرستان رو که همه خودکشی می کنند من به خواب و استراحت و درس خوندن معمول خودم می گذروندم.  کنکور رو تجربی دادم چون همه معتقد بودند با فیزیک نمیشه کار کرد و زندگی داشت!  اون سال بدون اینکه مشورت کنم یا هدف خاصی داشته باشم، بعد از پزشکی و داروسازی و دندانپزشکی یک دونه لیسانس زدم صنایع غذایی، و در زیر گروه تجربی وارد دانشگاه علوم پزشکی شدم.  الان پشیمون نیستم چون واقعاً می بینم پزشکی و دندانپزشکی با روحیاتم سازگار نیست.  اما افسوس می خورم که کاش تو همون رشته ریاضی کنکور می دادم و با توجه به ضرایب بالای ریاضی و فیزیک می تونستم همون سال تو یک رشته مهندسی خوب در تهران قبول بشم.  بگذریم از ریاضی اومدم تجربی و تجربه زندگی با تجربی ها .....