تا ساعت 10 دقیقه به 4 مشغول اسلاید درست کردن بودم، آقای همسر روز سه شنبه برای امروزمون ناهار درست کرده بودند.  ظرف نیم ساعت هرچی برای سفر لازم داشتیم جمع و جور کردم. این لیستی که نوشتم خیلی خوبه. هر چی لازم داریم توش هست. بگذریم که همیشه یک سومش قبل از سفر فیل*تر میشه و میگن اینا چیه بر میداری؟

ساعت 5 راه افتادیم. ساعت نه و نیم رسیدیم محلات، رفتیم یک کبابی تو سرچشمه. ساختمونش مثل گلخونه بود و جای خیلی جالبی بود. اگه رفتین محلات یک سر اینجا بزنین. غذاش هم خیلی خوب بود.

اینجا که ما قرار بود بریم. یک موسسه آموزش عالی غیرانتفاعی بود. که ساختمونش، ساختمون یک هتل بود. قرار بود تو همون هتل بهمون یک اتاق بدن. وای چه اتاقی هم دادند! دو نبش با کلی پنجره، لب خیابون، سرد، و دارای سرویسهای بهداشتی فرنگی!گفتند اگه ایرانی خواستین، برید ته راهرو یک عمومیش هست!! مثل مسافرخونه های فردوسی بود.

تا ساعت 5 صبح داشتم با یک لپتاپ اسلایدها رو کامل میکردم. نمی خواستم درگیر جزوه دادن بشم. اینه که اسلایدها رو کامل تهیه کردم که همون جزوه شون محسوب بشه. دیگه سرم داشت منفجر میشد. طفلک آقای همسر هم به شدت سرماخورده بود، و مرتب آه و ناله میکرد و نمیتونست نفس بکشه و من ظالم هم تا صبح تو چشمش چراغ رو روشن داشتم! باید سعی کنم، حالا که دیگه نمیشه مثل گذشته برنامه ریزی کرد، زمان خاتمه کار رو یکی دو روز زودتر در نظر بگیرم.

از ساعت 8 تا 5/4 بعد از ظهر مشغول بودیم. با یکی دو تا تنفس که در جمع یک ساعت هم نشد. فکم درد گرفته بود. بچه های خوبی بودند. 11 نفر!!! تازه مسئولین موسسه خیلی راضی بودند و افتخار میکردند که دانشگاه آزاد با اون همه امکانات و ساختمونهاش داره برچیده میشه، چون دانشجو نداره ما 1200 تا دانشجو داریم.  آدم دلش میسوخت برا این بچه ها . از یک طرف هم میدید که چقدر الکی مدرک میدن!!  آقای همسر در این مدت کلی جاهای دیدنی و رستورانهای خوب رو شناسایی کرده بودند و با مسئولین اجرایی موسسه دوست شده بودندو گپ میزدند.

این درس مثلا 3 واحدی بود و یک واحد عملی داشت، اما گفتند که هیچ امکاناتی برای اجرای واحد عملی نداریم!!! بازدید بگذارید.  با آقای مهندس هماهنگ شده بود که بچه ها رو ببرند دینه ایران. اما مسئولین موسسه میگفتند که ببریدشون باریج اسانس. یک ساعت با اینجا فاصله داره، خیلی خوبه. بچه ها اما به شدت شاکی بودند. که ما تا به حال 3-4 بار اینجا رفتیم. تازه اجاره بازدید از همه قسمتها رو هم نمیدند. ما ترم آخریم، هنوز جایی رو ندیدیم. من هم براشون توضیح میدادم که برای ما فرقی نمیکنه. آقای مهندس زحمت میکشند و هماهنگ میکنند اما مسئولیت بازدید با مسئولین موسسه شما است و اونها تصمیم گیرنده نهایی هستند. یکی از بچه ها آخرش گفت: خانم می دونین مشکل چیه؟ موسسه داره آهن میخره و ساختمون جدید میسازه. اینه که نمیخواد خرج کنه. اگه ما بگیم هزینه اتوبوس و ناهار رو خودمون میدیم، هر جای ایران که بخواین موافقت میکنند تازه خودشون هم دلشون میخواد بیان . مشکل فقط پوله!

خلاصه یک روزه تموم کردیم و عصر اون روز رفتیم سرچشمه. یادم اومد که من دفعه قبل با بابا اومده بودم اینجا. ناهار رو هم راستی در یک کبابی خوردیم به اسم پرویز که ظاهرا بهترین غذاخوری اونجا است. گوشت رو جلوی خودتون میبرید و چرخ میکرد و سیخ میگرفت و کباب میکرد. جالب بود. مشهورترین حلواپزی محلات، شریفی و پسران در میدان چناره.  محلات خیلی چنار داره. چنارهای بسیار زیبا. یک سر رفتیم گلخونه های محلات رو هم دیدیم. تلفیقی بیریخت از تکنولوژی و سنت! عصر راه افتادیم به سمت تهران میخواستیم از جاده بوئین زهرا بیاییم، که یک جای مسیر من به جای راست گفتم مستقیم، سر از مامونیه و زاویه درآوردیم. آخرش از جاده اخترآباد آدرس بهمون دادند. خیلی خلوت بود. وقتی رسیدیم کرج آشناها گفتند که چه جوری جرات کردین از این مسیر بیاین؟ اینجا راهزن داره! دو ساعت در روز بیشتر نمیشه از این مسیر استفاده کرد، خود پلیس راه هم اجازه نمیده ماشین شخصی تو ساعتهای خلوت بیاد تو این مسیر!

مرسی امنیت! ولی راه خوبی بود. سریع رسیدیم.