- از وقتی اومدم کرج کمتر میتونم وبلاگ رو به روز کنم. من معمولاً از خونه این کار رو می کردم. اینجا سرعت اینترنتش وحشتناک پایینه. دلم نمی خواد تو اداره وبلاگ بنویسم یا به روز کنم. اما از خونه هم واقعا نمیشه. میگذارم یک صفحه دانلود بشه، تو این فاصله میرم آشپزخونه چایی میریزم، میام هنوز یک صفحه معمولی نیومده!  مجبورم وقت ناهار یا یک وقتهایی که بتونم  یا بعد از ساعت اداری از اداره به روزش کنم. تو اداره هم که وقت فکر کردن و نوشتن نیست، اینه که بیشتر کپی پیست میکنم تا نوشته.

- خوب بذار ببینم تو یک هفته گذشته چی کار کردم!

سه شنبه هفته پیش عید قربان بود.  بعد از ظهر دعوت داشتیم. تو برنامه ام بود که صبح بشینم اسلایدهای گیاهان دارویی رو درست کنم. یک دفعه آقای همسر گفتند که صبح خانم عموم و خاندان مکرمه میان دیدن مادرم، ما هم یک سر بریم اونور. رشته افکار به هم ریخت. یک دست لباس آماده کردم و پوشیدم و منتظر بودم که کی میان. آقای همسر مشغول چیدن خرمالوها، و شستن ماشین و جمع کردن برگهای تو حیاط و آتیش زدنشون!!! تو یک فرغون بود.

مهمونهای صبح اومدند و رفتند و یک دفعه یک مهمونی غیر منتظره دیگه برای عصر به وقوع پیوست و بعد هم شب باید میرفتیم خونه یکی از دوستهای آقای همسر که همکار خودمون در موسسه سرم سازی هم هستند. تا ١١ و نیم مشغول مهمون بازی بودیم.

-واقعا کشش این همه مهمون و مهمون بازی رو ندارم. آخرین بار در سلسله مذاکرات خانوادگیمون، آقای همسر داشت گله میکرد که من پیش دوست و آشناهام خجالت میکشم، مرتب ما رو دعوت میکنند و من مجبورم دعوتشون رو رد کنم و بگم وقت نداریم یا اینکه خانمم خیلی اهل رفت و آمد نیست.  قرار گذاشتیم مهمونی ها رو بریم، اما از قبل مشخص باشه که کجا می خوایم بریم (دلم نمیخواد سر زده جایی برم)، و به جای ۶-٧ ساعت معمول مهمونی های خاندان آقای همسر، زمان رو محدود به یکی دو ساعت کنیم. اینجوری بهتر شده. اما بازم سخته. واقعاً کشش این همه رفت و آمد جدید (که حالا به تلافی چند ماه گذشته به صورت MP3 ارائه میشه) ندارم. ولی  وقتی میبینم آقای همسر راضی تر و شادتر از گذشته است، راضی میشم.

- آقای همسر قول داده بود که هر چی عکس لازم دارم برام اسکن کنه، اما به شدت سرما خورده بود. کل برنامه روز من رو هم به هم ریخته بود، هیچ کارم رو نکردم. اعصابم داشت به هم میریخت. به خصوص وقتی 4-5 ساعت از رفتن ما به خونه دوستشون گذشته بود و تازه آقایون محترم تصمیم گرفتند که تلویزیون اهدایی ما رو باز کنند و برند رو پشت بوم نصفه شب! وصلش کنند و از این حرفها.

-چهارشنبه رو مرخصی گرفته بودم. با کلی اعمال شاقه، اسلایدها رو درست کردم، اما دیر پیش میرفت. دو ساعت موبایلم رو روشن کردم و منتظر یک تلفن از محلات بودم برای هماهنگی اسکانمون، فکر کنم حداقل 10-12 تا تلفن بهم زدند که همش اداری بود و اعصاب خردکن الکی. به چه زبونی باید گفت: خانمها آقایون وقتی کسی مرخصی میگیره، یعنی سرکار نیست. یعنی نمیخواد روی ماهتون رو ببینه، یعنی نمیخواد صدای دلفریبتون رو بشنوه، یعنی تو رو خدا زنگ نزنین به آدم، اون هم به خاطر کارهای غیر ضروری!