روز شنبه قرار بود حدود 20 نفر از دانشجویان مقاطع تحصیلات تکمیلی دانشگاه آزاد برای بازدید از آزمایشگاه ابزار دقیق بخش ما بیایند.  قبلاً استادشان هماهنگ کرده بودند و مکاتبات معمول را انجام داده بودیم.  از جمعه شب برف قابل توجهی آمده بود و تلویزیون اعلام می­کرد که به دلیل سر خوردن ماشینها و تصادفات، ترافیک عجیبی ایجاد شده و مردم حدود 4-5 ساعت در ترافیک مانده­اند.  صبح شنبه بیدار که شدم دیدم برف رو زمین نشسته و همه جا یخبندان شده.  از پارسال که رو یخها مشغول سر خوردن بودم و نزدیک بود یک تصادف اساسی و الکی بکنم (3-4 تا ماشین کنار دستی من به خاطر لیز خوردن رو یخها و نگرفتن ترمزهاشون خوردن به هم اما من شانس آوردم!) خیلی می­ترسم و برام سخته که تو روزهای برف و یخبندان زمستانی ساعت 6 صبح و قبل از طلوع آفتاب برم کرج!  ساعت 8 و نیم زنگ زدم موسسمون و گفتم نمی­تونم بیام و به همکارام سفارش کردم که این بازدید کنندگانمون می­آن تحویلشون بگیرند و در آزمایشگاهو قبلش باز کنند.  تلفونو که قطع کردم دیدم سه بار "تماس ناموفق" در این مدت خورده.  زنگ زدم دیدم خانم دکتر میزانی (استاد دانشجوها) هستند و می­خواستند ببینند که برنامه چه جوریه؟ من گفتم که به خاطر برف و وضعیت راهها خودم نمی­تونم بیام اما سفارش کردم و همه چی مرتبه.  یک مرتبه آه از نهاد خانم دکتر برآمد که اگه بدونین ما با چه سختی امروز جمع شدیم (دانشگاه آزاد که میدونین نوک کوههای پونکه!) اگه میشه خودتون بیاین.  من گفتم و صدالبته تعارف هم نمی­کردم که همکارام از من خیلی واردترند و به خوبی می­تونند براتون توضیح بدهند، باز خانم دکتر گفتند که کاش خودتون می­آمدید.  خداحافظی کردیم و من بدجوری عذاب وجدان گرفتم که ببین این بنده خداها بعد از کلی هماهنگی با چه سختی هر کی از یک جا خودشو رسونده بالای کوههای پونک و من نرم دور از معرفته!  دوباره زنگ زدم مؤسسه و به رئیس بخشمون وضعیتو گفتم.  ایشون هم گفتند که نگران نباشین ما هر وقت اومدند براشون توضیحات اولیه را می­دهیم تا شما برسین.  اگه می­خواین یک آژانس بگیرید و بیاین برای برگشتتون هم یک فکری می­کنیم.  تند تند حاضر شدم که برم.  پدرم می­پرسیدند که می­خوای بیام تا کرج برسونمت و بعد از رفتن مهموناتون برت گردونم؟ گفتم نه! اگه این جوری باشه که خودم میرم.  نزدیک خونه ما یک آژانس هست.  پدرم قبل از من رفتند و با مدیر آژانس که همسایمون هم هست صحبت کردند که یک ماشین مطمئن که یواش و با احتیاط بره به من بدهند. (امان از دست این پدر و مادرهای همیشه نگران)  چشمتون روز بد نبینه حسب الامر پدر گرامی یک ماشین مطمئن به ما دادند که عبارت بود! از یک پیرمرد و یک پیکان فکر کنم 49!  که بعد از 2-3 کیلومتر معلوم شد که پمپ آب ماشینشون هم تازه سوخته و الان نمی­تونند روی شیشه جلو ماشین آب بپاشند! این بود که شیشه جلو کاملا گلی بود و هیچ جا رو نمی­شد دید.  نمی­دونم واقعا می­دیدند و رانندگی می­کردند یا همینجوری می­رفتند.  هر چند وقت یکبار مجبور بودند که شیشه را پایین بکشند و با یک بطری از بغل آب بپاشند روی شیشه تا برف پاک کنها بتونند این گلها را پاک کنند.  تو راه دیدند که من دیگه داره حالم به هم می­خوره از این رانندگی پیرمردی! گفتند که دخترم! در مسیر کرج تهران چه تند بری چه آروم تفاوتش فقط!!!! بیست دقیقه است!  من هم که بعد سفارشهای پدر گرامیم چیزی نمی­تونستم بگم فقط عرض کردم. بله. البته بیست دقیقه زمان زیادیه! جالب اینکه برف و یخبندان تا وسطهای اتوبان همت بیشتر نبود.  بعد کم کم برف تموم می­شد و فقط زمینها خیس بودند و به اتوبان که رسیدیم آنقدر همه جا خشک و گرم بود که انگار وسط تابستونه!! کرج هم همین طور بود.  القصه ساعت 10 و نیم رسیدم مؤسسه و با پرداخت 8000 تومان ناقابل بابت این 74 کیلومتر پیاده شدم.  وقتی رسیدم یکی از همکارام که در زمینه بافت سنجی تبحر زیادی هم دارند داشتند برای بازدیدکننده­هامون توضیح­می دادند.  من رسیدم و بعد از عذر خواهی از تأخیرم ادامه "لیدری تور" رو برعهده گرفتم.  خانم دکتر (استادشون) خیلی خوشحال شدند که رفتم و من هنوز از کارهای خودم در عجب بودم!  دانشجوهایی که آمده بودند بچه­های خیلی خوب و مؤدبی بودند.  جزوه شونو تقریباً جویده بودند و سئوالهای علمی درست و حسابی می­پرسیدند.  شکر خدا همشون هم که مجهز به انواع و اقسام دوربینهای دیجیتالی! از تمام زوایای دستگاههای ما عکس می­گرفتند.  هر چی من می­گفتم بلافاصله یادداشت می­کردند!!! و یکیشون که مجهز به یک ضبط دیجیتالی کوچک بود این ضبط رو تقریباً تو حلق من کرده بود و هر جا می­رفتم همرام می­اومد   قرار بود سه تا دستگاه رو براشون توضیح بدیم که مرتبط با درس خواص بیوفیزیکی شون بود یعنی بافت سنج (texture analyzer)، رنگ سنج (رنگ سنج ما هانترلب است) و ویسکومتر بروکفیلد.  با یک سری نمونه که خودشون آورده بودند آزمایشها رو انجام دادیم و نزدیکی های ساعت 1 بود که به خیر و خوشی با دادن یک سری از کاتالوگهای معرفی مؤسسه و بخش و آزمایشگاهها بدرقشون کردیم.